(Sun Mingguo / The Epoch Times)
(Sun Mingguo / The Epoch Times)

یک رفتار صادقانه، منجر به دیدار مجدد با فرزند شد

تاریخ انتشار: ۱۳۹۹/۰۲/۰۴

نویسنده: اپک تایمز

تاریخ انتشار: ۱۳۹۹/۰۲/۰۴

نویسنده: اپک تایمز

اشتراک‌گذاری مطلب:

(Sun Mingguo / The Epoch Times)

 

داستان کهن

سه برادر به نام­­­­های لویو، لو­بائو و لو­جن، خارج از دروازه شرقی چانگ­چو در استان جیان­سو، در دوره سلسله مینگ زندگی می‌‌‌‏‌‌‌‏کردند. لو یو یک پسر بنام اکسیر داشت. یک روز وقتی اکسیر شش سالش بود، با بچه­ها وارد یکی از درب‌‌‌‏های مجاور یک معبد زیبا شد و هرگز برنگشت. لویو و همسرش وانگ، روزها به‌‌‌‏‌‌‌‏دنبال فرزندشان گشتند اما هیچ جا نشانه­­ای از او نیافتند.

لویو آشفته و پریشان، تصمیم گرفت خانه‌‌‌‏اش را برای انجام کارهای تجاری ترک کند و همزمان به‌‌‌‏دنبال اکسیر نیز بگردد. سالها گذشت. یک روز، او به مکانی به نام چنلیو رسید و یک کیسه پارچه­ای سبز را در یک توالت پیدا کرد. او کیسه را باز کرد و از پیدا کردن ۲۰۰ سکه نقره در آن شگفت‌‌‌‏زده شد. با خودش فکر کرد: ” هرکسی که پول را گم کرده حتما ناامیدانه به دنبال آن می‌‌‌‏گردد. زندگی کسی ممکن است در معرض خطر باشد. صداقت یک فضیلت است. من در اینجا منتظر صاحب پول خواهم ماند تا پولش را به او بازگردانم.”

یک روز گذشت و هیچ کسی پیدا نشد. لویو چاره‌‌‌‏ای نداشت جز اینکه به سفرش ادامه دهد. او یک تاجر بنام چائوفنگ را در یک کاروانسرا در سوجو در استان آن‌‌‌‏هویو، ملاقات کرد. آنها درباره تجارت صحبت می‌‌‌‏کردند که چن آهی کشید و گفت که او یک کیسه با ۲۰۰ عدد سکه نقره در آن را در چنلیو گم کرده است. لویو از او خواست که مشخصات کیف را بگوید. توضیحات با کیفی که او پیدا کرده بود مطابقت داشت. او به سرعت کیف را بیرون آورد و به چن برگرداند.

چن خوشحال شد و پیشنهاد کرد که پول را بصورت مساوی با لویو به عنوان پاداش تقسیم کند، اما درخواستش رد شد و سپس به‌‌‌‏منظور قدردانی، چن، لویو را به اقامتگاه خود دعوت کرد. او مایل بود که دخترش را به ازدواج با پسر لویو درآورد. لویو گریه کرد و در مورد پسرش که گم شده بود به او گفت. چن آهی کشید و گفت: “من پسری در اینجا دارم که چند سال قبل او را از یک مردی با دادن سه سکه نقره خریداری کردم. او الان ۱۳ سال دارد. شما می­توانید او را به عنوان پسر خود ببرید؛ بدین طریق مهربانی شما را جبران می‌‌‌‏کنم.”

چن پسر را پیش لویو آورد. پسر در گوشه ابرو چپ خود جای زخم داشت. قلب لو یو بشدت به تپش افتاد، زیرا پسرش هنگام ۴ سالگی از بلندی افتاده بود و جای زخم در گوشه سمت چپ ابرویش باقی مانده بود. او از پسر سؤال کرد که اهل کجا هستی و چه کسی تو را فروخته است.

پسر گفت: “مطمئن نیستم. تنها چیزی که یادم می‌‌‌‏آید این است که پدرم لو بزرگ نامیده می‌‌‌‏شد. من همچنین دو عمو دارم. قبل از اینکه در اینجا فروخته شوم مرا گول زده و از آنجا دور کردند.”لو یو گریست: “من پدرت هستم. سالها می‌‌‌‏گذرد. هرگز در رویاهایم فکر نمی‌‌‌‏کردم که تو را دوباره ببینم!”

چن و خانواده‌‌‌‏اش از تجدید دیدار خانواده لو خوشحال شدند. لو یو با قدردانی صمیمانه به چن گفت: “من به شما مدیون هستم که توانستم پسرم را دوباره ببینم.” چن در پاسخ گفت: “شما خودتان لطف بزرگی با بازگشت پولم به من کردید.”

فرزندان این دو خانواده با یکدیگر نامزد شدند. چن به پدر و پسر ۲۰ سکه داد تا به خانه بروند.صبح روز بعد، لو و پسرش با چن و دخترش خداحافظی کرده و به رودخانه رسیدند. اضطراب و تشویش داشتند. یک قایق واژگون شده بود، و تعداد کمی از افراد آن داخل آب افتاده بودند و برای کمک می‌‌‌‏گریستند. ناظران با برخی از قایقرانان در ساحل که برای بیرون آوردن مردم از آب درخواست پول می‌‌‌‏کردند، مشاجره می‌‌‌‏کردند.لو یو مشتاق نجات مردم بود. ۲۰ سکه را به یاد آورد. وی فکر کرد: “من می­توانم آنها را به عنوان پاداش به قایقرانان پیشکش کنم.”او به قایقرانان گفت: “اگر همه مردم را از آب بیرون آورید، من به شما ۲۰ سکه پاداش پاداش می‌‌‌‏دهم.”بدون اتلاف وقت، همه نجات یافتند. لو یو ۲۰ سکه را به قایقرانان داد. هنگامی که افرادی که در قایق واژگون شده بودند، نزد لو یو آمدند تا از او تشکر کنند، شخصی از میانشان فریاد زد، “از کجا آمده‌‌‌‏ای، برادر؟” این جوانترین برادر لو یو، لو جن بود.لو یو فریاد زد:”آسمان کمک کرد برادرم را نجات دهم!” او در مورد ۲۰۰ سکه، ۲۰ سکه و دیدار مجدد پسرش به برادرش گفت.لو یو از لو جن پرسید که چرا به سوجو آمده است؟ لو جن پاسخ داد: “چند سالی بعد از این که شما خانه را ترک کردید، به ما گفته شد که شما در شان‌‌‌‏شی فوت کرده‌‌‌‏اید. همسر شما هنوز عزادار است و با این حال لو بائو در تلاش است تا او را مجبور به ازدواج مجدد کند. البته او امتناع کرده است. قبل از اینکه خیلی دیر شود سریع به خانه برگردید. لو یو وحشت کرد. او سوار قایق شد و به سمت خانه رفت.برادر دومی، لو بائو، شرور بود. وقتی شنید که یک مرد زن‌‌‌‏مرده در جیانگ‌‌‌‏شی به دنبال همسر است، همسر لو یو را به او پیشنهاد کرد. این دو مرد با قیمت ۳۰ سکه به توافق رسیدند.لو بائو پول گرفت و به مرد گفت: ”همسر برادرم لجوج است. من مطمئن هستم که او با شما نخواهد رفت. عصر با ارابه چرخدار به خانه من بیایید. کسی که در عزاداری کش‌‌‌‏موی سفید پوشیده است همسر‌‌‌‏ برادرم است. فقط او را بگیرید و در ارابه چرخدار قرار دهید، همان شب قایق را بردارید و بروید. “همسر لو بائو، یانگ، به وانگ گفت: “شوهر من شما را به عقد مردی از جیانگ‌‌‌‏شی درآورده است. او عصر برای بردن شما خواهد آمد. بهتر است شروع به بستن وسایل خود بکنید.وانگ گریه کرد و ایده‌‌‌‏اش که مخالف نظر آنها بود را گفت: “شوهرم ممکن است مرده باشد، اما من هنوز بدن او را ندیده‌‌‌‏ام. بیایید قبل از اینکه هر کاری انجام دهیم، صبر کنیم تا لوجن با خبرهایی از لو یو برگردد. لطفا مرا مجبور نکنید! من چگونه می‌‌‌‏توانم با کسی دیگر ازدواج کنم در‌‌‌‏حالیکه هنوز عزادار هستم؟ “یانگ به دنبال کش‌‌‌‏موی سیاه برای وانگ بود، اما این اراده آسمان بود که او نتوانست یکی پیدا کند. بنابراین او کش‌‌‌‏موی خود را با وانگ عوض کرد.هوا تاریک شد و مرد جیانگ‌‌‌‏شی با یک ارابه مخصوص عروس به خانه لو آمد. هنگامی که در باز شد، گروهی از افرادش مستقیماً به سمت زنی که کش‌‌‌‏موی سفید پوشیده بود رفتند. یانگ فریاد زد: “من آن شخص نیستم!” اما آنها فقط او را قاپیدند و در داخل ارابه چپاندند و پا به فرار گذاشتند.صبح روز بعد، بائو به خانه آمد و نتوانست همسرش را پیدا کند. هنگامی که همسر برادرش را دید که دارای کش‌‌‌‏موی سیاه است، مشکوک شد و از وانگ پرسید که چه اتفاقی افتاده است. وانگ در مورد کش‌‌‌‏های موی جابجا شده به او گفت. لو بائو به سینه‌‌‌‏اش کوبید. در پایان آن روز، او همسر خودش را فروخته بود.

لو بائو در حالیکه پنج نفر تازه وارد، وارد خانه شدند خانه را ترک کرد. آنها برادرانش لویو و لوجن، برادرزاده وی اکسیر و دو نفری بودند که چمدان ها و کالاهایشان را آوردند. لو بائو با شرمندگی، به‌‌‌‏سمت درب پشتی دوید.

لو یو گفت: “اگر ۲۰۰ سکه نقره را برنمی‌‌‌‏گرداندم، پسرم را پیدا نمی‌‌‌‏کردم. و اگر ۲۰ سکه را نگه می‌‌‌‏داشتم، به برادرم برخورد نمی‌‌‌‏کردم و نمی‌‌‌‏دانستم چه اتفاقی در خانواده افتاده است. این اراده آسمان است که ما به یکدیگر ملحق شویم. لو بائو به خاطر تلاش برای فروش همسرم به جزای کارش رسید. “

لویو حتی با دیگران مهربان­تر شد. خانواده‌‌‌‏اش کامیاب شدند. اکسیر با دختر چن چائوفنگ ازدواج کرد و فرزندان زیادی داشتند. داستان برخورد لو یو نمونه‌‌‌‏ای عالی از صداقت و مهربانی است.

این داستان از “داستان هشدار به جهان” ، جلد. ۵، صداقت برادر بزرگتر لو که منجر به تجدید دیدار با پسرش شد. “داستان‌‌‌‏هایی برای هشدار به جهان” دومین مجموعه از سه مجموعه داستان های بومی است که توسط فنگ منگ‌‌‌‏لوونگ در سلسله مینگ نوشته شده است.

مطالب دیگر:

آیا ویروس کرونا برای بچه‌‌‌ها خطرناک است؟ والدین باید برای حفظ سلامت بچه‌‌‌ها چه باید بکنند؟

چگونه منطبق بودن با «حقیقت، نیک‌‌‌خواهی و بردباری» می‌‌‌تواند موجب حفظ سلامت در ما شود؟

فاصله اجتماعی: ابزاری برای مبارزه با ویروس کرونا