نویسنده: تموز ایتای
مشاهده فروپاشی کنونی «جهانیسازی با ویژگیهای چینی» در واقع تماشای باز شدن گرههای یک آزمایش چند دههای است. چه بهصورت طراحیشده و چه از سر واکنش غریزی، دولت دونالد ترامپ بهعنوان ضربهزنندهای عمل کرده که نظم مبتنی بر قواعد پس از جنگ جهانی را در هم میشکند و زمینه را برای جهانی متشکل از دولتملتهای مستقل فراهم میکند.
شایان توجه است که در دهههای نخست، هم «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» و هم جهانیسازی پس از جنگ سرد، مزایای واقعی و قابلتوجهی برای ایالات متحده به همراه داشتند. این روندها به تثبیت برتری راهبردی آمریکا پس از سال ۱۹۴۵ کمک کردند، دههها رشد اقتصادی را تقویت کردند، نفوذ فناوری و نهادی غرب را گسترش دادند و به پایان نسبتاً مسالمتآمیز جنگ سرد کمک کردند. برای مدت طولانی، این نظام به نظر میرسید که جایگاه آمریکا را تقویت میکند نه تضعیف.
با این حال، بهمرور زمان، همین سازوکارها بهتدریج همان مزایایی را که زمانی ایجاد کرده بودند، تضعیف کردند.
از جداسازی تا کاهش ریسک
هر دو دوره ریاستجمهوری دونالد ترامپ بیش از هر دولت دیگری در دهههای اخیر این دو روند را پیش بردهاند. در حوزه اقتصادی، ترامپ رابطه ایالات متحده و چین را نه بهعنوان یک ادغام سودمند متقابل، بلکه بهعنوان یک بازی با حاصل جمع صفر تلقی کرد که برای مدت طولانی به نفع پکن بوده است؛ از طریق انتقال اجباری فناوری، یارانهها، مرکانتیلیسم و خلأهای سازمان تجارت جهانی.
از تعرفههای بخش ۳۰۱ در دوره نخست، قرار دادن هواوی در فهرست سیاه و محدودیتهای سرمایهگذاری—که به جداسازی اولیه انجامید و سیاست را از تعامل به رقابت تغییر داد—تا تشدید شدیدتر در دوره دوم با افزایش تعرفهها، گسترش ممنوعیت صادرات فناوریهای حیاتی و تأکید صریح بر کاهش ریسک زنجیره تأمین، فشار انباشته بهطور قابل اندازهگیری روند چند دههای وابستگی متقابل عمیق را کند کرده و حتی معکوس کرده است. حتی با وجود وقفهها، چالشهای حقوقی و نوسانات کوتاهمدت، مسیر کلی بهطور مداوم اولویت را به حاکمیت اقتصادی ملی نسبت به منافع کارایی جهانی که بهسود چین منحرف شده بود، داده است.
در عرصه نهادی، رئیسجمهور آمریکا بهطور قاطع علیه چارچوب چندجانبهای اقدام کرد که بهتدریج حاکمیت ملی را تابع نهادهای سازمان ملل، توافقهای اقلیمی، سازمان تجارت جهانی و ساختارهای مشابه کرده بود. دوره نخست شامل خروج از توافق پاریس، مشارکت ترانس-پاسیفیک، برنامه جامع اقدام مشترک و یونسکو بود؛ همراه با مطالبه تقسیم بار در ناتو و تأکید آشکار بر حاکمیت.
دوره دوم این روند را بهطور چشمگیری تسریع کرد؛ با خروج مجدد فوری از توافق پاریس، ترک سازمان جهانی بهداشت و صدور یک یادداشت ریاستجمهوری در ژانویه ۲۰۲۶ برای خروج از ۶۶ سازمان بینالمللی—از جمله نهادهای کلیدی مرتبط با سازمان ملل—همراه با کاهش بودجه و بازبینی کامل معاهدات. این اقدامات، حکمرانی فراملی را با دوجانبهگرایی معاملاتی و ائتلافهای داوطلبانه میان کشورهای برابر جایگزین کرد.
تا زمانی که دونالد ترامپ به قدرت رسید، جریانهای قدرتمند زیرسطحی از پیش در حال شکلگیری و کسب شتاب بودند. ترامپ این نیروها را ایجاد نکرد؛ اما شخصیت او، زمانبندی حضورش و رویکرد معاملاتی «اول آمریکا» او را به یک کاتالیزور با اهرم بالا تبدیل کرد. پرهیز او از مصالحههای معمول و آمادگیاش برای تحمل هزینههای کوتاهمدت، فشاری پایدار ایجاد کرد؛ جایی که رهبران متعارف احتمالاً محتاطانه عمل میکردند یا به مسیر سنتی «تعامل» بازمیگشتند.
پایان اجماع فراآتلانتیک
این تغییر، اثراتی فراتر از ایالات متحده بر جای گذاشته است. پایتختهای اروپایی که در ابتدا خروجها و تعرفههای آمریکا را «زیانبار برای همکاری جهانی» توصیف میکردند، اکنون با فشار فزایندهای برای تنوعبخشی به زنجیرههای تأمین، افزایش هزینههای دفاعی و بازنگری در درهمتنیدگی عمیق اقتصادی خود با چین مواجه هستند.
متحدانی مانند استرالیا، کانادا، بریتانیا و ژاپن با ترکیبی از احتیاط علنی و شتاب پنهان واکنش نشان دادهاند—در حالی که نگرانیهای خود را بیان میکنند، بهطور همزمان ابتکارات «دوستمحور» کردن زنجیره تأمین را تسریع کرده و محدودیتهای فناوری را تشدید میکنند. نتیجه تجمعی این روند، نوعی گسست تدریجی اما غیرقابلانکار در اجماع قدیمی فراآتلانتیک و غربی است. قدرتهای متوسط و کوچکتر بهطور فزایندهای ناچار به انتخاب هستند: یا به نظم چندجانبه رو به افول بچسبند، یا زودتر خود را با چشمانداز بینالمللی مبتنی بر حاکمیت و تعاملات معاملاتی تطبیق دهند.
برای هر بازیگر عقلانی—چه رهبر یک کشور با قدرت متوسط باشد یا مدیرعامل یک شرکت چندملیتی—پاسخ منطقی نه تسلیم بدبینانه است و نه مقاومت مستقیم. شتاب ساختاری بهسوی جهانی مبتنی بر دولتملتها اکنون آنقدر در الزامات امنیتی، واقعیتهای اقتصادی و فشارهای سیاسی داخلی ریشه دوانده که بهسادگی قابل بازگشت نیست. مقابله با این جریان، سرمایه محدود و ظرفیت سیاسی را هدر میدهد. مسیر هوشمندانه، سازگاری سریع و زودهنگام است.
کسبوکارهایی که زودتر اقدام کنند میتوانند تأمینکنندگان دوستمحور را تثبیت کنند، داراییهای حیاتی را بازچینش کرده و پیش از تشدید رقابت، از مشوقهای دولتی بهرهمند شوند. کشورهایی که قاطعانه عمل کنند میتوانند سرمایهگذاریهای منتقلشده را جذب کنند، ائتلافهای دوجانبه را تقویت کرده و در حوزههای دفاعی و صنایع حیاتی تابآوری ایجاد کنند. تطبیقدهندگان اولیه مزایای قابلسنجشی به دست میآورند: افزایش جریان سرمایهگذاری مستقیم خارجی، اهرم راهبردی بیشتر و هزینههای گذار بلندمدت کمتر. در مقابل، تطبیقدهندگان دیرهنگام با خطر داراییهای بلااستفاده، شوکهای ناگهانی تطبیقپذیری و کاهش رقابتپذیری مواجهاند.
با این حال، مقاومت همچنان گسترده و پرصدا است. بسیاری از رهبران کسبوکار همچنان بهطور فعال برای معافیتهای تعرفهای و استثناها لابی میکنند، در حالی که رهبران اروپایی و دیگران بهصورت علنی تغییرات سیاستی آمریکا را «بهشدت زیانبار» توصیف میکنند. این نشانه توقف روند بنیادین نیست، بلکه تأخیر اجتماعی قابلپیشبینی است که هر گذار پارادایمی را همراهی میکند.
بازیگران مستقر—که بهشدت در نظم پیشین سرمایهگذاری کردهاند—با هزینههای غرقشده بالا در زنجیرههای تأمین متمرکز بر چین و نهادهای چندجانبه، افقهای کوتاهمدت مالی یا انتخاباتی، تعهد ایدئولوژیک به اجماع پیشین و این باور باقیمانده که شاید این تغییر هنوز تعدیل یا معکوس شود، مواجهاند. چنین مقاومتی توضیح میدهد که چرا این گذار نابرابر و آشفته به نظر میرسد. همچنین روشن میکند چرا کسانی که جهت حرکت را درست تشخیص داده و زودتر اقدام میکنند، پیش میافتند؛ در حالی که عقبماندگان بهای سنگینتری میپردازند.
درک این پویایی به معنای تأیید این تغییر نیست. بلکه صرفاً به ما اجازه میدهد آن را با دیدی روشن مدیریت کنیم و شاید فضایی برای تطبیق دیرهنگام دیگران بدون اصطکاک غیرضروری باقی بگذاریم.
تغییر پارادایم
توماس کوهن در کتاب خود در سال ۱۹۶۲ با عنوان «ساختار انقلابهای علمی» استدلال میکند که پیشرفت علمی یک روند خطی و پیوسته از انباشت دانش نیست، بلکه فرآیندی دورهای است که توسط پارادایمها هدایت میشود. پارادایم چارچوبی مشترک از فرضها، روشها و ارزشها است که «علم عادی» را تعریف میکند—یعنی همان حل مسائل روزمرهای که دانشمندان در چارچوب قواعد پذیرفتهشده انجام میدهند. با گذشت زمان، ناهنجاریهایی پدیدار میشوند که پارادایم موجود قادر به توضیح کافی آنها نیست.
زمانی که این ناهنجاریها انباشته میشوند، حوزه وارد مرحله بحران میشود؛ مرحلهای که با سردرگمی، مقاومت و راهحلهای موقتی همراه است. در نهایت، یک تغییر پارادایمی انقلابی رخ میدهد—نه از طریق اقناع تدریجی، بلکه از طریق نوعی تغییر ناگهانی در چارچوب ذهنی به سوی مدلی که بهتر با واقعیت سازگار است.
این پویایی بهطور قابلتوجهی با نظم ژئوپولیتیک و اقتصادی امروز همخوانی دارد. «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» پس از جنگ جهانی دوم و جهانیسازی متمرکز بر چین، بهعنوان پارادایم غالب عمل میکردند. برای دههها، نخبگان در چارچوب «علم عادی» فعالیت میکردند: بهینهسازی زنجیرههای تأمین جهانی، مذاکره بر سر توافقهای چندجانبه و این فرض که تعامل، چین را به سمت لیبرالیزه شدن سوق خواهد داد. اما ناهنجاریهای مداوم—مرکانتیلیسم بدون لیبرالیزاسیون، شکنندگی زنجیره تأمین، بنبست نهادی و واکنشهای مبتنی بر حاکمیت—بهتدریج انباشته شدند.
مقاومتی که اکنون از سوی دولتها و رهبران کسبوکار مشاهده میشود را میتوان نمونهای کلاسیک از رفتار کوهنی دانست: دفاع ساختاری از یک پارادایم در حال زوال.
جمعبندی
از منظر مشاهدهگرانه، تناقضهای درون سیستمهای موجود نتیجه را رقم میزنند و ترامپ بهعنوان یک کاتالیزور و تجسم این تغییر عمل میکند. در چارچوب نگاه کوهنی، ناهنجاریها به بحران، مقاومت و اکنون به جایگزینی پارادایم انجامیدهاند.
شاید در سطحی عمیقتر، حسی وجود دارد—که در سنتهای مختلف پژواک یافته—مبنی بر اینکه نظامها زمانی فرو میپاشند که تعادل اخلاقی یا کارکردی خود را از دست میدهند؛ گویی دستی تقدیری در حال کنار زدن عناصر نامتناسب است تا برای عناصر حیاتی جا باز کند، آن هم از طریق همان ضعفهای ساختاری و کنشگران انسانی که مشاهده میکنیم. اینکه این برداشت را بهصورت واقعی بهعنوان تقدیر تفسیر کنیم، آن را استعاری بدانیم یا صرفاً یک آرایه ادبی تلقی کنیم، انتخابی شخصی است.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
درباره نویسنده: تموز ایتای از روزنامهنگاران و ستوننویسان ساکن تلآویو است.
















