
روزی بهرام گور در شکارگاه مشغول شکار گورخر بود. ناگاه از دور گورخری پیدا شد.
بهرام به کنیزکی که همراه بود گفت: «آن طور که تو بخواهی گورخر را شکار خواهم کرد.» کنیزک گفت: «میخواهم که پای گورخر را با تیر به گوش او بدوزی.»
بهرام منتظر ماند و همین که گورخر سم پای راستش را برای خاراندن به گوش نزدیک کرد، نشانه گرفت و سم و گوش گورخر را به هم دوخت.
کنیزک گفت: «ای پادشاه تو با زور بازو این کار را نکردی، بلکه بر اثر تمرین زیاد بوده است.» بهرام از این گفته کنیزک ناراحت شد و دستور کشتن او را صادر کرد.
کنیزک به جلاد گفت مرا نکش تا بعدا کاری کنم پادشاه از کشتن من صرف نظر کند. جلاد پذیرفت و او را به قصری برد که ۴۰ پله داشت. کنیز گوساله کوچکی را گرفت و هر روز از این ۴۰ پله بالا میرفت تا گوساله بزرگ و تبدیل به گاو گردید.
از قضا روزی بهرام برای استراحت گذرش به این قصر افتاد. کنیز صورت خود را پوشانده و گاو را تا ۴۰ پله بالا برد.
بهرام که چنین دید گفت: «این کار بر اثر تمرین زیاد است نه زور بازو.» کنیز چون این حرف را شنید خود را معرفی کرد و گفت: «آن روز در شکارگاه من همین حرف را گفتم ولی تو دستور قتل مرا صادر کردی.»
بهرام گفت: «درست است. کار نیکو کردن از پرکردن است.» این گفته کم کم بر سر زبانها افتاد و در واقع اشاره دارد به اینکه برای رسیدن به هدف، باید تلاش کرد.
مطالب دیگر:











