نویسنده: دکتر لامون کلوچی
گفتمان «اول آمریکا» از نو به یکی از موضوعات اصلی سیاست آمریکا تبدیل شده است. بعضیها آن را بهمعنی احیای حاکمیت ملی و تمرکز بر مسائل داخلی میدانند و بعضی دیگر آن را بهمنزله عقبنشینی از تعهدات خارجی و پشت کردن به ائتلافها تفسیر میکنند. اما تاریخ نشان داده که گفتمان «اول آمریکا» چنین قصدی ندارد.
آمریکا اغلب منافع خود را در اولویت قرار داده است. با اینحال، بهندرت توانسته اهداف خود را بهتنهایی به سرانجام برساند.
«اول آمریکا» هرگز بهمنزله «تنها آمریکا» نبوده است.
آمریکا به کمک متحدان بنیانگذاری شد. پیروزی در نبرد یورکتاون زمانی رقم خورد که ارتش جرج واشینگتن با نیروهای نظامی و دریایی فرانسه همکاری کرد. این همکاری بهمعنی وابستگی آمریکا به قدرتهای خارجی نبود، اما نشان داد شراکت با کشورهای همدل و همجهت میتواند به تحقق اهداف این کشور کمک کند.
خیلیها واهمه جرج واشینگتن از ائتلافهای دائمی را نشانه انزواگرایی آمریکا تلقی میکنند. اما او صرفاً به دنبال این بود که انعطافپذیری سیاسی خود را در دورانی که آمریکای نوپا در احاطه کشورهای بزرگ و قدرتمند بود پابرجا نگهدارد. احتیاط واجب بود، اما بهمنزله فاصلهگرفتن از جهان نبود.
آمریکا بهتدریج قدرتمندتر شد و مسئولیتهای این کشور افزایش یافت.
دکترین مونرو گویای همین نکته است. آمریکا از قدرت کافی برای اجرای کامل دکترین مونرو برخوردار نبود، اما تلاش این کشور بهروشنی نشان داد که تحولات نیمکره غربی در قبال امنیت آمریکا حائز اهمیت هستند و رویدادهای خارج از کشور بهشکل مستقیم بر امنیت ملی اثر میگذارند.
آبراهام لینکلن در دوران جنگ داخلی با چالش مشابهی دستبهگریبان بود. درحالیکه نیروهای اتحادیه با کنفدراسیون در نبرد بودند، لینکلن تلاش میکرد که از بهرسمیتشناختن کنفدراسیون از سوی بریتانیا و فرانسه جلوگیری کند. پیروزی در میدان نبرد کفایت نمیکرد و دیپلماسی و حمایت بینالمللی هم حائز اهمیت بود.
قرن بیستم به این مسائل عمق و اعتبار بیشتری بخشید.
فرانکلین روزولت میدانست که آمریکا نمیتواند صرفاً به دلیل فاصله جغرافیایی از اروپا و آسیا، از آلمان نازی و امپراتوری ژاپن چشمپوشی کند. ائتلاف جنگ جهانی دوم در آرمانها و باورها خلاصه نمیشد، بلکه یک ضرورت راهبردی بود.
هری ترومن در پایان جنگ به این نتیجه رسید که مهار شوروی از عهده آمریکا خارج است و این کشور نیازمندِ ائتلافی است که بتواند در برابر قدرت شوروی ایستادگی کند.
دکترین ترومن، طرح مارشال و پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) مؤلفههای کلیدی این راهبرد بودند. آمریکا در جنگ سرد به پیروزی رسید، زیرا رهبری ائتلافی را برعهده گرفت که درمجموع از بلوک شوروی قدرتمندتر بود.
تفاوت پیمان ناتو و ورشو همچنان قابل تأمل است. پیمان ورشو بر توان نظامی شوروی متکی بود و به دنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید، اما پیمان ناتو از جنگ سرد جان سالم به در برد و همچنان به قوت خود باقی است.
رونالد ریگان به اهمیت این موضوع واقف بود. دولت ریگان توان نظامی آمریکا را بازسازی کرد، اما او میدانست که ائتلافها به تقویت کشور کمک میکنند. همکاری با متحدان ناتو فشار بهمراتب بیشتری به شوروی وارد کرد و جایگاه غرب را بهبود بخشید.
جرج بوش متعاقب حادثه یازدهم سپتامبر ائتلافی را با مشارکت متحدان اروپایی، آسیایی و دیگر کشورها علیه تروریسم تشکیل داد. ناتو برای نخستینبار به ماده ۵ این پیمان استناد کرد. دکترین بوش همچنان مورد بحث و جدل است، اما کسی در این مورد تردید ندارد که تهدیدات برونمرزی اغلب مستلزم پاسخهای برونمرزی هستند.
رؤسایجمهور موفق آمریکا در طول تاریخ معمولاً به این نتیجه رسیدهاند که قدرت ملی و مشارکت بینالمللی رابطه تنگاتنگی دارند. در کتاب «دکترینهای امنیت ملی رؤسایجمهور آمریکا» گفتهام که مفاهیمی مانند استثناگرایی آمریکایی، بینالمللگرایی، ترویج دموکراسی، واقعگرایی و رهبری بهطور مرتب تکرار میشوند، زیرا با منافع پایدار آمریکا سروکار دارند و صرفاً یک رویکرد زودگذر نیستند.
نظامهای ائتلافی هم به بخشی جداییناپذیر از دکترین امنیت ملی آمریکا تبدیل شدهاند.
بینالمللگرایی آمریکا هرگز بهمنزله چشمپوشی از حکمرانی یا مقدم دانستن سازمانهای بینالمللی به منافع ملی نبوده است. این رویکرد نشان داده که همکاری با کشورهای همدل و همجهت به تقویت امنیت آمریکا کمک میکند.
خیلیها اینطور تصور میکنند که ملیگرایی با ایجاد ائتلاف در تضاد است، اما تاریخ آمریکا چیز دیگری میگوید. رهبرانی مانند واشینگتن، لینکلن، ترومن، ریگان و بوش بر این باور بودند که میهندوستی بهمنزله انزواگرایی نیست و منافع آمریکا از طریق همکاریهای جهانی تأمین خواهد شد.
این پرسش همیشه مطرح بوده که آیا ائتلافها در خدمت منافع آمریکا عمل میکنند یا خیر.
اما علت پایداری یا فروپاشی ائتلافها در تأمین منافع خلاصه نمیشود.
کشورهای اقتدارگرا و تمامیتخواه اغلب همدستِ یکدیگر هستند. پیمان هیتلر و استالین، ائتلاف چین و شوروی و دیگر شراکتهای انقلابی نشان میدهند که دیکتاتوریها هم میتوانند درصورت لزوم همکاری کنند. با اینحال، این شراکتها معمولاً عمر کوتاهی دارند، زیرا اغلب مصلحتی هستند و طرفین به یکدیگر اعتماد ندارند.
اما ائتلافهای دموکراتیک شرایط متفاوتی دارند.
آمریکا در مقاطع مختلف با بریتانیا، فرانسه، آلمان، ژاپن و کره جنوبی اختلافنظر داشته است، اما ارتباط این کشورها ریشه عمیقتری دارد و پابرجا مانده است.
خاستگاه اخلاقی تمدن غرب نقش پررنگی در این مسئله داشته است. احکام برگرفته از کتاب مقدس، انسان را به پاسخگویی در پیشگاه خدا و تبعیت از قوانین طبیعی او فرامیخواندند. حکومت مبتنی بر قانون اساسی باعث شد که همه به ارزش وجودی انسان، محدودبودن اختیارات دولت و حاکمیت قانون باور پیدا کنند. این مفاهیم صرفاً انتزاعی نبودند، بلکه دیدگاه کشورهای دموکراتیک را در قبال قدرت، اقتدار و مشروعیت تحت تأثیر قرار دادند.
پیامدهای راهبردی این امر درخور توجه هستند.
کشورهایی که دیدگاه مشابهی در قبال قانون و حکمرانی داشتند، در بلندمدت توانستند همکاری کنند. این کشورها به یکدیگر اعتماد داشتند، زیرا روابطشان در اهداف رهبرانشان خلاصه نمیشد.
روابط بریتانیا و آمریکا مثال خوبی است. ایندو کشور بهرغم رقابتها و اختلافنظرها توانستند شراکتی پایدار برپایه زبان مشترک، سنتهای حقوقی، حکمرانی مبتنی بر نمایندگی و ارزشهای فرهنگی مشابه بنا کنند که درمجموع باعث تقویت ناتو، ائتلاف آمریکا و ژاپن و شبکه اطلاعاتی «فایو آیز» شد.
هیچکدام از این شراکتها بدون عیب و ایراد نیستند، اما بهواسطه تقویت قوای بازدارندگی، بهبود سازوکارهای امنیتی و افزایش نفوذ دیپلماتیک در خدمت منافع آمریکا عمل کردهاند.
اهمیت این مسائل در آینده بیشتر به چشم خواهد آمد.
موقعیت جغرافیایی آمریکا در طول تاریخ امنیت این کشور را تضمین کرده است. دو اقیانوس اطلس و آرام برای آمریکا مثل یک سپر دفاعی هستند، اما دیگر کشورها از چنین امتیازی برخوردار نیستند. موقعیت جغرافیایی همچنان حائز اهمیت است، اما فناوریهای جدید تأثیر آن را به حداقل رساندهاند. حملات سایبری کاری به مرزهای جغرافیایی ندارند. هوش مصنوعی به رقابت کشورها سرعت بخشیده و فضا به عرصه نبرد تبدیل شده است. سلاحهای هایپرسونیک دوربرد هم اهمیت فاصله جغرافیایی را کاهش دادهاند.
آمریکا هنوز از امتیاز موقعیت جغرافیایی برخوردار است، اما این امتیاز بهتنهایی راه به جایی نمیبرد.
آمریکا در قرن بیستویکم به توان نظامی و شراکتهای مؤثر نیاز دارد.
آمریکاییها باید مزایا و معایب ائتلافها را سبک و سنگین کند و مطمئن شوند که متحدان این کشور به وظایف خود عمل میکنند و شراکتشان هم به منافع آمریکا کمک میکند. این ارزیابی مفید و ضروری است.
تاریخ نشان میدهد که آمریکا بهخودیخود به امنیت، موفقیت و قدرت نرسیده است.
رهبران آمریکا از نبرد یورکتاون تا جنگ سرد و از دوران ترومن تا دوران ریگان بارها و بارها شاهد بودهاند که ائتلافها میتوانند قدرت آمریکا را دوچندان کنند. رهبران آمریکا دریافتند که میهندوستی بهمنزله انزوا نیست و حفظ حاکمیت در یکهتازی خلاصه نمیشود. «اولویت» همچنان حائز اهمیت است.
تاریخ به ما یادآوری میکند که «اول آمریکا» هرگز بهمنزله «انزوای آمریکا» نبوده است.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
درباره نویسنده: دکتر لامون کلوچی، نخستین مدیر توسعه دکترین نیروی فضایی آمریکا و استاد علوم سیاسی دانشگاه کنکوردیا در ویسکانسین است. او پیشتر دیپلمات وزارت امور خارجه آمریکا بوده و در حوزه امنیت ملی، سیاست خارجی و راهبرد فضایی تخصص دارد. کلوچی چندین کتاب در زمینه سیاست خارجی و راهبرد کلان آمریکا به نگارش درآورده است.
















