Search
Asset 2

طهرون قدیم ، کجایی؟

TEHRAN, IRAN:  A picture dated 08 November 1998 shows Iranians inspecting a carpet in an Aladin's cave of pictorial rugs depicting a range of subjects from the Last Supper to dollar bills (background), in Tehran bazaar. Iran's carpet industry is in crisis, grim news for government already grappling with a plunge in world crude oil prices and its national currency while unemployment and the national debt soars. Carpet exports, the top foreign currency earner after oil, have sunk from 1.8 billion dollars in 1994 to around one billion dollars in the last fiscal year ended March, and earning after forecast to drop further to no more than 700  million to 800 million this year. (Photo credit should read ATTA KENARE/AFP/Getty Images)
TEHRAN, IRAN: A picture dated 08 November 1998 shows Iranians inspecting a carpet in an Aladin's cave of pictorial rugs depicting a range of subjects from the Last Supper to dollar bills (background), in Tehran bazaar. Iran's carpet industry is in crisis, grim news for government already grappling with a plunge in world crude oil prices and its national currency while unemployment and the national debt soars. Carpet exports, the top foreign currency earner after oil, have sunk from 1.8 billion dollars in 1994 to around one billion dollars in the last fiscal year ended March, and earning after forecast to drop further to no more than 700 million to 800 million this year. (Photo credit should read ATTA KENARE/AFP/Getty Images)
تهران ایران
(ATTA KENARE/AFP/Getty Images)

نویسنده: کیومرث افشارنادری

 

 می دانم با خواندن داستان من شما یک سفر چند صفحه ای به طهران آن سال‌‌‏ها خواهید نمود.

ارادت مند کیومرث افشارنادری

طهرون قدیم ، کجایی؟

بزار اول یه چرخی بزنیم تو محله های طهرون

خیابون خیام و سعدی – سر چشمه و حافظ –

دروازه دولاب و دروازه شمیرون

منیریه و امیریه – میدون وثوق و گمرک

بازار کوچک و بازار بزرگ، بازار تجریش

خزانه و توپ خونه، خیابون شمشیری

تپه های عباس اباد و ده ونک

راستی، ده پونک رو ، کی یادشه

اتوبوس های دو طبقه ، خط شمیران

خونه های کوچیک و بزرگ با نمای آجری

با آون تراس ها و بهار خواب های قشنگـش

یادش بخیر از پدر بزرگ تا نوه توی یه حیاط زندگی میکردند

یادم میاد سحر که می شد بابای خونه همه رو بیدار می کرد

شام همه اهل خونه دور هم سر سفره جمع می شدند

قبل از همه برا کوچیکای خونه غذا می کشیدند

بعد کارگر خونه ، اخر خودشون می خوردند

بی بی غذا می کشید و پدر بزرگ حدیث می گفت

گاهی داداش بزرگه چشم مادرو دور میدید

یواشکی یه پس گردنی نثارمون می کرد. ولی همه شاد بودیم

کودکی های من کجایی؟

کجاست آن چراخ گرد سوز و علا الدین کجاست

خوراک پزسه فیتیله نفت سوز مادرم کجاست

لاله ها و شمع دونی های سر طاقچه

یادش بخیر کیف مدرسمون

چمدونی زیپ دار کو چولو با پارچه چهار خونه ابی و قرمز

پا کن عطری. دفتر سفید بزرگ فیلی

مداد دو سوسمار، مداد تراش فلزی

خطکش های لاستیکی ، یه دستمال پارچه ای دست دوز مادر جون

یادش بخیر چکمه لاستیکی مون با اون جوراب های پشمی

برای زنگ مردسه دلم تنگ شده

دلم برای معلم های مهربونمون تنگ شده

لباس معلم هامون از لباسای ما کهنه تر بود.

صدای خنده هم کلاسیام تو کوچه های طهرون

اون روپوش ابی با جیب های بزرگش و سر استین چها خونه اش

یادش بخیر اون لقمه نون و پنیر ساعت دهی که مادر لا روزنومه میپیچید و میداد

لقمه گوجه تخم مرغ دکه مدرسه با نون بربری

همکلاسیامون که یا شهید شدند یا جانباز دلم برا همشون تنگ شده

گاهی میرم قطعه شهدا اونقدر گریه می کنم که حالم بد میشه مردم به دادم می رسند

زنگ مدرسه که میخورد از مدرسه تا خونه میدویدیم

یادش بخید اون برف بازی ها

خیس شدنا توی برف و بارون.

کی طعم برف و شیره انگورو میتونه فراموش کنه

اون فرنی های تجریش

کی طوطی های رنگی باغ ملک شعرای بهارو یادشه که

رودرختای کاج پیچ شمیرون و محله های اطراف میومدند

ما هم با دیدنشون یه دنیا ذوق میکردیم.

ان کرسی و تخمه های داغ شب یلدا خونه مادر بزرگ

کجاست بوی عطر نان سنگک های داغ پیچ شمیرون

دلم برای استکان های کمر باریک تنگ شده

قهوه خونه های تهرون با املت صبح و دیزی ظهرشون

یادش بخیر، شب رو پشت بوم مادر بزرگ از وسط شهر اتیش پالایشگاه تهرون معلوم بود

ماهم از زیر پشه بند به ستاره های آسمون طهرون اونقدر نگاه می کردیم تا خوابمون میبرد.

تا دم صبح با صدای اذان و بقو بقوی کفتر های همسایه بیدار می شدیم.

یادش بخیر کوه های تهرون مثل الماس می درخشیدند

با عموم(عمویم) میرفتیم دربند بعد از اونجا ابشار احمد – ابشار سوتک یا شیر پلا.

یادمه با تاکسی با یه تومن از پیچ شمیرون خیابون شمیرون میامدیم بالا

به کلانتری سوار که میرسیدم هوا ییلاقی میشد

تا تجریش دو کورس بود کلا” می شد دوتومن یا بیست پنزار

دلم برای چایی های توی تکیه محله های تهرون تنگ شده

سر اینکه میخواستیم چایی به مردوم بدیم از هم سبقت می گرفتیم

کی میتونه طعم آش های رشته زمستونو فراموش کنه

دلم برای صدای نفت فروش محلمون تنگ شده

نفتیه نفت داریم!

زمستونه ای اقایون ای خانوما

چلیکاتون یادتون نره!

یادش بخیر،ارزوم بود پدر بزرگم بیاد با هم بریم مسجد نماز بخونیم

اون زمونا زور خونه ها رونق داشت پای درس مرشد جونا مردونگی و معرفت مشق می کردند

یادمه اگرجونی می خواست ازدواج کنه بجای مهریه سنگین مراسم گل ریزون بود که برپا میشد

کسبه محل هم هرکدوم یه قلم درشت جهیزیه رو به عهده می گرفتند.

عروس هم با یه بله دین و دنیاش می شد شوهرش

تا دم مرگ بپای شوهرش با خوب بدش می ساخت

اخه طلاق عـار بود.

زن مطلقه را نمی گذاشتند زیاد مجرد بمونه . می گفتن معصیت داره!

اون زمونا ، زن ها یک لقمه نون حلال رو با هفت رنگ غذا و ماشین خارجی عوض نمی کردند

جلو پای مردشون بلند می شدند. پشت مردشون نماز می خوندند.

مرد هم اگر کسی تو خونه از گل نازکتر به مونسش حرف می زد روزگارش سیاه بود

همه جوره مرد هوای ایالشو داشت. النگو طلا،خرید لباس تو بازار، سفر حج و کربلا.

مرد برا زن یک کوه یه تکیه گاه بود یه عابد یه مسلمون واقعی

یادم میاد به هرکی میگفتم بچه تهرونم، بلا درنگ میگفت چطوری لوتی؟

 اون زمونا کسی چک کسی رو به اجرا نمیگذاشت.

