Search
Asset 2

وقتی روایت بر حقیقت غلبه می‌کند؛ بازگشت مارکسیسم در لباس نو

از شوروی تا غرب امروز، مارکسیسم با انکار واقعیت و تحمیل روایت ایدئولوژیک بر حقیقت ادامه یافته است؛ حقیقت در برابر وفاداری اجباری زانو زده است.
یک اثر هنری در رابطه با خطرات کمونیسم در امتداد بزرگراه ۱۵ کالیفرنیا؛ ۶ ژانویه ۲۰۲۵. (John Fredricks/The Epoch Times)

نویسنده: ویلیام بروکس

چند سال قبل در نتفلیکس به فیلم «کودک ۴۴» برخوردم. ماجرای این فیلم دروغ‌های یک رژیم سوسیالیستی را برملا می‌کند. این فیلم در فضای آکنده از سوءظنِ روسیه دوران استالین روایت می‌شود. لئو دمیدوف، شخصیت اصلی فیلم، نقش بازپرسی را ایفا می‌کند که جان خود را به خطر می‌اندازد تا از راز قتل سریالی کودکان پرده بردارد. اما بزرگ‌ترین مانع او نه شخص قاتل که خودِ حکومت است. مقامات اصرار داشتند که وقوع چنین جنایاتی در اتحاد جماهیر شوروی امکان ندارد، زیرا این کشور یک بهشت سوسیالیستی است. یکی از مقامات گفت: «هیچ قتلی در بهشت رخ نمی‌دهد.» هرچیزی جز این، توهمی را که پایه‌های رژیم بر آن استوار بود فرومی‌ریخت. این گزاره جوهره روان‌شناختی مارکسیسم را بازتاب می‌دهد: حقیقت تابعِ روایت ایدئولوژیک است.

این باور که در آرمان‌شهرِ سوسیالیستی هیچ قتلی رخ نمی‌دهد، صرفاً یک جمله ساده نیست و از ذهنیتی حکایت دارد که از آغاز معرفِ نظام‌های مارکسیستی بوده است: ارجحیت دکترین بر حقیقت. اعتراف به قحطی، شکست یا فساد اخلاقی در اتحاد جماهیر شوروی هم‌سنگِ خیانت بود. آن‌ها قحطی هولودومور در دهه ۱۹۳۰ را انکار کردند، کشتار افسران لهستانی در کاتین را به گردن آلمان‌ها انداختند و در آمارهای اقتصادی دست بردند تا افسانه پیشرفت خدشه‌دار نشود.

رژیم‌های مارکسیستی نه با تکیه به حقیقت که با پافشاری بر فریبکاری در رأس قدرت می‌مانند. آن‌ها تحمل دیدگاه‌های مخالف را ندارند. مقاله مشهور الکساندر سولژنیتسین که با عنوان «با دروغ زندگی نکن» در ۱۲ فوریه ۱۹۷۴ منتشر شد، آخرین اثری بود که او قبل از بازداشت به دست پلیس مخفی و تبعید به آلمان غربی توانست در سرزمین مادری خود بنویسد.

متأسفانه این الگوی رفتاری با فروپاشی اتحاد شوروی از بین نرفت. ایده تثبیت روایت دلخواه از طریق انکار واقعیت از غرب سر درآورد و در قالب مارکسیسم فرهنگی بازتولید شد که اکنون بخش بزرگی از فضای فکری غرب را فراگرفته است. جامعه غرب شاید «آزاد» به نظر برسد، اما فشاری که برای پذیرش دروغ‌های سیاسیِ دلخواه وجود دارد، مشابه همان فشاری است که نظام‌های مارکسیستی سابق را سرپا نگه‌می‌داشت.

برای نمونه، ماجرای تبانی روسیه و آمریکا در سال‌های ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۹ را در نظر بگیرید. رسانه‌های معروف و مقامات منتخب سال‌ها با اطمینان به مردم می‌گفتند که کارزار انتخاباتی دونالد ترامپ با کرملین تبانی کرده تا نتیجه انتخابات را به نفع خود رقم بزند. وقتی گزارش بلندبالای مولر نشان داد که هیچ مدرکی دال بر تبانی وجود ندارد، ماجرا باید فیصله پیدا می‌کرد. اما چنین نشد، زیرا این روایت عطش اخلاقی مشخصی را فرومی‌نشاند: توجیه نتیجه انتخاباتی که با جهان‌بینی نخبگان سازگار نبود. این باور که افراد واپس‌گرا در یک جامعه عدالت‌محور امکان پیروزی در انتخابات را ندارند، نسخه غربیِ همان طرز فکر قدیمی است که می‌گفت «در بهشت هیچ قتلی رخ نمی‌دهد.»

از این‌رو، دروغ همچنان بر حقیقت می‌چربد. داستان‌ها با مهارت روایت می‌شوند، دوربین‌ها در زاویه دلخواه قرار می‌گیرند و روزنامه‌نگاران منتقد به بدخواهی متهم می‌شوند. حقیقت در تقابل با وفاداری به زانو درمی‌آید. لشکر اینفلوئنسرهای ترقی‌خواه وانمود می‌کنند تضادهایی را که حتی یک کودک ۱۲ ساله هم متوجه‌شان می‌شود نمی‌بینند.

انکار واقعیت در هیچ موردی به اندازه نادیده گرفتن بحران مرز جنوبی آمریکا در سال‌های بعد از انتخابات ۲۰۲۰ آشکار نبود. تصویر میلیون‌ها مهاجر غیرقانونی از تلویزیون پخش می‌شد و شهرهای بسیاری برای اسکان دادن به موج مهاجران به مشکل خوردند. با این‌حال، وزارت امنیت داخلی آمریکا پیوسته اعلام می‌کرد که مرز «در امنیت کامل» است. این ادبیات متوهمانه دائماً تکرار می‌شد تا روایت پابرجا بماند. گویی تکرارها می‌توانستند به روایت دلخواه رنگ واقعیت ببخشند. مقامات شوروی سابق به خوبی با این ترفند آشنایی داشتند: وقتی حقیقت با روایت شما در تضاد است، معنای واژه‌ها را تغییر دهید تا روایت شما دست بالا را پیدا کند.

الگوی مشابهی در مباحث مربوط به جرم و جنایت شهری مشاهده می‌شود. بسیاری از رهبران جریان ترقی‌خواه متعاقب ناآرامی‌های سال ۲۰۲۰ اصرار داشتند که «جرم و جنایت تحت کنترل است» و گزارشات مربوط به افزایش نرخ خشونت را «توهم راست‌گرایان» می‌خواندند. مغازه‌دارها در شهرهای مختلف به‌ناچار به نصب نرده‌های فلزی روی آوردند و مردم از محله‌های خود فرار کردند، اما موضع مقامات هیچ تغییری نکرد. مارکسیسم به پیروان خود آموخته بود که «آگاهی، واقعیت را می‌سازد.» اگر شعار درستی را به اندازه کافی تکرار کنید، جهان سرانجام با آن همراهی خواهد کرد.

روایت غالب در جنبش بوم‌گرایی افراطی نیز از وادی علم به وادی آرمان سوق پیدا کرده است. کنشگران افراطی محیط‌زیست و رسانه‌های بزرگ در تمام این سال‌ها پیش‌بینی کرده‌اند که یخ‌های تابستانی قطب شمال در آینده ناپدید خواهند شد. آن‌ها اول به سال ۲۰۱۳ اشاره کردند و بعد از سال ۲۰۱۶ و ۲۰۲۰ گفتند. یخ‌ها تا حدودی عقب‌نشینی کردند، اما بخش بزرگی از آن‌ها همچنان پابرجا هستند. محققان در سال جاری گزارش داده‌اند که یخسار جنوبگان رشد بی‌سابقه‌ای داشته که با پیش‌بینی‌های سال‌های اخیر مغایرت دارد.

بیان این واقعیت به معنی انکار تغییرات اقلیمی نیست، بلکه به منزله اعتراض به دستکاری حقیقت با اهداف ایدئولوژیک است. دانشمندان دگراندیش به نام دستیابی به «اجماع» و مقابله با «اطلاعات نادرست» کنار گذاشته می‌شوند؛ همان‌طور که متخصصان روسی علوم ژنتیک به دلیل زیر سؤال بردن نظریه‌های تکاملی تروفیم لیسنکو، زیست‌شناس اهل شوروی، تحت پیگرد قرار گرفتند. بالغ بر ۳ هزار زیست‌شناس برجسته در کارزار سرکوب دانشمندان دگراندیش از کار برکنار شدند، به زندان افتادند یا به دار آویخته شدند.

اکنون افسانه شهری دیگری در رابطه با دفاع جریان‌های ترقی‌خواه از مهاجرت غیرقانونی شکل گرفته است: این‌که مهاجران به‌طور غیرقانونی وارد خاک آمریکا می‌شوند، اما انسان‌های سخت‌کوش و درستکاری هستند و جامعه به آن‌ها نیاز مبرم دارد. اگر نسبت به هزینه‌های اجتماعی یا جنایی این پدیده ابراز نگرانی کنید، برچسب «بیگانه‌هراسی» دریافت خواهید کرد. تردیدی نیست که بعضی از مهاجران سخت‌کوش هستند، اما شواهد نشان داده که بسیاری از آن‌ها نه سخت‌کوش که درعمل مجرم هستند. این مسئله بسیار حائز اهمیت است، اما فشار رسانه‌ای اجازه نمی‌دهد که شهروندان به این موضوع پی ببرند.

سازوکار ایدئولوژیک در تمام این موارد یکسان است. جریان ترقی‌خواه واقعیت را براساس ملاحظات اخلاقی یا سیاسی تعیین می‌کند و شواهد موجود را برای تثبیت روایت خود دستکاری کرده و یا نادیده‌شان می‌گیرد. کسانی که این توهم را زیر سؤال می‌برند، دشمنِ پیشرفت خوانده می‌شوند. اتحاد جماهیر شوروی آن‌ها را «خرابکار» می‌نامید و امروز به آن‌ها برچسب «انکارگر»، «افراطی»، «راست افراطی» یا «ماگا» می‌زنند.

واتسلاو هاول، روشنفکر دگراندیش چکسلواکی، که سال‌ها زیر سایه کمونیسم زندگی کرد، این وضعیت را مصداق «زیستن در چنبره دروغ» می‌دانست: «شهروندان شعارهایی را تکرار می‌کنند که به آن‌ها باور ندارند، زیرا این شعارها به یک ارزش اجتماعی تبدیل شده‌اند. آنان برای بقا ناچارند هم‌رنگِ جماعت شوند. این شعارها از بدِ روزگار در شهرهای آمریکا رواج یافته و پلیس مخفی هم کسی را وادار به تکرار آن‌ها نمی‌کند. هراس اجتماعی، خطر از دست دادن شغل و انطباق ایدئولوژیک به این جریان دامن زده‌اند.

حقیقت نباید جناحی باشد. حقیقت پیش‌شرطِ آزادی است. هرگاه فرهنگی قطعیتِ ایدئولوژیک را به حقایق قطعی ترجیح می‌دهد و اطاعت را بر پرسشگری مقدم می‌دارد، یعنی ردای معنوی مارکسیسم را به تن کرده و فقط نقش داس و چکش را کم دارد.

لئو دمیدوف در «کودک ۴۴» درنهایت مچ قاتل را می‌گیرد، اما شیطان واقعی در این فیلم حکومتی است که حقیقت را ممنوع می‌کند. شایسته است که این موضوع را همیشه به خاطر بسپاریم. آن آرمان‌شهرِ مارکسیستی که می‌گفتند «هیچ قتلی در آن رخ نمی‌دهد»، زیر بارِ تناقضات درونی خود دچار فروپاشی شده است.

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

ویلیام بروکس از نویسندگان کانادایی اهل هالیفاکس در نوا اسکوشیا است که برای اپک تایمز می‌نویسد. بروکس محقق ارشد مرکز سیاست عمومی فرانتیر است.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی