Search
Asset 2

مرودشت، آبدانان و زخم‌هایی که کهنه نمی‌شوند

روایت دی‌ماه خونین در مرودشت و آبدانان؛ داستان جوانانی که در اعتراض‌ها جان باختند و مردمی که برای کرامت انسانی ایستادند.
تجمع اعتراضی در محله بهار در تهران، ایران، در تاریخ ۸ ژانویه ۲۰۲۶.(Amin / Middle East Images / AFP via Getty Images)

نویسنده:  فرح شیرازی

به نقشه ایران نگاه می‌کنم. دو نقطه روی آن قلبم را به درد می‌آورد. یکی در جنوب در کنار تخت جمشید و دیگری در غرب، در دل کوه‌های زاگرس. فاصله این دو شهر از هم حدود هزار کیلومتر است اما دی ماه امسال، این دو نقطه به هم رسیدند. نه در جغرافیا، بلکه در دل یک درد مشترک، و تاریخ نام آن‌ها را به یاد خواهد سپرد. این گزارش، روایت مردم شهرهایی است که «انسان ماندن» را انتخاب کردند و برای چیزهایی بزرگ‌تر از نان جنگیدند.

جایی که تخت جمشید شاهد فرو‌پاشی امید‌ها بود

از مرودشت شروع می‌کنم. شهری که تخت جمشید را در آغوش گرفته است. سرشار از مردمانی که روزی کفن‌پوش سد راه تخریبگران و مردی از جنس خلخالی شدند تا میراث هخامنشیان سالم بماند. اینجا زمانی پایتخت بزرگترین امپراطوری جهان بود. پایتختی که از هند تا مصر را در بر می‌گرفت. امروز اما پایتخت چیزی دیگر است. پایتخت بیکاری و حسرت. پایتخت جوانان تحصیل‌کرده با مدارک دانشگاهی بالا و مدال آورندگان ورزشی که در صف ادارات و وام های خرد معطل‌اند.

دهم دی ماه است و خیابان‌های مرودشت، شهری که روزگاری محل عبور داریوش بزرگ و خشیارشا بود، پر شده از مردمی که دیگر گرانی و فقر امانشان را بریده و می‌خواهند فریاد بزنند. در این میان پدری سی و چند ساله در میان جمعیت است که دو کودک در خانه منتظرش هستند. نامش خداداد شیروانی است. شغلش آزاد است، یعنی هر روز نگران نان فرداست. چه ساعتی بود که تیر خورد؟ کسی دقیق نمی‌داند. اما همه می‌دانند که او دیگر برنگشت و دو کودکش را هرگز در آغوش نگرفت. قصه مرودشت مثل بسیاری از شهرهای ایران در این دی ماه خونین قصه فقدان است. فقدان پدری که دیگر نیست و فرزندی که جای خالی او را در کنار سفره هر روز حس می کند.

دوازدهم دی بود، عرفان بزرگی ۲۱ساله، گلوله‌ای به سرش نشست. منابع آگاه می‌گویند مغزش متلاشی شد. نمی‌دانم چه کسی در نهایت این جمله را به مادرش گفت و چطور دنیا را برایش تکه‌تکه شد، درست مانند سر عرفان.

آبدانان؛ راه رفتن روی خاکی که نفت زیرش خوابیده

از مرودشت که می‌آیی به سمت غرب به جاده‌های پیچ‌دار می‌رسی. جایی که کوه‌ها بلندتر و آسمان نزدیک‌تر می‌شود. زیر پای مردمانش نفت جاریست. اینجا میدان نفتی دانان است. روزانه هزار بشکه نفت و میدان گازی سمند با روزی هشت میلیون متر مکعب گاز. این یعنی روزی ۷۷۰هزار دلار درآمد ارزی در هر روز؛ اما مردم آبدانان حتی برای دسترسی درست به آب آشامیدنی سالم باید دست به دعا شوند.

سیزدهم دی، در شهرستان ملکشاهی از توابع آبدانان به شنبه خونین معروف شد. محمدرضا کرمی بوکسور ۱۶ساله که مشت زدن به حریف را خوب بلد بود، در مقابل گلوله‌های حریفان ناجوانمردش زخمی شد و چهار روز بعد در بیمارستانی در ایلام جان سپرد. در این روز  بسیاری جان باختند. جوانان بسیاری، همه در یک روز. همه در یک مکان. انگار مأموران برای کشتن جوانان این شهر نوبت گرفته بودند. چه روز سیاهی.

شبی که کل یک شهر یکصدا شدند

شانزدهم دی بود، شبی بس عجیب و حیرت‌انگیز. دو هزار نفر از مردم آبدانان به خیابان آمدند. در شهری ۳۱هزار نفره، دو هزار نفر به خیابان آمدند. همه در جمعیت کسی را داشتند. از میدان ولیعصر تا بسیج راهپیمایی کردند. زنان، مردان، کودکان و پیران همه آمده بودند. در آن شب آبدانان نفس کشید. در آن شب بود که مردم فهمیدند چه مزه‌ای دارد بی‌ترس، فریاد کشیدن.

فردایی سخت

هفدهم دی، برق شهر و اینترنت قطع شد، تا ارتباط بمیرد و کسی نتواند آنچه می‌گذشت را به گوش جهان برساند. تا تاریکی در شهر و همینطور در دل مردم نفوذ کند. این بار گاز اشک‌آور، تیراندازی، تیر جنگی و دویدن بود. مجروحان بسیاری به بیمارستان برده شدند. شامگاه چهاردهم دی ماه بود که گارد ویژه و لباس شخصی‌ها به بیمارستان یورش بردند. جایی که پناه مجروحان و خانواده‌هایشان بود، جایی که قرار بود امن باشد. سازمان عفو بین‌الملل گفت نقض قوانین است اما گوش شنوایی نبود و کار از کار گذشته بود. حرفی برای گفتن نمانده بود.

تونلی که تمام نمی‌شود

سالهاست که ساخت تونل کبیرکوه قرار است این شهر کوچک، اما زیبا را از بن‌بست جغرافیایی خارج کند. قرار بود که مردم برای رسیدن به مرکز استان متحمل رنج فراوان نشوند و ساعت‌ها در جاده‌های پر‌ پیچ‌وخم نرانند. اما تونل ناتمام ماند مثل خیلی چیزهای دیگر، مثل وعده‌ها و امیدها. در این شهر کشاورزی خشکیده و بیکاری دارد یکی‌یکی جوانان را می‌بلعد. این شهرستان یکی از بالاترین آمارهای خودکشی در میان جوانان در ایلام را دارد.

آبدانان پر است از جوانانی که دیگر تحمل ستم ندارند. با این وجود، درد آنها تنها درد بیکاری نبود. همه شاهد بودند که در آن شب دی ماه وقتی جمعیت به فروشگاه زنجیره‌ای زیر نظر سپاه رسید با وجود کیسه‌های متعدد برنج، کسی چیزی غارت نکرد، بلکه دانه‌های برنج به آسمان پاشیده شدند تا نماد فریاد در گلو‌مانده مردم باشند. شهروندانی که جزو محروم‌ترین نقاط ایران‌اند اما شرافت در آن‌ها پر نور بود. پیامشان این بود و گفتند: «ما تنها برای نان نیامده‌ایم. ما برای کرامت انسانی‌مان به میدان آمده‌ایم.» این یعنی قدرت. این قدرت از به‌تنگ‌آمدن از گرسنگی نمی‌آمد، از باور می‌آمد. باوری که فریاد می‌زد، مردم تنها نمی‌خواهند سیر شوند، می‌خواهند کرامت انسانی داشته باشند و در کشوری باشند که به آنها احترام گذاشته شود.

اینک سکوت

امروز اگر به مرودشت بروی سکوت حکم فرماست. در آبدانان هم همینطور. نه از شعار خبری است نه از هیاهو. مردم زندگی می‌کنند. نان می‌خرند. چای می‌خورند. تلویزیون تماشا می‌کنند اما هیچ چیز دیگر عادی نیست. چشم‌های مردم پر از خالی دردناکی است.

دوقلوهای غمگین

«مرددشت» و آبدانان اسطوره «شرافت»؛ یکی در مهد تمدنی کهن و دیگری بر بستر طلای سیاه، حالا یک چیز مشترک دارند و آن زخمی بر پیکر آن‌هاست که هرگز کهنه نخواهد شد. نه برای آن چند روز خونین دی ماه بلکه برای سالها فریاد شنیده نشده و بغض در گلو‌مانده‌ای که به جایی نرسید. پشت سر تک‌تک اسامی یک خانواده سوگوار پنهان است و فرزندی یتیم که بدون کودکی‌کردن پیر شد. و رویاهایی که به خاک سرد پیوسته است. خاکی که برای مردم ایران حالا معنایی تازه پیدا کرده است. ایران حالا سرزمینی است که تن‌ها و جان‌های جوانان لطیفی را در آغوش فشرده است.

برای به خاطر سپردن

این متن برای به خاطر سپردن است. برای آنکه یک روز، اگر کسی پرسید دی ماه آن سال چه شد. بتوانیم به یاد بیاوریم و بگوییم در مرودشت یک پسر خوش‌قدوقامت با گلوله به سرش کشته شد. در آبدانان، نوجوانی شانزده ساله در بیمارستان جان سپرد. و بتوانیم از آن شبی بگوییم که یک ایران بی‌ترس فریاد زدند. بتوانیم بگوییم، ما دیدیم، شنیدیم، نوشتیم. اما عرفان رفته بود، خداداد رفته بود. و ما مانده‌ایم با خاطراتی که کهنه نمی‌شود و زخمی که علاج ندارد. با شهری به نام مرودشت که در سر هر کوچه‌اش و محله‌اش اعلامیه سوگ جوانی برومند بود. ما مانده‌ایم با آبدانان و خیابان‌های پر از خون. ما مانده‌ایم، با ایران، و دردی که بر پیکرش نشسته است و با خودمان که ایستاده‌ایم تا از این رنج بزرگ، کاری بزرگ بیافرینیم.

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی