Search
Asset 2

آنچه بسیاری از تحلیلگران درباره جنگ ایران اشتباه می‌فهمند

چرا برخی تحلیلگران درباره جنگ ایران اشتباه می‌کنند؛ ارزیابی‌ها از پیروزی ائتلاف آمریکا و اسرائیل خبر می‌دهد
نیروی دریایی ایالات متحده در تاریخ ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ در حال آماده‌سازی مهمات بر روی عرشه پرواز ناو هواپیمابر کلاس نیمیتز، یو‌اس‌اس آبراهام لینکلن.(U.S. Navy photo)

نویسنده: برایان برولت

دو هفته پس از آغاز درگیری در ایران، روایت غالب در تحلیل‌های غربی به‌سرعت در حال شکل‌گیری در قالبی آشناست: جنگی شتاب‌زده، تشدیدی خارج از کنترل، شوک‌های نفتی و شبح گرفتار شدن در باتلاقی دیگر در خاورمیانه. این سناریویی تکراری است؛ اما از نظر تحلیلی دچار خطاست.

مشکل این نیست که هزینه‌ها اغراق‌آمیز توصیف می‌شوند. جنگ همیشه پرهزینه است. مشکل این است که معیارهای نادرستی به‌کار گرفته می‌شوند. اگر این کارزار نه از دریچه تیترها، بلکه بر اساس چارچوب کلاسیک کارآمدی نظامی مانند کاهش توانمندی، از دست دادن ابتکار عمل و انزوای راهبردی ارزیابی شود، نتیجه بسیار روشن‌تر است: ائتلاف آمریکا–اسرائیل در جنگ ایران در حال پیروزی است. این یک حدس نیست؛ بلکه در برچیدن نظام‌مند ابزارهای اصلی قدرت جمهوری اسلامی قابل مشاهده است.

نخست، توان تهاجمی جمهوری اسلامی در حال فروپاشی است. پرتاب موشک‌های بالستیک و عملیات پهپادی به‌طور چشمگیری هم از نظر حجم و هم از نظر سرعت عملیاتی کاهش یافته است. این یک پیام سیاسی نیست؛ بلکه یک محدودیت مادی است. سکوهای پرتاب نابود شده‌اند، ذخایر کاهش یافته و زنجیره‌های تدارکاتی مختل شده‌اند. آنچه باقی مانده، با دقت مصرف می‌شود. ارتشی که آتش خود را جیره‌بندی می‌کند، در حال تشدید درگیری نیست؛ بلکه در حال مدیریت افول است.

دوم، ائتلاف به چیزی دست یافته که برنامه‌ریزان نظامی آن را «برتری هوایی کارکردی» می‌نامند. سرکوب شبکه پدافند هوایی جمهوری اسلامی امکان اجرای عملیات مستمر بر فراز مناطق مورد مناقشه را با حداقل تلفات فراهم کرده است. این امر تعیین‌کننده است. برتری هوایی نمادین نیست؛ بلکه پیش‌شرط همه چیزهایی است که در ادامه می‌آید، از جمله قطع خطوط تدارکاتی، حملات دقیق و نابودی ظرفیت‌های صنعتی.

و این ما را به نکته سوم می‌رساند. این کارزار به‌صورت روشمند وارد مرحله دوم خود شده است؛ یعنی برچیدن پایه صنعتی دفاعی جمهوری اسلامی. هدف صرفاً مجازات حال حاضر نیست؛ بلکه محدود کردن آینده است. تأسیسات تولید موشک، مراکز تحقیقاتی و سایت‌های ذخیره‌سازی مستحکم با هدفی روشن هدف قرار می‌گیرند: اینکه آنچه نابود شده، به‌سادگی قابل بازسازی نباشد. این بداهه‌پردازی نیست؛ بلکه طراحی عملیاتی است.

منتقدان به بسته شدن تنگه هرمز به‌عنوان نشانه‌ای از تشدید تنش و شکست راهبردی اشاره می‌کنند. در واقع، این امر خلاف آن را نشان می‌دهد. تنگه هرمز همواره آشکارترین ابزار تلافی‌جویانه جمهوری اسلامی بوده است؛ اما در عین حال دارایی‌ای است که با استفاده از آن تحلیل می‌رود. با مختل کردن جریان دریایی، جمهوری اسلامی نه‌تنها هزینه‌هایی بر اقتصاد جهانی تحمیل می‌کند، بلکه شریان اقتصادی خود را نیز قطع می‌کند. اکثریت قریب به اتفاق صادرات آن از همین مسیر عبور می‌کند. هر روز بسته بودن این مسیر، انزوای آن را تشدید می‌کند؛ به‌ویژه در رابطه با چین، شریک اصلی اقتصادی‌اش. از منظر راهبردی، جمهوری اسلامی در حال معاوضه پایداری بلندمدت با ارسال پیام‌های کوتاه‌مدت است.

همین برداشت نادرست درباره شبکه نیروهای نیابتی نیز وجود دارد. فعالیت حزب‌الله، حملات شبه‌نظامیان در عراق و تهدیدهای حوثی‌ها به‌عنوان نشانه‌ای از گسترش جنگ مطرح می‌شوند. در واقع، این‌ها نشانه شبکه‌ای هستند که هماهنگی مرکزی خود را از دست داده است. زمانی که ساختارهای فرماندهی تضعیف می‌شوند، اختیار از پیش تفویض می‌شود. اقدامات ادامه می‌یابند؛ اما انسجام از بین می‌رود. آنچه شاهد آن هستیم گسترش نیست؛ بلکه فروپاشی تدریجی است.

البته، یک نقد قابل طرح وجود دارد. تبیین سیاسی وضعیت نهایی یکدست نبوده است. پیام‌رسانی عمومی میان لفاظی‌های حداکثری و ابهام تاکتیکی در نوسان بوده است؛ و این مفید نیست. اما راهبرد با کنفرانس‌های خبری تعریف نمی‌شود؛ بلکه با نتایج در میدان تعیین می‌شود.

و نتیجه در حال شکل‌گیری روشن است: خلع تدریجی توانایی جمهوری اسلامی برای اعمال قدرت فراتر از مرزهایش از طریق موشک‌ها، ظرفیت هسته‌ای بالقوه و شبکه‌های نیابتی. برای چهار دهه، دولت‌های غربی به‌طور پیوسته انباشت این تهدید را تحمل کردند. سانتریفیوژها چرخیدند، ذخایر افزایش یافت و شبکه‌ها گسترش پیدا کردند. «صبر راهبردی» در عمل به «سرگردانی راهبردی» تبدیل شد.

این سرگردانی اکنون معکوس شده است. هیچ‌یک از این‌ها از هزینه انسانی نمی‌کاهد. تلفات غیرنظامیان، بی‌ثباتی منطقه‌ای و اختلال اقتصادی واقعی و جدی هستند و باید بدون هیچ قید و شرطی به رسمیت شناخته شوند. اما تحلیل جدی مستلزم مقایسه نه میان جنگ و صلح، بلکه میان اقدام و عدم اقدام است.

گزینه جایگزین این کارزار، ثبات نبود؛ بلکه رسیدن به آستانه هسته‌ای در آینده‌ای نزدیک بود که امکان اعمال فشار در مقیاسی بی‌سابقه در منطقه را فراهم می‌کرد.

از منظر کانادا، پیامدها انتزاعی نیستند. تضعیف جمهوری اسلامی در میان‌مدت ریسک سیستماتیک در بازارهای جهانی انرژی را کاهش می‌دهد، حتی اگر نوسان کوتاه‌مدت ادامه داشته باشد. این وضعیت محاسبات راهبردی چین را نیز تغییر می‌دهد، زیرا این کشور باید اتکای خود به شرکای بی‌ثبات را بازنگری کند. همچنین یک درس مرکزی برای اتاوا را تقویت می‌کند: امنیت و تاب‌آوری اقتصادی از یکدیگر جدا نیستند.

کانادا نمی‌تواند در جهانی که قدرت بار دیگر به‌صورت مادی به چالش کشیده می‌شود، صرفاً نظاره‌گر باقی بماند. ظرفیت صنعتی، آمادگی دفاعی و اعتبار در ائتلاف‌ها مفاهیمی نظری نیستند؛ بلکه تعیین‌کننده میزان اهمیت ملی هستند.

جنگ هرگز پاک و منظم نیست، اغلب به‌خوبی توضیح داده نمی‌شود و همواره در دادگاه افکار عمومی محل مناقشه است. اما اگر لفاظی‌ها کنار گذاشته شوند، بر اساس نتایج سنجیده شود و با انضباط راهبردی و نه احساسات ارزیابی گردد، نتیجه اجتناب‌ناپذیر است: ائتلاف آمریکا–اسرائیل در حال لغزش نیست؛ بلکه در حال اجرای برنامه است.

و در حال پیروزی است.

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

درباره نویسنده: برایان برولت، رئیس شرکت سرمایه‌گذاری خصوصی «استرلینگ تراست» مستقر در اتاوا است. او دارای دکترای مدیریت بازرگانی است و بیش از چهار دهه تجربه در حوزه‌های خدمت نظامی و سمت‌های ارشد در بخش‌های خصوصی و دولتی دارد.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی