Search
Asset 2

آواز یا فریاد کمک (داستان)

(Courtesy of TRAFFIC)
(Courtesy of TRAFFIC)
 (Courtesy of TRAFFIC)
(Courtesy of TRAFFIC)

اولین بار بود که از آن مغازه خرید می کردم و خیلی عجله داشتم که زودتر برگردم و برای مهمان هام غذا درست کنم. در حال حساب کردن و پرداخت هزینه خرید بودم که یک لحظه صدای  پرنده ای را شنیدم. نظرم به قفسی زیبا بالای سر فروشنده جذب شد؛ قفسی طلایی با پرنده ای بسیار زیبا که آدم را مفتون زیبایی شگفت انگیز خودش می کرد.

برای یک لحظه بهش خیره شدم و زیبایی اش را ستودم. حواسم کاملا از خرید و پرداخت پول پرت شده بود؛ ظاهرا در حال پرداخت پول بودم ولی در واقع، در دنیای آن پرنده غرق شده بودم. فروشنده که متوجه این حالت من شده بود، غرورش برای لحظه ای تقویت شد و شروع به صحبت درباره آن پرنده خیره کننده کرد. دست هایش را با خوشحالی به هم مالید و خوشحال بود که می تواند ژست داشتن یک پرنده زیبا و خوش آواز در مغازه اش را به رخ مشتریانش بکشد. «من اونو همیشه توی مغازه نگاه می دارم؛ صدای زیبایی داره، وقتی آواز می خونه تا سر خیابون صداش می ره، همه مشتریام اونو دوست دارند. صبح ها خیلی آواز می خونه…..»

همین طور که فروشنده در حال صحبت کردن بود حس کردم دیگر حرفهایش را نمی شنوم چون حواسم کاملا به قناری زیبا و جهش های تندش در قفس بود. ناگهان ذهنم از زیبایی اش منحرف شد و به حرکات تند و نگاه غریبش چشم دوختم. نمی خواستم آوازش را بشنوم، می خواستم نگاهش کنم و احساسش را درک کنم. حرکاتش خیلی تند و با شتاب بود؛ بسیار ناآرام و بدون هدف به هر سو در قفس کوچک خود می پرید. دهانش باز بود و نگاهش مضطرب، به راحتی بی قراری را می شد از حرکاتش فهمید. نمی دانم پرواز را فراموش کرده بود یا نه!. شاید هم هنوز امیدوار بود که این چنین با پشتکار و بدون لحظه ای تلف کردن وقت، خود را مرتب به بدنه قفس می زد و همه سمت ها را برای بیرون آمدن امتحان می کرد. برایم عجیب بود با آنکه مدت طولانی در قفس بود اما هنوز می دانست آنجا جای او نیست و ناامید هم نبود و هر لحظه برای بیرون آمدن، شانس ضعیفش را امتحان می کرد، شانسی که برای من نا ممکن بود ولی او آنرا ممکن می دانست.

چگونه می توانستم از وجودش در آن قفس لذت ببرم درحالی که در حال درد کشیدن و جهش های پی در پی برای پیدا کردن راهی برای فرار بود. به فروشنده گفتم: « خیلی بی قراره، قفسش تنگ و کوچیکه! شاید بد نباشه بخشی از مغازه را براش شبیه خونه درست کنی و با گذاشتن گل و گیاه محل بهتر و بزرگتری براش فراهم کنی»، و بعد برایش توضیح دادم که می شود حتی پرنده ها را در محیطی مطمئن، باز و آزاد گذاشت…. بلافاصله واکنش نشان داد و گفت نه نباید جای بزرگتری داشته باشه یا آزاد بشه، وحشی می شه و فرار می کنه….

نمی توانستم برای فروشنده دلیل بهتری بیاورم، او در فکر لذت خودش بود. در واقع، او در قفس ذهن و افکارش اسیر بود و آن قناری کوچولو در قفسی آهنی. فروشنده نمی دانست که این پرنده زیبا آواز نمی خواند او « فریاد کمک می کشید» چرا که آواز را در شرایطی می خوانیم که در اوج آرامش و لذت باشیم.

با ناراحتی سرم را پایین انداختم و با نارضایتی از مغازه بیرون آمدم، اما کمی آن طرف تر، یک مغازه دیگری دیدم؛ پر از قفس های کوچک با طوطی های سخنگو…. و فریاد های کمک …کمک…

اخبار مرتبط

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی