Search
Asset 2

روح سرگردان (بر اساس داستانی واقعی)

افسردگی و اضطراب
افسردگی و اضطراب

سال ها پیش خانمی در همسایگی ما زندگی می کرد که رفتارهایش برای ما عجیب و پرسش برانگیر بود. در آن زمان این خانم حدود ۴۰ سال داشت و من هم دختری ۱۷ ساله بودم که علاقه زیادی به علم روانشناسی داشتم. با وجود اینکه در آن زمان هیچ گونه دانشی در مورد روابط انسانی و دلیل رفتارها نداشتم، ولی‌ یک حسی به من می گفت که او شدیداً در رنج است.

این خانم با همسر و دو فرزندش در خانه‌ای متوسط زندگی می کردند و همسرش کاری نسبتا ثابت داشت ولی‌ او را می شد در عرض روز دید که تنها و بی قرار در خیابان‌های محله راه می رود. گاهی‌ اوقات او را با یک سبد خرید می دیدیم، ولی‌ بیشتر اوقات نه سبدی در دستش بود و نه بسته خریدی. دختر بزرگ تر این خانم در همان دبیرستانی که من درس می خواندم، درس می خواند، او دو سال کوچکتر از من بود. صبح‌ها این خانم را می شد دید که می رفت شیر و نان می خرید و پس از فرستادن فرزندان به مدرسه، دوباره از خانه می زد بیرون. در واقع، هر وقت که این خانم را می‌ دیدیم، ایشان بیرون بود و در خیابان‌ها پرسه می زد. در آن زمان چون پیاده روی به عنوان یک ورزش مرسوم نبود، یا حداقل در محله ما مرسوم نبود، کمی برای ما این رفتارش جای سوال بود که چرا این خانم این قدر بیرون بی هدف راه می رود. از طرفی چون این خانم اخمو و ساکت بود، کسی با ایشان سلام و احوال پرسی نمی‌کرد یعنی کسی به خودش این اجازه را نمی داد که با او به گفتگو بپردازد. مادرم تعریف می کرد که همسایه ها این خانم را به چشم غریبه‌ای می‌دیدند که به هیچ وجه مایل نیست با دیگران آشنا شود؛ اما من احتمال می دادم اتفاق بدی برایش افتاده بوده یا این که از ناراحتی خاصی رنج می برد که باعث شده بود این قدر تنها و بی قرار باشد.

روحیه غمگین و کمی‌ اسرارآمیز این زن باعث شده بود که همسایه‌ها این خانم را به اسم روح سرگردان بشناسند. صورت بدون حرکت، چشم‌های رو به پایین، کم حرفی‌، نداشتن آرام و قرار، راه رفتن‌های مداوم و طولانی مدت، همه حاکی‌ از اضطراب شدید و وجود یک مشکل هولناک در این زن بود ولی‌ هیچ کس از آن خبر نداشت. در جایی که خانم‌های محله عصر‌ها در خیابان جلوی در خانه‌های خود گرد هم می‌آمدند و به غیبت، شوخی‌، و خنده می‌پرداختند، خانم روح سرگردان و یا زن جوان همسایه ما، آرام و بی‌ صدا از جلوی همه ردّ می شد و با سری به پایین با ژستی که می شد فکر کرد مثل سلام گفتن می‌ماند، سریع به درون حیات منزل خود می رفت و در را از پشت قفل می کرد.

گوشه‌ گیری این زن به فرزندانش هم سرایت کرده بود و در تمام مدتی که بچه های محل به دوچرخه سواری‌، کش بازی، لیله بازی، و سایر بازی های دسته جمعی با یکدیگر مشغول بودند، دختر و پسر این خانم حضور نداشتند. به گفته مادرم این خانم، بچه‌ها را که در سنین نوجوانی در خانه می‌گذاشت و خود به پیاده روی می رفت. اما چرا فردی پیدا نمی‌شد به این زن کمک‌ کند و یا حداقل سر صحبت را باز کند ببینند که این همه تنهایی و گوشه‌ گیری اش به دلیل چه بود. از دید من این پیاده روی‌ها برای تفریح نبود؛ بلکه فرار از خونه بودن و با خود تنها بودن بود.

از این داستان، سال‌ها گذشت و داستان خانم روح سرگردان کم کم برای همه به دست فراموشی سپرده شد. پس از چند سالی‌، دختر این خانم را در خیابان دیدم. چهره ا‌ش تکیده شده بود و غمگین به نظر می آمد. از او حالش را پرسیدم و همین طور حال مادرش را. جواب داد که مادرش فوت کرده است. بغض گلویم را گرفت و چهره غمگین مادر این دختر جلوی چشمم آمد. با دختر او دوست شدم ولی‌ بعد از مدتی کوتاه، از آن محل به جایی دیگر نقل مکان کردیم و ارتباط من با این دختر قطع شد.

اکنون که با نگاه کلینیکی و درمانی به این زن فکر می‌کنم، می‌توانم حدس بزنم که اضطراب، غم، و فشار زندگی‌، و هر آنچه که برای این زن سهمگین بود، وی را از پا در آورد. افسردگی و اضطراب در آن زمان آنقدر شناخته شده نبود، ولی‌ حالا که این بیماری‌ها را می‌شناسیم، می‌توان به این گونه افراد کمک کرد. در علم و دنیای روانشناسی امروزه این ثابت شده است که انسان به دلیل غم زیاد یا قلب شکسته می تواند مرگ زودرس داشته باشد. روح این زن شاد باد، اگرچه زندگی اش شاد نبود و ایشان را از پای درآورد.

پوران پوراقبال؛ روانشناس، جامعه شناس و مشاور خانواده

اخبار مرتبط

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی