نویسنده: ایوان منتیک
این از عجایب جهان مدرن است که بهرغم دفاع از حقوق زنان، حقوق سیاهپوستان و حقوق مهاجران، هیچ توجهی به حقوق نوزادان کوچک و بیدفاع ندارد و از اینرو نوزادان هرروز در رحم مادران به قتل میرسند. پس سهم آنها از آزادی و برابری چه میشود؟
سقط جنین قدمتی به بلندای تاریخِ مکتوب بشر دارد. اما چرا این مقوله در جامعهای که مردمان آن خود را روشنفکر میدانند عادیسازی شده و سال گذشته در آمریکا بیش از ۱ میلیون سقط انجام گرفته است. چرا سقط (هرچند بهندرت) حتی در لحظه تولد هم شدنی است؟
بهنظرم مشکل از نظریه تکامل داروین نشأت میگیرد؛ نظریهای مغالطهآمیز که بهطور گسترده در ذهن مردم نهادینه شده و انسانها را حاصلِ جهشهای تصادفی و اصل بقای اصلح میداند. اگر از نگاه داروین به این موضوع نگاه کنیم، باید بگوییم جنینی که هنوز از عقیده سیاسی مستقل برخوردار نیست، بهشکل پیشفرض مانند گاو یا مرغی در نظر گرفته میشوند که بهطور طبیعی و تصادفی پا به دنیا میگذارند. از اینرو، اینکه جنین را برای سقط بهدست پزشک بسپاریم، از نظر اخلاقی تفاوتی با سفارش یک چیزبرگر ندارد. با تشکر، داروین!
انسان براساس سنت مذهبی بهصورت خداوند آفریده شده است. پرومته در اسطورهشناسی یونان انسانها را بهصورت ایزدان المپنشین آفریده است. در سنتهای شرقی هم انسان بهصورت نو وآ خلق شده است. تبار خاندان امپراتوری ژاپن به آماتراسو بازمیگردد. در سنتهای هندی برهما را داریم که خود را به دو نیم کرد تا انسانها را خلق کند. از اینرو، اینکه میگوییم انسان بهصورت موجودی متعالی آفریده شده است، به آیین مسیحیت محدود نمیشود؛ بلکه واقعیتی فرهنگی و جهانشمول است که میبایست بهعنوان یک اصل علمی یا حقیقتی بدیهی پذیرفته شود؛ حقیقتی که میتواند مبنای شکلگیری پژوهشهای جدید باشد.
با تکیه به این حقیقت میتوان نتیجه گرفت که ماهیت زندگی بهسادگی قابل درک نیست؛ واقعیتی که خیلیها بعد از تجربه نزدیک به مرگ تأییدش میکنند. روح در این فرایند از بدن خارج میشود و دوباره به آن بازمیگردد. همچنین میتوان نتیجه گرفت که مطالعه حیات نباید به موجودات مادی و کربنمحوری محدود شود که بهراحتی میتوان آنها را مورد آزمایش قرار داد.
فرض کنید مردی برای باران دعا میکند و موجودی متعالی در پاسخ به دعای او باران میآورد. حالا اگر این وضعیت در چارچوب یک مطالعه علمی بررسی شود، ممکن است بارشی رخ ندهد. شاید موجود متعالی تحت تأثیر نیت آن مرد قرار نگیرد یا در جای دیگری مشغول باشد. شاید حضور پژوهشگری که با رویکردی نقادانه و شکاکانه به بررسی موضوع میپردازد، تعامل میان مرد و خدای او را مختل کند. با اینحال، موجود متعالی همچنان وجود دارد. ماهیت چنین مطالعهای ایجاب میکند که نتیجه آن غیرقابل پیشبینی باشد و به همین دلیل است که به روشها و چارچوبهای پژوهشی گوناگونی نیاز داریم.
در آزمایش دو شکاف میبینیم که اگر الکترونها در معرض دید نباشند، رفتار موجیشکل دارند و بالا و پایین میروند؛ اما به محض آنکه در معرض دید قرار میگیرند، رفتار ذرهای پیدا میکنند. به این پدیده «اثر مشاهدهگر» میگویند. فکر و ذکر پژوهشگری که مشغول آزمایش است، بهشکل ملموس و الکترومغناطیسی بر وضعیت الکترونها اثر میگذارد. چنین تعاملی در چارچوب فهم ما از حیات نمیگنجد.
روپرت شلدریک، پژوهشگر و نویسنده بریتانیایی، ایده میدان مورفیک را مطرح کرده که به میدان ریختزایی هم معروف است. این میدانهای ناملموس مانند یک فرستنده و گیرنده رادیویی میان جانداران یک گونه ارتباط برقرار میکنند و امکان انتقال اطلاعات و ایجاد فرکانسهای مشابه را فراهم میآورند. هرچه جانداران شباهت بیشتری به هم داشته باشند، این میدان قویتر خواهد بود. درواقع، بدن و دیانای ما حکم سختافزارهای این میدان را دارند. سیگنالی میان میان جانداران مشابه شکل میگیرد که اطلاعات را مانند ارتباط بیسیم و دادههای تلفن همراه میان سختافزارها انتقال میدهد. شلدریک این فرایند را «پژواک مورفیک» مینامد.
مفهوم «پژواک مورفیک» شلدریک حتی بهتر از علم ژنتیک توضیح میدهد که چگونه ممکن است تخمک بارورشده میکروسکوپیِ زرافه ماده به زرافهای با بلندی ۵.۵ متر تبدیل شود. این مفهوم همچنین چندوچون ارتباط ناملموس یا حس ششمی میان دوقلوها، اعضای خانواده، اعضای جامعه، افرادی با نژاد مشابه و دیگر انسانها را توضیح میدهد. حس جهتیابی شگفتانگیز پرندگان و ماهیها و توانایی قورباغهها در پیشبینی زمینلرزه را هم میتوان با تکیه به همین مفهوم توضیح داد. این ارتباط واقعی است و با انتقال اطلاعات واقعی سروکار دارد.
شلدریک در کتاب «علم نوین حیات» توضیح میدهد که «پژواک مورفیک» زمینهساز شکلگیری نوعی حافظه جمعی و غریزی میشود. پژوهشها نشان دادهاند که موشهای متعلق به یک نژاد خاص در دانشگاه هاروارد در ماساچوست با یک سرعت بهخصوص مهارتهای جدید میآموزند و موشهای با نژاد مشابه در انگلستان و استرالیا همان مهارتها را با سرعت بیشتری یاد میگیرند. موشها در مواجهه با موقعیت مشابه بهطور غریزی از اطلاعاتی بهره میگیرند که از طریق «پژواک مورفیک» به آنها رسیده است.
اکنون اگر به پرسش کلیدی نظریه تکامل داروین بازگردیم- «حیات روی زمین از کجا پدید آمد؟»- متوجه میشویم که داروین چقدر از پاسخ درست فاصله داشته است. او پژوهشهای خود را به حیات قابل درک و قابل آزمایش انسان محدود کرده بود؛ درست همانگونه که نئوداروینیستها به دیانای و ژنتیک چسبیدهاند. مهم نیست پژوهشگران چقدر بهروز باشند. در هرصورت، اوضاع به این شکل است که گویی یک انسان غارنشین رادیویی پیدا کند و بخواهد از چندوچون آن سر دربیاورد؛ درحالیکه که هیچ تصوری از الکتریسیته، امواج رادیویی، موسیقی، اخبار یا برنامههای گفتوگومحور ندارد.
شاید بعضیها نوشتهها و نظریههای مرا شبهعلم بنامند. اما لازم به ذکر است که در مطالعه موضوع مهمی مانند حیاتِ متعالی باید پذیرفت که بعضی از نتایج ممکن است قابل تکرار نباشند؛ اگرنه حاصل کار جهانی خواهد بود که حیات انسان را تا حد یک حیوانِ قابل سقط فرومیکاهد و خود علم هم به امری شرمآور و نفرتانگیز تبدیل میشود. این همان جهانی است که در آن زندگی میکنیم و باید تغییرش دهیم. در گام نخست باید ایندو اصل را بپذیریم: انسانها بهصورت خداوند آفریده شدهاند و زندگی به شکلهایی جریان دارد که قابل درک نیستند. شالوده علم نوین باید بر همیندو اصل بنا شود.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
ایوان منتیک در نیویورک تاریخ و ادبیات تدریس میکند. او همچنین رئیس و سردبیر انجمن شاعران کلاسیک است.