اخه اون زمونا یه تار سبیل بیش از صد تا چک سفته حرمت داشت

طلبکار میرفت پیش بدهکار، دلداریش میداد. میپرسید اگه برا خرج زنو بچه لنگه کمکش کنه

اون زمونا اگه توخونه دعوا می شد بیبی با یه کـلوم قائله رو ختم به خیر می کرد

رو حرف بیبی کسی نًطًق نمی کشید.

یا بابای خونه با یه صلوات بفرست اتمام حجت می کرد

اون زمونا کسی اگر زمین میخورد کسی با موبایل عکس نمی گرفت

اون زمونا دست زمین خورده رومی گرفتند.

اون زمونا هیچ چیز مجازی نبود. مردونگی،رفاقت حـقیـقی بود.

اون زمونا دختر محل ناموسمون بود اگه کسی چپ نگاه می کرد براش جون میدادیم

اول صبح روز نامه فروش محل داد می زد:

خبر های مهم خبر های داغ دارم خبر دارم روزنامه ایــه

بعدش لـبو فروش میومد ای لبو لبو داغه لبو و..لبو دارم لبوی داغ مرحم سینست لبو

اگه هنوز پیش میوه فروشای بازار تجریش برید برا هر میوه یه شعر زبیا میخونند.

بعد صدای زنگوله شتر میامد

کود دارم خانوما اقایون الان اخر زمستونه

اگه کود ندید بهارتون بی گل می مونه

نزدیک عید میشد میرفتیم از پشت پنجره مغازه های لاله زار

لباس ها را توی ارزوهامون میخریدیم می پوشیدیم

با اون لباس های پشت شیشه

مهمونی میرفتیم

تا بابا حقوق بگیره برامون دو تیکه بخره که ابـرو مند بیرون بریم

یادش بخیر مامانم اولین کس بود میگفت من چیزی لازم ندارم

یه قوار پارچه مادرم از بزازی بازار میگرفت

یه چیزی برای خودش می دوخت که کمتر خرج بشه بتونه برا ما اینده ای درست کنه

اون زمونا مادرم تو خونه شیرینی درست می کردند

بوی عطر شیرینی تمام فضای دلم را پر میکرد

اون زمونا همه چیز ایرونی بود، خودمونم ایرونی بودیم

یادم میاد زور خونه ها رونق داشت

پای درس مرشد زور خونه، جونا مردونگی و معرفت رو مشق می کردند

اگر بار کسی زمین می موند صد تا جون میومد با یه یاعلی بلد می شد

پیر زن و پیر مرد توی اتوبوس! استخفر لله ! سر پا؟ هر چی جون بو پا می شد.

جای بزرگترا رو صندلی سهـله رو چشم جونا جا داشت

یادش بخیر مادرم رب می انداخت قبل از ریختن تو دیک

من چنگ میزدم یه مشت گوجه افتاب خورده معطر بر می داشتم قهـقه می زدم در می رفتم می خوردم

چه حالی می داد. گوجه های قدیم چه عطری داشت.

اون زمونا دخترا عـروسک فرنگی نبودند.

اگر دختری ابرو بر میداشت می فهمیدیم یه خبراییه اره ، عـقد کرده

دیگه هیچکی بهش نگاه نمی کرد.

اون زمونا پسرا رو مرد خونه صدا می کردند

یادمه زمونیکه نون می خریدم و توی کوچه پس کوچه های طهرون نون بدست راه میرفتم

غرور برم میداشت خودمو مرد خونه میدونستم

یاد توت پونک سیب شمیرون ،الو برقون بخیر

یاد لواشک فروش فقیر دم مدرسمون بخیر

یادش بخیرگرون ترین اسباب بازیمون توپ پلاستیکی یا فرفره بود

نهایت ابتکارمون ساختن باد بادک با حصیر و کاغذ یا تیر کـمون سنگی بود

راستی گنجیشکای طهرون کجان؟ سر صبح چه جیک جیکی می کردند.

یاد الک دولک و تیله بازی توی خرابه های محله بخیر. چقدر زوو بازی می کردیم.

یادش بخیر یه جوری سوار دوچرخه میشدم انگار موتور شش سیلندره

یاد ستنی فروشی دوره گرد با اون جعبه چرخ دارش

داد میزد:بستنی دارم بستنیه آلاسکا دارم الاسکا عین الاسکا سرده می چسبه

ماهم داد می زدیم آقا الاسکایی یه بتنس بده . اونم پنزار می گرفت یه بستنی الاسکا پرتقالی میداد.

یادش بخیر گاهی میرفتیم بازار اسما( اسم ها) برامون جذاب بود

تیمچه بهرام ، بازار طلافروشا، سر پله نوروزخان

باد شیرینی بامیه و گوش فیل های شیرین توی طبق دست فروشای بازار بخیر

تا بحال اب زرشک بازار رو تو اون لیوان بلور های بزرگ پر یخ خوردی؟ چه حالی میداد؟

ایا تو بازار چلو کباب خوردی؟

اگه خوردی، میدونی الان پای چشای این مرد که داره می نویسه خیسه

یاد فلافل دست فروش های میدون ارگ بخیر

اون زمونا بزرگترین دروغمون مقدار پول خورد توی جیبمون بود

اون زمونا بزرگ ترین خلافمون یواشکی به دختر همسایه نگاه کردن بود

اونم با یه ریز خنده چادرشو ور میکشید و روشو اونور میکرد و می گفت حیا کن چشم چرون!

و زودی میرفت برا دوستاش تعریف میکرد.اون روز بهترین روزشون بود.

تو خیالشون بچه ئ لوتی ترین پسر محله رو بزرگ می کردند.

اون زمونا بزرگتر و کوچکتر، مرد زن دار حرمتی داشت

مردا واقعا مرد بودند و زن ها زن بودند و دختر ها دختر!

یادمه حتی جلو مرد زن دار کسی حرف زشتی نمیزد

جلو بزرگ تر کسی پا دراز نمی کرد.

اون قدیما مرشد ما پیر مردای محله بودند

همه یا خاله جون بودند یا عـموجون یا پدر جون یا ابجی

اون زمونا بین مردم ،غـیبت و دروغ یک گناه بزرگ بود

اون زمونا یه تیکه نون اگر زمین می افتاد برش میداشتیم سه بار بوسش میکردم میگذاشتیم رو بلندی برا پرنده ها.

اون زمونا نون و نمک ارزون بود ولی نون و نمک حرمت داشت.

اون قدیما کسی اگه چیزی پیدا میکرد تا صاحبشو پیدا نمیکرد خوابش نمی برد.

اون قدیما یه تومن میدادیم تاکسی با کلی احترام مارو کلی تو شهر میچرخوند.

راستی کی کـفتر بازای خانی اباد و نازی اباد و سله هاش و یادشه

همه می دونستند هر جا اگر گردن کلفتی می کنند تو خانی اباد و نازی اباد

مثل بچه ادم سرشونو پایین بندازن و استه برن استه بیان

اون زمونا دکتر که میرفتیم بالا مطبش بجای مدرک دانشگاه ونرخ ویزیت نوشته بود

یا هوالشافی یا از ما دوا از او شفا

اگر مریض پول نداشت دکتر پول که نمی گرفت هیچی، از تو دخل به قدروسع کمک هم میکرد

اون زمونا معلما دعوامون میکردند ولی حکم پدرو داشتند. باعشق درس میدادند

اون زمونا لباسای تنمون رنگارنگ نبود ولی دلمامون یک رنگ بود

اره ، یه تهرون بود و یه تختی و بچه لوتی های طهرون

اون زمونا تهرون شهر ارزوهای ایرونی و خارجی بود

اون زمونا هرکی اب تهرونو می خورد موندگار می شد

حالا پاشو یه جرعه اب خنک بخور

می دونم دلت برا اون زمونا تنگ شده. چشماتم خیسه.

این داستان ادامه دارد.؟ اطلا و عبدا! حرفشم نزن.

تقدیم به تمام هم شهری های گلم

کیومرث افشارنادری

اخبار مرتبط

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی