فایل شنیداری
شبح کمونیسم در حال حکمرانی بر جهان ما
فصل ۲: شروع کمونیسم اروپا
شبح کمونیسم با متلاشیشدن حزب کمونیست در اروپای شرقی از بین نرفت.
اپک تایمز درحال انتشار سری مقالات ترجمهشده از نسخه چینی کتاب «شبح کمونیسم درحال حکمرانی بر جهان ما» نوشته هیأت تحریریه نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست است
فهرست مطالب
- آثار شیطانی کارل مارکس
- بستر تاریخی مارکسیسم
- انقلاب فرانسه
- نخستین نشانههای ظهور کمونیسم در پاریس
- اول اروپا، سپس دنیا
مقدمه
بسیاری از پیشگوییهای صورتگرفته در مذاهب راستین از جمله پیشگوییهای نوستراداموس و پیشگوییهای مطرحشده در فرهنگهای گوناگون دنیا از پرو گرفته تا کره به حقیقت پیوستهاند. در تاریخ چین هم پیشگوییهای دقیقی از دوران سلسله هان و مینگ بهجا مانده است.
پیشگوییها گویای این حقیقت مهم هستند که تاریخ نه رویدادی تصادفی بلکه نمایشی است که اتفاقات مهم آن از قبل مقرر شدهاند. در آخرالزمان، که میتواند نقطه شروع عصر جدید باشد، تمام مذاهب دنیا در انتظار یک چیز خواهند بود: ورود آفریدگار به قلمرو بشر.
تمام نمایشها نقطه اوج دارند. شیطان عزم کرده که بشریت را نابود کند، اما آفریدگار توانا راه و روشهایی دارد که بهواسطه آنها مردم را از خواب غفلت بیدار میکند، آنها را از غل و زنجیر شیطان میرهاند و رستگاری را به آنها ارزانی میدارد. اکنون نبرد نهایی میان خیر و شر در جریان است.
تمام مذاهب راستین پیشگویی کردهاند که جهان در زمان بازگشت آفریدگار با از میان رفتن قیدوبند اخلاقی انسانها مملوء از شیاطین، پلیدیها و حوادث شوم خواهد شد. دنیای امروز ما همین است.
تباهی و فسادی که امروز با آن مواجهیم، از مدتها پیش شروع شده است. این روند صدها سال پیش با پیدایش عامل اصلی آن آغاز شد: خداناباوری و فریب بشر. کارل مارکس ایدئولوژی خود را بر پایه انواع فریبکاریها پدید آورد و ولادیمیر لنین آن را به شکلی بیرحمانه به اجرا گذاشت.
اما مارکس خداناباور نبود. او شیطانپرست بود و به اهریمنی بدل شد که مأموریت داشت انسان را در آخرالزمان از شناخت آفریدگار بازدارد.
۱. آثار شیطانی کارل مارکس
مارکس در طول حیات خود کتابهای متعددی نوشت که معروفترین آنها «مانیفست کمونیست» در سال ۱۸۴۸ و کتاب سهجلدی سرمایه است که بین سالهای ۱۸۶۷ تا ۱۸۹۴ منتشر شد. این آثار مبنای نظری جنبش کمونیستی بودهاند.
کمتر کسی میداند که مارکس روحش را در خلال زندگی به شیطان فروخت و به کارگزار او در قلمرو انسانها تبدیل شد. مارکس در روزگار جوانی یک مسیحی مؤمن بود و قبل از تحول شیطانی خود به خداوند ایمان داشت. او در یکی از اشعار نخستین خود با عنوان «مناجات یک نومید» از انتقامگرفتن از خداوند نوشته است:
خدایی همهچیزم را ستانده است/ در نفرین و بلای سرنوشت/ تمام دنیاها برای همیشه از دست رفتهاند/ جز انتقام چیزی برایم نمانده است!
با غرور انتقام میگیرم/ از خداوند، آن فرمانروای والا/ از ناتوانیام نیرویی خواهم ساخت/ و خود را از هرپاداشی محروم خواهم کرد.
تخت فرمانرواییام را در بلندای آسمان برپا خواهم کرد/ قلهاش سرد و هولناک خواهد بود/ ترسِ خرافی سنگرش خواهد شد/ و عذابی جانکاه فرماندهاش خواهد بود.[۱]
مارکس در نامهای به تاریخ ۱۰ نوامبر ۱۸۳۷ به پدرش توضیح داد که چه تحولاتی را پشت سر میگذارد: «پرده برافتاد، مقدسترین حریم وجودم از هم دریده شد و باید خدایان تازه را بهجای آن بنشانم. وجودم مملوء از آشوب است و تا روزی که در محضر عزیزت حاضر نباشم، نخواهم توانست این ارواح آشفته را آرام سازم.»[۲]
مارکس در شعر «دوشیزه پریدهرنگ» از زبان زنی جوان صحبت میکند که از عشق به عیسی مسیح دست شسته و سرنوشت هولناکی نصیب او میشود:
میدانم بهشت را از دست دادهام/ خوب میدانم/ روحم که روزگاری سرسپرده خداوند بود/ اکنون دوزخ را برگزیده است.[۳]
خانواده مارکس متوجه تحول او شدند. او در نامهای به تاریخ ۲ مارس ۱۸۳۷ به پدرش نوشت: «موفقیت تو؛ آرزوی دیرینهام برای روزی که نامت بر سر زبانها باشد و زندگی آسودهات، یگانه خواسته قلبیام نیستند. مدتها این آرزو را در سر داشتم، اما مطمئن باش که تحقق آن بهتنهایی باعث خشنودیام نمیشد. خشنودی من تنها زمانی کامل میشود که قلب تو منزه بماند، با مهر و انسانیت به تپیدن ادامه دهد و هیچ اهریمنی نتواند میان تو و احساس خوشبختی فاصله بیاندازد.»[۴]
یکی از دختران مارکس نوشته که پدرشان در روزگار کودکی برای او خواهرانش قصههای زیادی میخواند. داستان محبوبش ماجرای پرپیچوخم هانس روکله بود؛ شعبدهبازی که همیشه بیپول بود و چارهای نداشت جز اینکه عروسکهای زیبایش را یکییکی به شیطان بفروشد.[۵] اما مارکس برای رسیدن به موفقیت روح خود را که از هرچیزی ارزشمندتر بود به شیطان فروخت.
چنانکه پیشتر دیدیم، پشتکردن به خداوند و همپیمانشدن با شیطان از مضامین رایج در اشعار مارکس است. مارکس در شعر «ویلننواز» از زبان راوی میگوید:
چگونه ممکن است!/ فرومیبرم، بیامان فرومیبرم/ تیغه سیاهِ خونآلودم را در جان تو/ این هنر نه مطلوب خداست و نه خواسته او/ بلکه از دلِ مه سیاه دوزخ به مغز راه مییابد.
تا قلبم افسون شود و حواسم آشفته گردد/ با شیطان پیمان بستهام/ علامت میدهد و ضربآهنگ را میزان میکند/ مارش مرگ را بیپروا و عجولانه مینوازم.[۶]
رابرت پین، نگارنده زندگینامه مارکس، نوشته که داستانهای مارکس را میتوان تمثیلی از زندگی خود او دانست و اینکه مارکس ظاهراً با علم و آگاهی به نیابت از شیطان عمل میکرد.[۷]
روح مارکس به شیطان گرایید. امر الهی را از شدت خشم نسبت به خداوند بهمثابه نیرویی میدیدید که باید نابودش میکرد. اریک فوگلین، فیلسوف سیاسی آمریکایی، مینویسد: «مارکس میدانست که خداوند آفریننده جهان هستی است، اما نمیخواست در جایگاه مخلوق باشد و جهان را از منظر هستیِ مخلوق ببیند. او میخواست جهان را از منظر «وحدت اضداد» یا همان جایگاه خداوند تماشا کند.»[۸]
مارکس در شعر «تکبر انسانی» از عزم خود برای رهایی از سلطه خداوند و گرفتن جای او میگوید:
جهان را با نگاهی تحقیرآمیز به مبارزه میطلبم/ آن غولپیکر زننمای کوتاهقامت، نالهکنان، سرنگون میشود/ اما نمیتواند شادیام را زائل کند.
با جسارتی خداگونه/ در آن سرزمین ویران/ فاتحانه گام برمیدارم/ کلامم نیرویی سوزان و کارگر است/ و سینهام به سینه آفریدگار میماند.[۹]
در شعری دیگر نوشت که «مشتاقم از آنکه از آسمانها فرمان میراند، انتقام بگیرم» و «اندیشه وجود خدا مضمون اصلیِ تمدنی منحرف است که باید ریشهکن شود.»[۱۰]
بعد از آنکه مارکس از دنیا رفت، هلن دموث، خدمتکار خانه، دربارهاش گفت: «وقتی بیمار بود، شمع روشن میکرد و دعا میخواند. به نیروهای ماوراءطبیعی باور داشت.»[۱۱]
فرزانگان در طول تاریخ راه رستگاری معنوی را به موجودات ذیشعور آموختند و پایهواساس تمدنهای جهانی را بنا نهادند. عیسی مسیح شالوده تمدن مسیحی را پیریزی کرد و حکمت لائوتسه بنیان تائوئیسم را بنا نهاد که یکی از ارکان اصلی فلسفه چین بهشمار میرود. در هند باستان هم آموزههای شاکیهمونی به پیدایش بودیسم منتهی شدند. منشأ حکمت فرزانگان مایه شگفتی است. آنها بینش خود را نه از طریق آموزههای متعارف بلکه از رهگذر خودسازی معنوی به دست آوردند.
نظریههای مارکس از آثار اندیشمندان پیشین تأثیر گرفته بودند، اما سرچشمه اصلی آنها همان شبح شیطانی بود. او در شعر «درباره هگل» مینویسد:
اکنون که به والاترین مفاهیم و ژرفای آنها دست یافتهام/ به خدایی تندخو و بیپروا میمانم/ که ردایی از تاریکی بر تن دارد.[۱۲]
مارکس به تدبیر آن شبح به جهان انسانها قدم نهاد و فرقه کمونیسم را پایهگذاری کرد تا اخلاق بشر را به تباهی بکشاند. مقصود این بود که انسانها از امر الهی رویگردان شده و برای همیشه گرفتارِ عذاب ابدی دوزخ شوند.
۲. بستر تاریخی مارکسیسم
شبح شیطانی برای اشاعه مارکسیسم بنیانهای روشنفکری و اجتماعی گوناگونی را بنا نهاد که هردو را در مسیر پیدایش مارکسیسم بررسی خواهیم کرد.
پژوهشگران میگویند نظریه مارکس بر هگل و لودویگ فویرباخ تأثیر شگرفی داشت. فویرباخ از نخستین کسانی بود که وجود خداوند را انکار کرد. او بر این باور بود که دین صرفاً نتیجه آگاهی انسان از «نامحدودبودن خودآگاهی» است. به عبارت دیگر میتوان گفت انسانها توانمندیهای خود را بزرگتر و کاملتر تصور کردند و از این راه به مفهوم خدا پی بردند.[۱۳] نظریه فویرباخ تا حدی نشان میدهد که کمونیسم از کجا آمد و چگونه گسترش یافت. پیشرفت در حوزه علم، مکانیزهسازی، امکانات مادی، درمان و اوقات فراغت این تصور را ایجاد کرد که خوشبختی به ثروت مادی بستگی دارد. از اینرو، هرگونه نارضایتی میبایست نتیجه محدودیتهای اجتماعی باشد. به نظر میرسید که مردم میتوانند آرمانشهر خود را با تکیه به پیشرفت مادی و تغییر اجتماعی و بدون نیاز به خداوند بنا کنند. به همین دلیل است که مردم فریب میخوردند و به جرگه کمونیسم میپویستند.
فویرباخ اولین کسی نبود که منکر مسیحیت و خداوند شد. فردریش استراوس در سال ۱۸۳۵ در کتاب «نگاه نقادانه به زندگی عیسی مسیح» اصالت انجیل و مقام الهی عیسی را زیر سؤال برد. میتوان رد پای این باورهای ملحدانه را در مکاتب فکری قرن هفدهم و هجدهم یا حتی در زمان یونانیان باستان هم پیدا کرد. اما مقصود این کتاب چیز دیگری است.
«مانیفست کمونیست» نوشته مارکس یک دهه قبل از انتشار «خاستگاه گونهها» نوشته چارلز داروین منتشر شد، اما نظریه تکامل به اندیشههای مارکس ظاهری علمی بخشید. اگر تمام گونهها در پی «انتخاب طبیعی» تکامل یافته باشند و انسانها صرفاً پیشرفتهترین موجودات زنده روی زمین باشند، دیگر جایی برای امر الهی باقی نخواهد ماند.
مارکس در دسامبر ۱۸۶۰ در نامهای به انگلس درباره نظریه داروین از خاستگاه گونهها تمجید کرد و آن را کتابی دانست که مبانی تاریخی ماتریالیسم را شرح میدهد. مارکس در ژانویه ۱۸۶۰ در نامهای به فردیناند لاسال، فیلسوف سوسیالیست، نوشت: «کتاب داروین بسیار حائز اهمیت است و مبنای علمی و طبیعی لازم را برای بررسی تضاد طبقاتی فراهم میکند.»[۱۴]
نظریه تکامل در حوزه علوم طبیعی و مادیگرایی در حوزه فلسفه، دو ابزار مؤثر برای فریب و جذب مردم به جرگه مارکسیسم فراهم کردند.
جامعه در طول حیات مارکس دستخوش تغییرات شگرفی شد. موتور بخار در سال ۱۷۶۹ به آغاز انقلاب صنعتی اول کمک کرد و زمینه را برای جایگزینی تولید انبوه بهجای تولید در کارگاههای کوچک فراهم آورد. پیشرفت فنی در زمینه کشاورزی نیروی کار مازاد را به شهرها فرستاد تا در کارخانهها مشغول به کار شوند. تجارت آزاد باعث ایجاد نوآوری در حوزه بازاریابی و فروش شد. صنعتیشدن به گسترش شهرها، مهاجرت و گردش اطلاعات و افکار دامن زد.
مارکس بعد از تبعید از آلمان، مدتی در فرانسه و بلژیک بود و سپس به انگلستان رفت. او در محلههای فقیرنشین لندن زندگی میکرد؛ محلههایی که حالوهوای آنها به توصیفهای دیکنز شباهت داشت. مدتی بعد نوبت به انقلاب صنعتی دوم رسید که با فراگیرشدن برق، موتور احتراق داخلی و تولید مواد شیمیایی همراه شد. اختراع تلگراف و تلفن هم بخش ارتباطات را متحول کرد.
هرتغییری جامعه را به تلاطم میانداخت و مردم میکوشیدند در بحبوحه پیشرفت فناوری خود را با شرایط تازه وفق دهند. خیلیها توان همراهی با این تغییرات را نداشتند و این امر به دوقطبیشدن جامعه و شکلگیری طبقه فقیر و غنی، بروز بحرانهای اقتصادی و پیامدهای دیگر انجامید. همچنین هرچه فناوری امکان دستکاری گسترده در طبیعت را فراهم میکرد، انسان هم مغرورتر میشد.
مارکسیسم را نباید صرفاً نتیجه نابسامانی اجتماعی و گرایشات روشنفکری بدانیم، زیرا این عوامل باید با توجه به حربه شیطان برای بیثباتکردن بشریت و اشاعه مارکسیسم در میان انسانها مورد بررسی قرار بگیرند.
۳. انقلاب فرانسه
انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ تأثیری شگرف برجا گذاشت. سلطنت از میان رفت، نظام اجتماعی سنتی فروپاشید و حکومت اوباش آغاز شد.
انگلس گفت: «انقلاب بیتردید یکی از استبدادیترین شکلهای اعمال قدرت است که در آن، بخشی از جامعه با استفاده از اسلحه، سرنیزه و توپ، اراده خود را بر کل جامعه تحمیل میکند. اگر طرف پیروز نخواهد مبارزهاش بینتیجه بماند، باید حکمرانی خود را با تکیه به رعب و وحشتی که سلاحهایش در دل مخالفان میاندازند حفظ کند.»[۱۵]
ژاکوبنها که بعد از انقلاب فرانسه به قدرت رسیدند، به این نکته واقف بودند. متعاقب اعدام لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه، دوره وحشت ماکسیمیلیان روبسپیر، رهبر ژاکوبنها، آغاز شد. حدود ۷۰ هزار نفر اعدام شدند که اکثرشان بیگناه بودند. بعدها روی سنگ قبر روبسپیر نوشتند:
ای رهگذر/ هرکه هستی/ تمنا دارم/ از مرگ من اندوهگین نباش/ چرا که اگر امروز زنده بودم/ تو در این گور بهجای من خفته بودی![۱۶]
سیاستهای وحشت سیاسی، اقتصادی و مذهبی، که ژاکوبنها آنها را در جریان انقلاب فرانسه به اجرا درآوردند، پیشدرآمد ظلم و ستم حزب کمونیست بودند. انقلابیون فرانسه پیشاپیش تصویری از کشتارهای سیاسی دوران لنین و استالین به نمایش گذاشتند. آنها دادگاههای انقلابی برپا کردند و در پاریس و دیگر مناطق سراغ گیوتین رفتند. کمیتههای انقلاب درباره مجرمیت زندانیان تصمیم میگرفتند و کارگزاران کنوانسیون ملی از مقامات نظامی و اداری قدرت بیشتری داشتند. طبقه فرودست یا پرولتاریا انقلابیترین طبقه فرانسه بودند.
طبق قانون ۲۲ پرِریال، که در ۱۰ ژوئن ۱۷۹۴ به تصویب رسید، انجام تحقیقات مقدماتی و داشتن وکیلمدافع ممنوع اعلام شد و تمام محکومیتها میبایست به مجازات اعدام منتهی میشدند. برای صدور حکم بهجای شواهد به شایعات و استنباط و نظر شخصی قضات استناد میشد. اجرای این قانون باعث فراگیرشدن حکومتِ وحشت شد و حدود ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار نفر بهعنوان مظنون به زندان افتادند.[۱۷] وحشت اقتصادی ژاکوبنها هم ظاهراً سرآغاز «کمونیسم جنگی» بود که بعدها بهوسیله لنین در روسیه به اجرا درآمد. در ۲۶ ژوئیه ۱۷۹۳ قانونی به تصویب رسید که مجازات احتکار را مرگ با گیوتین میدانست. نیروهای شبهنظامی یا همان «ارتش انقلابی» اجازه داشتند شهرها و روستاها را غارت کنند و در خانهها، انبارهای کشاورزی و انبارهای کالا بهدنبال اندوخته غلات بگردند. کسانی که به احتکار متهم میشدند، به دست مردم خشمگین کشته میشدند یا سر از زیر تیغه گیوتین درمیآوردند.[۱۸]
باورهای کاتولیک یکی از بزرگترین دشمنان انقلابیون فرانسه بود. انقلابیون فرانسه از جمله پییر گاسپار شومت در دوران وحشت پایهگذارِ شکلی از خداناباوری شدند که «فرقه خرد» نام داشت. این فرقه بر جریانهای فکری عصر روشنگری استوار بود و قرار بود جایگزین مذهب کاتولیک شود.[۱۹] کنوانسیون ملی در ۵ اکتبر ۱۷۹۳ تقویم مسیحی را باطل و تقویم جمهوریخواه را جایگزین آن کرد. در مراسمی در روز ۱۰ نوامبر کلیسای نوتردام در پاریس به معبد خرد تغییر نام پیدا کرد. در این مراسم بازیگر جوانی در نقش الهه خرد ظاهر شد و توده مردم او را همانند معبود خود میپرستیدند. فرقه خرد بهسرعت در پاریس ریشه دواند و تعداد کلیساهای مسیحی فعال در عرض یک هفته به سه مورد رسید. وحشت مذهبی پاریس را دربرگرفته بود. کشیشان بهصورت دستهجمعی دستگیر و برخی اعدام شدند.[۲۰]
انقلاب فرانسه از یکسو سرمشق حکومت شوروی به رهبری لنین شد و از سوی دیگر پیوند تنگاتنگی با شکلگیری و توسعه مارکسیسم داشت.
فرانسوا نوئل بابوف، سوسیالیست آرمانگرایی که در دوران انقلاب فرانسه زندگی میکرد و در سال ۱۷۹۷ به جرم دست داشتن در «توطئه برابرها» اعدام شد، از لغو مالکیت خصوصی حمایت کرد. از نگاه مارکس، بابوف اولین کمونیست انقلابی تاریخ بود.
فرانسه بهشدت تحت تأثیر ایدئولوژیهای سوسیالیستی قرن نوزدهم قرار گرفت. «لیگ یاغیها» که بابوف را بنیانگذار معنوی خود میدانست، بهسرعت در پاریس گسترش یافت. ویلهلم ویتلینگ، خیاط آلمانی، در سال ۱۸۳۵ به یاغیها پیوست و این انجمن سرّی تحت رهبری او به «لیگ دادگرها» تغییر نام پیدا کرد.
در نشستی که در ژوئن ۱۸۴۷ برگزار شد، لیگ دادگرها با کمیته وفاق کمونیست تحت رهبری مارکس و انگلس ادغام شد و لیگ کمونیست شروع به فعالیت کرد. مارکس و انگلس در فوریه ۱۸۴۸ اساسنامه جنبش کمونیست بینالمللی یعنی «مانیفست کمونیست» را منتشر کردند.
ناپلئون سقوط کرد و شورشها و انقلابها یکی پس از دیگری سر برآوردند و اسپانیا، یونان، پرتغال، آلمان، بخشهایی از ایتالیا، بلژیک و لهستان را درگیر کردند. تا سال ۱۸۴۸ سراسر اروپا درگیر انقلاب و جنگ بود و بستر مناسبی برای گسترش کمونیسم فراهم آمده بود.
مارکس و همراهانش در سال ۱۸۶۴ انجمن بینالمللی کارگران معروف به «بینالملل اول» را تأسیس کردند و او بهعنوان رهبر معنوی جنبش کارگری کمونیست شناخته شد. مارکس بهعنوان رهبر انجمن تلاش کرد گروهی از انقلابیون آموزشدیده را گردهم بیاورد و کارگران را آماده شورش کند. او همزمان به این نکته پی برد که باید مخالفان خود را از بینالملل اول بیرون بیاندازد. میخائیل باکونین، نخستین مارکسیست بزرگ روسیه، خیلیها را جذبِ جنبش کمونیستی کرده بود، اما مارکس او را به همکاری با سزار متهم کرد و از بینالملل اول بیرون انداخت.[۲۱]
شاخه فرانسوی بینالملل اول در سال ۱۸۷۱ اولین انقلاب کمونیستی یا همان کمون پاریس را به راه انداخت.
۴. نخستین نشانههای ظهور کمونیسم در پاریس
کمون پاریس بعد از شکست فرانسه در جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ تشکیل شد. ناپلئون سوم تسلیم شد، اما ارتش پروس قبل از عقبنشینی پاریس را محاصره کرد. تحقیر ناشی از تسلیم و ناآرامیهای طولانیمدت در میان کارگران فرانسوی زمینهسازِ قیام عمومی پاریس شد. به این ترتیب، جمهوری سوم فرانسه که تازه روی کار آمده بود از قدرت کنار رفت که باعث شکلگیری خلاء قدرت در پایتخت شد.
کمون پاریس در مارس ۱۸۷۱ در پی شورش اوباش و راهزنان مسلح، که به طبقات فرودست جامعه تعلق داشتند، شکل گرفت و از حمایت سوسیالیستها، کمونیستها، آنارشیستها و دیگر کنشگران برخوردار شد. این جنبش به بینالملل اول متکی بود و بهشدت تحت تأثیر آن قرار داشت. کمون پاریس میخواست از پرولتاریا بهعنوان پیادهنظام انقلاب استفاده کند و ساختار سیاسی و اقتصادی حاکم را با برانداختن فرهنگ سنتی فرانسه دگرگون کند.
در پی این رویدادها کشتار و ویرانی وسیعی به بار آمد و شورشیان آثار تاریخی گرانبها، بناهای یادبود و گنجینههای هنری پاریس را نابود کردند. دو نویسنده فرانسوی به نامهای ادموند و ژول گنکور با اشاره به نگرش کسانی که در این ویرانیها دست داشتند، نوشتند: «بناهای یادبود، اپراها و کافههای موسیقی برای من که پولِ رفتن به چنین جاهایی را ندارم چه فایدهای دارد؟» ویکم هافمن، دیپلمات آمریکایی ساکن پاریس در دوران کمون، گفت: «اتفاق تلخ و بیرحمانهای است و میراث غمانگیز انقلاب خونین ۱۷۸۹ بهشمار میرود.» ویلیام پمبروک فتریج، نویسنده و ناشر آمریکایی، کمون فرانسه را «جنایتبارترین رویداد تاریخ جهان» و «انقلابی مبتنی بر خون و خشونت» نامید. او رهبران کمون را با عباراتی نظیر «قاتلان بیرحم و بیپروا»، «تفالههای فرانسه» و «دیوانگان سرمست از شراب و خون» توصیف کرد.[۲۲]
جدال بین سنت و ضدسنت در خلال انقلاب فرانسه آغاز شد و بهمدت هشت دهه ادامه داشت. لوئی آگوست بلانکی، رئیس افتخاری کمون پاریس، گفت: «فرانسه صحنه رویارویی دو اصل اساسی است: مشروعیت و حاکمیت مردم. حاکمیت مردم انسانهای آیندهنگر را گرد خود جمع میکند؛ تودههایی که از استثمار به ستوه آمدهاند و میخواهند ساختار خفقانآور موجود را درهم بشکنند.»[۲۳]
افراطگرایی کمون از ایدههای نفرتپراکنانه هانری سن سیمون سرچشمه میگرفت؛ سوسیالیستی آرمانگرا که رفاه کشور را با تعداد کارگران فعال آن میسنجید. سن سیمون طرفدار مرگ ثروتمندان بود و آنها را انگل اجتماع میدانست.
مارکس در کتاب «جنگ داخلی فرانسه» کمون را یک دولت کمونیستی توصیف کرد: «کمون نقطه مقابل امپراتوری بود. شعار «جمهوری اجتماعی» که در انقلاب فوریه از جانب پرولتاریای پاریس بر سر زبانها افتاد، بیانگر خواستهای کلی برای برپایی نظامی بود که میبایست هم سلطنت را کنار میزد و هم به سلطه طبقاتی پایان میداد. کمون فرانسه شکل واقعیِ این جمهوری بود.» مارکس افزود: «کمون میخواست مالکیت طبقاتی را از بین ببرد؛ مالکیتی که در آن کار اکثریت به سود اقلیت تمام میشد.»[۲۴]
کمون پاریس پیشگام انقلاب کمونیستی بود. ستون واندوم، که به یاد ناپلئون بنا شده بود، نابود شد. کلیساها غارت شدند، روحانیان به قتل رسیدند و تدریس آموزههای مذهبی در مدارس ممنوع شد. شورشیان به مجسمههای مقدس لباسهای مدرن پوشاندند و پیپ در دهانشان گذاشتند.
زنان پابهپای مردان در این وحشیگریها شرکت میکردند. ژانگ دِئی، دیپلمات چینی، که در آن زمان در پاریس سکونت داشت، اوضاع را اینگونه توصیف کرد: «شورشیان در مردان اراذل و اوباش خلاصه نمیشدند و زنان هم در این وحشیگری مشارکت داشتند. آنها در برجهای مرتفع ساکن شدند و با غذاهای لذیذ از خودشان پذیرایی کردند. اما این لذتها گذرا بودند. آنها از خطری که در کمینشان بود اطلاعی نداشتند. اعضای کمون در آستانه شکست ساختمانها را غارت کردند و همهجا را به آتش کشیدند. گنجینههای گرانبها به تلی از خاکستر تبدیل شدند. صدها زن شورشی دستگیر شدند و اعتراف کردند که زنان این شورش را رهبری میکردند.»[۲۵]
کمون پاریس اندکی بیش از دو ماه دوام آورد و درنهایت به دست ارتش فرانسه سرکوب شد. در ۲۳ ماه مه ۱۸۷۱، قبل از آنکه آخرین سنگر از دست برود، سران کمون دستور سوزاندن کاخ لوکزامبورگ (مجلس سنای فرانسه)، کاخ تویلری و لوور را صادر کردند. اعضای کمون قصد داشتند ساختمان اپرای پاریس، تالار شهرداری پاریس، وزارت کشور، وزارت دادگستری، کاخ رویال و رستورانهای لوکس و آپارتمانهای بلندمرتبه شانزلیزه را از بین ببرند تا دولت آنها را تصاحب نکند.
اعضای کمون درحالیکه قیر، آسفالت و تربانتین حمل میکردند، چندین نقطه از پاریس را به آتش کشیدند. کاخ باشکوه تویلری در شعلههای آتش سوخت. خوشبختانه تلاش آتشافروزان برای آتش زدن لوور که همان نزدیکیها بود بینتیجه ماند، زیرا نیروهای آدولف تییر از راه رسیدند و آتش را خاموش کردند.[۲۶]
بعد از ظهور کمون پاریس، مارکس بهسرعت در نظریهاش بازنگری کرد. تنها تغییری که در مانیفست کمونیست اعمال شد، این بود که طبقه کارگر باید سازوکار دولت را نابود کند، نه آنکه صرفاً جای آن را بگیرد.
۵. اول اروپا، سپس دنیا
نسخه بهروزشده مانیفست مارکس باعث شد ماهیت کمونیسم مخربتر و دامنه نفوذ آن گستردهتر شود. در ۱۴ ژوئیه ۱۸۸۹، شش سال بعد از مرگ مارکس، سیزده سال بعد از انحلال بینالملل اول و صد سال بعد از انقلاب فرانسه، کنگره کارگران بینالمللی دوباره تشکیل شد. به این ترتیب، مارکسیستها از نو گردهم آمدند و سازمانی را پدید آوردند که مورخان آن را «بینالملل دوم» مینامند.
جنبش کارگران اروپایی تحت لوای کمونیسم با شعارهایی مانند «آزادسازی بشریت» و «برانداختن طبقات اجتماعی» شکل گرفت. لنین گفت: «خدمتی که مارکس و انگلس به طبقه کارگر کردند، در این چند کلمه خلاصه میشوند: آنها به طبقه کارگر یاد دادند که خود را بشناسد و نسبت به خودش آگاه باشد و درنهایت علم را جایگزین رؤیا کردند.»[۲۷]
برای آلودهکردن جنبشهای مردمی به ایدئولوژی کمونیستی، از دروغ و شستوشوی مغزی استفاده میشد. روزبهروز افراد بیشتری به جرگه کمونیستها پیوستند. تا سال ۱۹۱۴ نزدیک به سی سازمان سوسیالیستی در سطح جهانی و محلی، در کنار شمار زیادی تعاونی و اتحادیه کارگری شکل گرفته بود. با شروع جنگ جهانی اول بیش از ۱۰ میلیون نفر عضو اتحادیهها و بیش از ۷ میلیون نفر عضو تعاونیهای کمونیستی بودند.
اریک هابسبام، مورخ، در کتاب «چگونه دنیا را تغییر دهیم: تأملی بر مارکس و مارکسیسم»، مینویسد: «نفوذ مارکسیسم در برخی کشورهای اروپایی اهمیت و گستردگی ویژهای داشت. تقریباً تمام مکاتب فکری اجتماعی صرفنظر از گرایش سیاسی به جنبشهای سوسیالیستی و کارگری تحت تأثیر مارکس بودند.»[۲۸]
کمونیسم از طریق اروپا به روسیه و شرق آسیا راه پیدا کرد. لنین در دهه ۱۸۸۰ کتاب «سرمایه» را مطالعه کرد و تصمیم گرفت «مانیفست کمونیست» را به روسی ترجمه کند. مقامات روسیه تزاری هم او را بابت فعالیتهای سیاسیاش زندانی و تبعید کردند.
جنگ جهانی اول به پیروزی کمونیسم در روسیه منجر شد. هنگام انقلاب ۱۹۱۷ و سرنگونی تزار نیکلاس دوم، لنین در سوئیس زندگی میکرد. او شش ماه بعد به روسیه بازگشت و در انقلاب اکتبر به قدرت رسید. روسیه کشوری با سنتهای باستانی، جمعیت عظیم و منابع طبیعی فراوان بود. تأسیس رژیم شوروی در قلمرو بزرگترین کشور جهان امتیاز بزرگی برای جنبش کمونیست جهانی بهشمار میرفت.
چنانکه جنگ جهانی اول به ظهور کمونیستهای روسیه انجامید، جنگ جهانی دوم باعث شد که کمونیسم در اوراسیا گسترش یابد و چین را تحت سلطه خود درآورد. اتحاد جماهیر شوروی بعد از جنگ جهانی دوم به یک ابرقدرت هستهای تبدیل شد و توانست کمونیسم را در سراسر جهان گسترش دهد.
وینستون چرچیل در یادداشتهای مربوط به سخنرانی معروف «پرده آهنین» نوشته بود: «هنوز مدت زیادی از پیروزی متفقین نگذشته بود که نگرانی بر فضای بعد از جنگ سایه انداخت. هیچکس نمیداند روسیه شوروی و سازمان بینالمللی کمونیستی در آینده نزدیک چه برنامهای دارند یا برای گسترش نفوذ و اشاعه عقایدشان چه حد و مرزی دارند.»[۲۹]
دنیای آزاد در جریان جنگ سرد با اردوگاه کمونیستی که در چهار قاره گسترش یافته بود مقابله کرد. اما کشورهای جهان آزاد، با وجود حفظ ساختارهای دموکراتیک، بهتدریج در جهت سوسیالیستیشدن حرکت کردند.
[۱] کارل مارکس، اولین نوشتههای کارل مارکس: کتاب اشعار (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۲] کارل مارکس، «نامهای از مارکس به پدرش در ترییر،» اولین نوشتههای کارل مارکس (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۳] کارل مارکس، «دوشیزه رنگپریده»، اولین نوشتههای کارل مارکس: دفتر شعر (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۴] هاینریش مارکس، به روایت ریچارد ورمبراند، مارکس و ابلیس (وستچستر، ایلینوی: انتشارات کراسوی، ۱۹۸۶)، ص. ۲۱.
[۵] النور مارکس-اولینگ، «یادداشتهایی درباره علایق ادبی مارکس»، مارکس و انگلس درباره ادبیات و هنر (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۶] کارل مارکس، «ویولننواز»، اولین نوشتههای کارل مارکس: دفتر شعر (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۷] رابرت پین، مارکس (نیویورک: سایمون اند شوستر، ۱۹۸۶).
[۸] اریک فوگلین، از عصر روشنگری تا انقلاب، ویراست جان اچ. هالوول (دورهام، کارولینای شمالی: انتشارات دانشگاه دوک، ۱۹۷۵)، صص. ۲۹۸-۲۹۹.
[۹] کارل مارکس، «تکبر انسانی»، اولین نوشتههای کارل مارکس: دفتر شعر (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۱۰] مارکس، به روایت ورمبراند، مارکس و ابلیس، ص. ۲.
[۱۱] ورمبراند، مارکس و ابلیس، ص. ۲۸.
[۱۲] کارل مارکس، «درباره هگل»، اولین نوشتههای کارل مارکس: دفتر شعر (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۱۳] لودویگ فوئرباخ، «جوهره کلی دین»، ماهیت مسیحیت (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۱۴] کارل مارکس، به نقل از آی. برنارد کوئن، انقلاب در علم (کمبریج، ماساچوست: انتشارات بلکنپ دانشگاه هاروارد، ۱۹۸۵)، ص. ۳۴۵.
[۱۵] فریدریش انگلس، «در باب اقتدار»، گزیده آثار مارکس و انگلس (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۱۶] «سنگنوشته آرامگاه روبسپیر»، تاماهاک، ۹ ژانویه ۱۷۹۶، رمانتیک سرکل.
[۱۷] ژاک گودشو، «تاریخ داخلی فرانسه در دوران جنگها، ۱۷۹۳-۱۸۱۴»، تاریخ جدید کمبریج در عصر جدید، ویراست سی. دبلیو. کراولی (کمبریج، بریتانیا: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۶۵)، جلد ۹، صص. ۲۸۰-۲۸۱.
[۱۸] میگل ای. فاریا جونیور، «وحشت اقتصادی انقلاب فرانسه»، انتشارات هاسیندا، ۱ ژوئیه ۲۰۰۳.
[۱۹] گرگوری فریمونت-بارنز، دانشنامه عصر انقلابهای سیاسی و ایدئولوژیهای نوین، ۱۷۶۰-۱۸۱۵ (وستپورت، کنتیکت: انتشارات گرینوود، ۲۰۰۷)، ص. ۱۱۹.
[۲۰] ویلیام هنلی جرویس، کلیسای گالیک و انقلاب (لندن: انتشارات کیگن پل، ترنچ و شرکا، ۱۸۸۲).
[۲۱] دبلیو. کلئون اسکوسن، «بنیانگذاران کمونیسم»، کمونیست عریان (سالتلیکسیتی، یوتا: انتشارات انساین، ۱۹۶۲).
[۲۲] جان ام. مریمن، قتلعام: ظهور و افول کمون پاریس (نیویورک: انتشارات بیسیک بوکس، ۲۰۱۴).
[۲۳] لویی-آگوست بلانکی، «سخنرانی در انجمن دوستان مردم»، گزیده آثار لویی-آگوست بلانکی (اسکاتس ولی، کالیفرنیا: انتشارات کریتاسپیس، ۲۰۱۱)، ص. ۱۵.
[۲۴] کارل مارکس، «کمون پاریس»، جنگ داخلی در فرانسه (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۲۵] ژانگ دِیی، سان شو چی [دفتر خاطرات سوم] (شانگهای: انتشارات گوجی چوبانشه، ۱۹۹۵). [به زبان چینی]
[۲۶] مریمن، قتلعام.
[۲۷] ولادیمیر لنین، «فریدریش انگلس»، مجموعه آثار لنین، جلد ۲ (مسکو: انتشارات پروگرس، ۱۹۷۲) (آرشیو اینترنتی مارکسیستها).
[۲۸] اریک هابسبام، چگونه جهان را تغییر دهیم: تأملاتی درباره مارکس و مارکسیسم (نیوهاون، کنتیکت و لندن: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۱)، ص. ۲۱۴.
[۲۹] وینستون چرچیل، «شریان حیاتی صلح» (معروف به «سخنرانی پرده آهنین»)، سخنرانی در کالج وستمینستر، فولتن، میزوری، ۵ مارس ۱۹۴۶؛ انجمن بینالمللی چرچیل.











