نویسنده: مایکل بارون
به کمک تاریخ شناختِ بهتری از زمان حال پیدا میکنیم. درحال مطالعه زندگینامه چندجلدی و تحسینشده ژوزف استالین نوشته استیون کوهن هستم و به مطالب گوناگونی برخوردهام که به شناخت دوران معاصر کمک میکنند.
برای نمونه، متوجه شدم که استالین بیش از یک دهه قبل از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ با ولادیمیر لنینِ تبعیدی ملاقات کرده بود. لنین از اوایل دهه ۱۹۲۰ تا زمان مرگش در سال ۱۹۲۴ اوضاع جسمانی نامساعدی داشت و در عمارتی خارج از شهر تحت مراقبت بود؛ عمارتی که چندین خدمتکار از جمله اسپریدون پوتین، آشپز و خدمتکار شخصی لنین، در آن حضور داشتند. اسپریدون پوتین، پدربزرگ ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، بود.
به این ترتیب، سخنرانی ولادیمیر پوتین در سال ۲۰۰۵ جای تأمل دارد: «فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بزرگترین فاجعه ژئوپلیتیکی قرن بود.»
سردرگمی بلشویکهای اولیه در پیادهسازی نظریه مارکسیستی در روسیه جنگزده برای من یادآورِ وضعیت زمانه حاضر است.
گریگوری زینوویف در سال ۱۹۲۰ خطاب به سوسیالیستهای آلمانی گفت: «ما بهسمت حذف کامل پول پیش میرویم. دستمزدها را در قالب کالا پرداخت میکنیم. ترامواهای رایگان و مدارس دولتی رایگان راه میاندازیم. غذا هم رایگان خواهد بود که البته فعلاً کیفیت چندان مطلوبی ندارد. آپارتمانها بدون نیاز به اجارهبها در اختیار مردم قرار میگیرند و برق هم رایگان خواهد بود.»
زینوویف افزود: «تمام این کارها را در شرایطی بغرنج و با طمأنینه انجام میدهیم. باید بیوقفه تلاش کنیم، اما راه برونرفت داریم و برای این کار برنامهریزی کردهایم.» موضع بلشویکهای اولیه شباهت بسیاری به مواضع سوسیالیستهای دموکرات آمریکا دارد.
سخنان او را با موضع مگان رومر، رئیس مشترک سوسیالیستهای دموکرات آمریکا، درباره اداره دموکراتیک محل کار، مسکن و اتحادیه و کنترل ابزارهای تولید به دست طبقه کارگر مقایسه کنید.
اگر مصاحبه رومر با دیوید رمنیک، سردبیر نیویورکر، را تماشا کنید، متوجه میشوید که رومر و سوسیالیستهای دموکرات آمریکا درک روشنی از نحوه تحقق اهداف خود ندارند. کافی است به این نکته توجه کنیم که زهران ممدانی، شهردار سوسیالیست دموکرات نیویورک، وعده داده که نخستین فروشگاه مواد غذایی عمومی این شهر را تا پایان سال ۲۰۲۷ یعنی ۲۴ ماه بعد از تصدی مسئولیت شهرداری افتتاح خواهد کرد.
کسی نمیداند چگونه میتوان «اداره دموکراتیک» حکومت را طبق میل سوسیالیستهای دموکرات آمریکا و بدون زیرورو کردن قانون اساسی «به دست طبقه کارگر» سپرد. انحلال سنا، دیوان عالی و ریاستجمهوری بدون کنار گذاشتن قانون اساسی امکانپذیر نخواهد بود.
البته کمونیستهای پیروِ لنین و استالین هیچ ابایی از انحلال نهادهای موجود نداشتند. با اینحال، یکی از محورهای اصلی کتاب کوهن این است که استالین واقعاً به مارکسیسم باور داشت و معتقد بود که روسیه با اتکا به دهقانان و بخش کشاورزی نمیتواند مارکسیستی شود؛ مگر آنکه «طبقه کارگر» متشکل از کارگران کارخانههای صنعتی شکل بگیرد.
برای این کار میبایست شیره دهقانان را میدوشیدند تا بودجه ساخت کارخانههای مدرن را تأمین کنند؛ حتی اگر این امر مستلزم کشتار کشاورزان مرفه و ایجاد قحطیهای چندینساله میبود که درنهایت میلیونها نفر را در اوکراین و دیگر کشورها به کام مرگ فرستاد. کوهن میگوید اگر بلشویکها را در نظر بگیریم، تنها استالین از جسارت و پشتکار لازم برای پیادهسازی یک نظام مبتنی بر کشتار جمعی برخوردار بود.
اگر بگوییم استالین سعی داشت در جامعهای که هنوز طبقه کارگر در آن شکل نگرفته بود، طبقهای کارگری و مسلط ایجاد کند، سوسیالیستها و لیبرالهای امروزی آمریکا میگویند هدفشان کمک به «طبقه کارگری» است که به قول روی تیکسیرا از مؤسسه امریکن انترپرایز دیگر بخش غالب نیروی کار یا رأیدهندگان آمریکا بهشمار نمیرود.
حزب دموکرات از دهه ۱۹۷۰ و با توسل به ارزشهای فرهنگی لیبرال بهتدریج آرای کارگران یقهآبی را از دست داد. این مسئله در سالهای ریاستجمهوری دونالد ترامپ محسوس بود. دانشگاهیان به دموکراتها گرایش پیدا کردند و سفیدپوستان و هیسپانیکهای فاقد تحصیلات دانشگاهی جذبِ جمهوریخواهان شدند؛ روندی که ریشههای آن به دهه ۱۹۹۰ و دوران ریاستجمهوری بیل کلینتون و ریاست نوت گینگریچ بر مجلس بازمیگردد.
چرخش ناگهانی چپِ آمریکایی در مسائل فرهنگی از مقوله تغییرات اقلیمی گرفته تا ادعای «نسلکشی» اسرائیل در واکنش به حمله هولناک حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ نتوانسته توجه «طبقه کارگر» را به خود جلب کند. پیشتازی دموکراتها در نظرسنجیهای مربوط به انتخابات ماه نوامبر بیش از هرچیز از تورم و افزایش قیمت نفت نشأت میگیرد.
درسی که میتوان از کتاب کوهن گرفت این است که خروجیِ جنگ قابل پیشبینی نیست و خسارات ناشی از جنگهای طولانیمدت- که هیچیک از طرفین در آنها پیروز نمیشود و به چرخه کشتار و خشونت دامن میزنند- مانند جنگ جهانی اول در یک قرن اخیر و جنگ جاری روسیه و اوکراین بسیار اسفبار است.
کوهن میگوید استالین بهوضوح میدانست که قبضه قدرت در روسیه بهدست بلشویکها بدون «جنگ بزرگ» امکانپذیر نبود. تردیدی نیست که جنگ بزرگ نقش بسزایی در بهقدرترسیدن استالین و آدولف هیتلر داشته است.
ایندو دیکتاتورِ شرور بخشی از دهه سوم زندگیشان را در زندان سپری کردند و در زمان ترور آرشیدوک فرانتس فردیناند و شروع جنگ در سال ۱۹۱۴ در گمنامی کامل به سر میبردند، اما در دو کشور بزرگ اروپایی که به لحاظ نظامی درهم شکسته بودند و با مشکلات اقتصادی ویرانگر دستوپنجه نرم میکردند، توانستند در دهه چهارم زندگیشان وارد عرصه قدرت شوند و در مدت کوتاهی قدرت مطلقه دیکتاتوری را به دست بگیرند.
ایندو در ۲۳ اوت ۱۹۳۹ پیمان هیتلر-استالین را امضا کردند که به آنها اجازه داد کنترل بخش بزرگی از سرزمین اوراسیا را در اختیار بگیرند. همزیستی ایندو نظام تمامیتخواه به مرگ دهها میلیون نفر انجامید و الهامبخشِ داستانی شد که جورج اورول در کتاب ۱۹۸۴ روایت کرده است.
مشکلات امروزِ ما به اندازه آنروزها جدی نیستند، دشمنان تمدنهای امروزی به اندازه آنروزها قدرت ندارند و جنگها و کشتارهای جمعی امروزِ ما هم بهمانند دوران هیتلر و استالین افسارگسیخته نیستند. کتاب کوهن یادآورِ این حقیقت است که حتی کوچکترین تهدیدات ممکن است درنهایت به فاجعهای بزرگ ختم شوند و جوامع متمدن نمیتوانند افزایش موارد سرکوب آزادی بیان، یهودیستیزی و خشونت سازمانیافته را نادیده بگیرند.
وقتی راننده فرانتس فردیناند در سارایوو مسیر را اشتباه رفت و خودرو را درست مقابل عامل ترور یعنی گاوریلو پرینسیپ متوقف کرد، هیچکس گمان نمیکرد که استالین و هیتلر به تأثیرگذارترین و خونریزترین رهبران قرن بیستم تبدیل شوند.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
درباره نویسنده: مایکل بارون تحلیلگر ارشد سیاسی واشینگتن اگزمینر و پژوهشگر مؤسسه امریکن انترپرایز است و از سالهای پیش برای سالنامه سیاست آمریکا مینویسد.










