Search
Asset 2

تحلیل؛ موج اعتراضی اروپا به مهاجرت تازه به راه افتاده است

ویکتور دیویس هانسن با اشاره به تحولات سیاسی آلمان و افزایش حمایت از حزب آلترناتیو برای آلمان، می‌گوید مخالفت با سیاست‌های مهاجرتی در اروپا در حال گسترش است.
گردهمایی حامیان حزب سیاسی آلترناتیو برای آلمان در تجمع انتخاباتی حزب در ارفورت، آلمان؛ ۳۱ اوت ۲۰۲۴. (Sean Gallup/Getty Images)

بخشی از مصاحبه با دیویس هانس:

جک فاولر: ویکتور، دیروز شاهد پیروزی بزرگ حزب آلترناتیو برای آلمان بودیم که آسوشیتدپرس به آن لقب «حزب ضدمهاجرت گسترده» داده است. انتخابات در ایالت زاکسن-آنهالت برگزار شد و حزب آلترناتیو برای آلمان ۴۴ درصد آرا را به دست آورد که البته رأی اکثریت نیست.

باقی آرا به نمایندگان حزب فریدریش مرتس یا همان اتحادیه دموکرات مسیحی آلمان رسید. آرای آن‌ها نسبت به انتخابات قبلی نصف شده است. از این‌رو، این پرسش مطرح شده که آیا ممکن است ائتلاف شکل بگیرد و حزب آلترناتیو برای آلمان دولت تشکیل دهد؟ البته همه بر این باورند که نباید اجازه دهند این حزب به قدرت برسد.

ویکتور، پیش‌تر گفتی که مردم اروپا با رأی خود گفتند «دیگر بس است.» درباره این انتخابات چه نظری داری؟

ویکتور دیویس هانسن: بله، به‌نظرم آن‌ها باید به اوضاع آمریکا نگاه کنند. یکی از نکاتی که گمان می‌کنم مردم در «ضدانقلاب: سقوط و بازگشت دونالد ترامپ و جنبش ماگا» به آن توجه خواهند کرد، همین نکته است. در این کتاب سعی کرده‌ام مرحله به مرحله نشان دهم که هرچه بیشتر دونالد ترامپ را به هیتلر تشبیه کردید، خواستید نام او را از فهرست نامزدها خارج کنید، پنج پرونده قضایی علیه او به راه انداختید، به خانه‌اش یورش بردید و اقدام به ترور او کردید، محبوبیتش بیشتر و بیشتر شد.

و این همان روندی است که در اروپا شاهد آن هستیم. همه از این وضعیت به ستوه آمده‌اند. اما اوضاع از چه قرار است؟ سیاست مرزهای باز، مهاجرت غیرقانونی، انرژی سبز و تضعیف رقابت‌پذیری شرکت‌ها و بنگاه‌های اقتصادی اروپا با تکیه به انرژی گران و غیرقابل‌اطمینان.

به‌نظرم یکی از اهدافی که حزب آلترناتیو برای آلمان دنبال می‌کند، این است که آلمان را از ناتو خارج کند.

البته مطمئن نیستم واقعاً به دنبال خروج از ناتو باشند، اما می‌خواهند از اتحادیه اروپا خارج شوند و این موضوع اهمیت زیادی دارد. این نهاد از نظر آن‌ها توسط گروهی از بوروکرات‌های غیرمنتخب اداره می‌شود که فقط منافع خودشان را دنبال می‌کنند.

اما نکته این‌جاست که آن‌ها تلاش می‌کنند این جریان را سرکوب کنند و جلوی فعالیتش را بگیرند، اما این جریان قوی و قوی‌تر خواهد شد.

این اتفاق در فرانسه رخ خواهد داد. به‌نظرم امانوئل مکرون کنار می‌رود و حزب او هم از عرصه قدرت خارج می‌شود. چپ‌گرایان بریتانیا کنار می‌روند. پدرو سانچز، نخست‌وزیر اسپانیا، هم کنار خواهد رفت. با این‌حال، فکر می‌کنم جورجیا ملونی در قدرت می‌ماند، زیرا توانسته با ترامپ وارد کشمکش سیاسی شود، اما خودش همچنان محافظه‌کار است.

نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد. اما پای موجودیت اروپا در میان است. مردم می‌گویند اگر شرایط به همین شکل ادامه پیدا کند، اروپا دیگر نمی‌تواند به حیات خود ادامه دهد. بعضی‌ها در آمریکا می‌گویند: «خوب، ۱۶ یا ۱۷ درصد از جمعیت ما مهاجر هستند و ما باید با این مسئله کنار بیایم، اما بعضی از این کشورها فقط ۸ یا ۹ درصد مهاجر دارند.»

درست است. اما آن‌ها هیچ درکی از جامعه چندفرهنگی ما ندارند؛ جامعه‌ای که مهاجرت گسترده باعث شکل‌گیری آن شده است. از این‌رو، با تجربه‌ای جدید دست‌به‌گریبان هستند که تجربه خوبی هم نیست. چندی پیش سریال تلویزیونی بریتانیایی «اِندوِر» را تماشا کردم که نخستین سال‌های فعالیت بازرس مورس را روایت می‌کند.

داستان «اِندوِر» در سال‌های ۱۹۱۶ و ۱۹۱۷ می‌گذرد و این سریال طی دوازده سال (از ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۳) در ۹ فصل پخش شده است. فضای کلی تلویزیون بریتانیا به چپِ میانه گرایش دارد. از این‌رو، یکی از مضامین همیشگی سریال‌های تلویزیونی این است که مهاجرانی که برای نمونه در سال ۱۹۱۵ وارد بریتانیا شده‌اند، انسان‌های فوق‌العاده‌ای هستند.

داستان این سریال از نظر زمانی اندکی جلوتر است. این مجموعه در سال ۲۰۱۷ فیلم‌برداری شد و فضای آن بیشتر به سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ مربوط می‌شود. داستان سریال در همین سال‌ها روایت می‌شود. وقتی سریال روی آنتن رفت، همه می‌گفتند «این سفیدپوست‌های نژادپرست آدم‌های بسیار بدی هستند و با پاکستانی‌ها و اوگاندایی‌های نجیب بدرفتاری می‌کنند.» البته تعداد مهاجران در آن مقطع بسیار ناچیز بود.

به این ترتیب می‌توان از سیاست مرزهای باز دفاع کرد، مگر نه؟ ماجرا از همین‌جا شروع شد. اما وقتی تعدادشان بیشتر شد، جرأت به خرج دادند و گفتند «چرا باید احساس واقعی‌ام را درباره اسلام به زبان نیاورم؟ دیگر لازم نیست چیزی را پنهان کنم. ما در بسیاری از شهرهای انگلستان جزو اکثریت هستیم. پس نظرمان را رک و پوست‌کنده اعلام می‌کنیم.»

شبیه سرگذشت عبدل السید است. می‌گفتند در میشیگان مرکزی نفوذ داریم.

فاولر: صحیح.

هانسن: پس دیگر چیزی را پنهان نمی‌کنم.

قضیه مهاجرت متفاوت است و آلمانی‌ها می‌دانند که مهاجران به لحاظ فرهنگی با این کشور سازگاری ندارند و جذبِ جامعه آلمانی نمی‌شوند. هدف این است که مهاجران فرهنگ‌شان را از سرزمین‌های مادری با خود به همراه بیاورند و آن را مانند انگل گسترش دهند تا از رفاه اقتصادی نظام سرمایه‌داری و آزادی و امنیتِ اروپای غربی یا شرقی نهایتِ استفاده را ببرد. این سازوکار بند نافی دارد که پول، خدمات رفاهی، حمایت و هرچیز دیگری را در اختیار مهاجران می‌گذارد و آن‌ها درنهایت برای خودشان یک مصر کوچک، یک عربستان سعودی کوچک، یک عراق کوچک یا یک سوریه کوچک می‌سازند.

و بعدها که جای پای خود را سفت کردند، جامعه‌شان را بزرگ و بزرگ‌تر می‌کنند. آن‌وقت شاید بپرسید «یعنی درنهایت به این نتیجه نمی‌رسند که اگر تغییر نکنند و در جامعه ادغام نشوند، همان رنج و بدبختی سرزمین مادری‌شان را بازتولید می‌کنند؟»

اتفاقاً به همین نتیجه می‌رسند، اما این به آن معنی نیست که دست بردارند. آن‌ها این روند را آن‌قدر ادامه می‌دهند تا کل نظام سیاسی کشور فروبپاشد و همه‌چیز سقوط کند. به لس‌آنجلس نگاه کنید. مردم می‌گفتند «تعداد بی‌خانمان‌ها که آن‌قدر زیاد نیست، تعداد مهاجرانی که در جامعه ادغام نشده‌اند ناچیز است یا آن‌هایی که فوتبال آمریکا را در مسابقه با مکزیک هو می‌کنند بسیار اندک است.»

همین‌طور است، اما تعدادشان مدام بیشتر و بیشتر شده و حالا جامعه بزرگی دارند. ساکنان قدیمی هم محل زندگی‌شان را ترک کردند. دیگر خبری از آن بند ناف حیاتی نیست که لس‌آنجلس را نجات دهد. کسانی که لس‌آنجلس را اداره می‌کنند، عمدتاً نمی‌خواهند در جامعه ادغام شوند یا به دسته چپ‌های افراطی تعلق دارند و از آمریکا بیزارند.

اما تعدادشان در کالیفرنیا آن‌قدر زیاد نیست که بتوانند لس‌آنجلس را در مقابل ارزش‌های غالب آمریکا قرار دهند.

فاولر: بله.

هانسن: و مشخص است که چه اتفاقی رخ می‌دهد. وقتی تعصب و نژادپرستی قبیله‌ای بالا می‌گیرد، مردم درنهایت به جان هم می‌افتند. و به این نکته هم اشاره کردی که…

فاولر: خوب، در لس‌آنجلس هم در رابطه با سیاه‌پوست‌ها و لاتین‌تبارها با چنین مسئله‌ای مواجه هستیم.

هانسن: بله. از آن‌جا که ۳۵ درصد از جمعیت کالیفرنیا سفیدپوست هستند، اگر لاتین‌تبارها بخواهند یک رویداد ورزشی مثل یک مسابقه دو معمولی، ماراتن یا هرچیز دیگری برگزار کنند و مسیر مسابقه از محل سکونت سیاه‌پوست‌ها بگذرد یا از همین محله‌ها شروع شود، که تنها حدود ۳ درصد از جمعیت کالیفرنیا را تشکیل می‌دهند و ۴۱ یا ۴۲ درصد جمعیت این ایالت به لاتین‌تبارها تعلق دارد، لابد گمان می‌کنید رهبران جامعه سیاه‌پوستان می‌گویند «خوب، سعی می‌کنیم شرایط را برای هم‌زیستی و مشارکت همگانی فراهم کنیم.» اما بدبینانه‌ترین برداشت ممکن، که بی‌دلیل هم نیست، این است که «خوب، لاتین‌تبارها با سفیدپوست‌ها مشکل دارند. پس هم‌بستگی ما با آن‌ها به اشتراکات هویتی‌مان برمی‌گردد.»

خیر، این‌طور نیست. برداشت بعدی این است که «خوب، هیچ‌کس آن‌قدر احمق نیست که لاتین‌تبارها را از جامعه سیاه‌پوست‌ها بیرون کند و خطر بالاگرفتن تنش‌های قومی و نژادی را به جان بخرد؛ آن هم در شرایطی که جمعیت لاتین‌تبارها پانزده‌برابر جمعیت سیاه‌پوستان است.»

فاولر: درست است.

هانسن: اما همین کار را کردند. سیاه‌پوست‌ها گفتند: «از این‌جا بروید. این‌جا محله ماست. نمی‌خواهیم مکزیکی‌تبارهای مرفه خانه‌های ما را بخرند و باعث تغییر بافت محله‌مان شوند.»

و این دقیقاً همان چیزی است که دارد اتفاق می‌افتد، چون کسی نیست که بگوید «هیچ‌کس به قوم و قبیله شما احساس تعلق نمی‌کند. شما آمریکایی هستید و تعلق قومی شما بی‌اهمیت است یا در بهترین حالت هیچ اولویتی ندارد. هویت شما نباید در این مسئله خلاصه شود.»

فاولر: ویکتور، این همان جهلی است که خیلی‌ها از آن رنج می‌برند. البته منظورم این نیست که مردم جاهل هستند.

همیشه این تصور وجود داشته که سیاه‌پوست‌ها و لاتین‌تبارهای آمریکا با هم رفیق هستند، اما این‌طور نیست. به‌نظرم خصومت این‌دو گروه بیشتر از رفتار سیاه‌پوست‌ها نسبت به لاتین‌تبارها نشأت می‌گیرد تا…

هانسن: در این مورد مطمئن نیستم.

فاولر: نیستی؟

هانسن: ببین، من در یک جامعه لاتین‌تبار بزرگ شدم.

پدر و مادرم از حامیان حزب دموکرات و مدافع حقوق مدنی بودند و از جان اف. کندی طرفداری می‌کردند. فکر می‌کنم قبلاً هم گفته‌ام که وقتی مارتین لوتر کینگ به کلیسای جامع گریس آمد، با ماشین تا سان‌فرانسیسکو رفتیم. به‌موقع هم رسیدیم، اما کسی تماس گرفت و گفت یک خانواده سیاه‌پوست هستند که وسیله رفت‌وآمد ندارند.

ما هم تا هانترز پوینت برگشتیم تا آن‌ها را سوار کنیم. وقتی برگشتیم، صندلی‌ها پر بودند. پدر و مادرم مرا به داخل کلیسا هل دادند تا سخنرانی را از نزدیک بشنوم. تنها عضو خانواده بودم که داخل کلیسا حضور داشتم.

منظورم این است که پدر و مادرم، همان‌طور که از آن‌ها انتظار می‌رفت، به‌شدت مخالفِ نژادپرستی بودند. اما از کلاس اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم در مدرسه‌ای درس می‌خواندم که شاید ۹۰ درصد از….

می‌توانم بگویم از پیش‌دبستانی تا کلاس سوم و بعد در مدرسه دیگری از کلاس چهارم تا ششم تقریباً ۹۵ درصد از دانش‌آموزان لاتین‌تبار بودند. مدرسه‌مان در غرب شهر سلما بود و ما هم در حاشیه شهر زندگی می‌کردیم و این‌طور شد که در این مدرسه ثبت‌نام کردم. در حالت عادی باید به مدارس روستایی می‌رفتم که بیشتر دانش‌آموزانش ارمنی، سفیدپوست یا ژاپنی بودند.

اما پدر و مادرم می‌گفتند بهتر است به مدرسه‌ای بروم که اکثر دانش‌آموزانش لاتین‌تبار هستند. مادرم می‌گفت باید یاد بگیرم با دیگران کنار بیایم. از بین ۳۰۰ یا ۴۰۰ دانش‌آموز مدرسه شاید ۳ یا ۴ نفر سیاه‌پوست بودند و آن‌ها هم مدام مورد آزار بقیه قرار می‌گرفتند. نمی‌خواهم کلماتی را که به زبان اسپانیایی به آن‌ها می‌گفتند بازگو کنم.

به خاطر دارم در روزهای گرم ماه مه قبل از تعطیلی مدرسه بیرون می‌رفتیم و بیسبال بازی می‌کردیم. مهاجران غیرقانونی زیادی هم آن‌جا بودند. کودکان مکزیکی‌تبار می‌گفتند «باید پیراهن آستین‌بلند بپوشبم.» وقتی از آن‌ها می‌پرسیدم «چرا؟ هوا که خیلی گرم است» می‌گفتند «مادرمان گفته دوست ندارد مثل کاکاسیاه‌ها شویم.»

روزی هم چند نفر را دیدم که مشغول ساخت یک دیوار بتنی بودند. یکی از آن‌ها گفت: «ساعت ۳ یا ۴ عصر با آستین کوتاه کار نمی‌کنم. باید آستین‌بلند بپوشم.» شدیداً عرق می‌ریخت. فکر کردم شاید به ازدست‌دادن آب بدن و این‌جور مسائل مربوط باشد. پدربزرگ خودم هم در زمان کار آستین‌بلند می‌پوشید.

می‌گفت: «نمی‌خواهم پوستم مثل کاکاسیاه‌ها تیره شود.»

فاولر: بله.

هانسن: مردم آن‌جا خیلی متعصب بودند و علت تعصب‌شان به اتفاقات گذشته برمی‌گشت. فاتحان اسپانیایی بین بومیان رنگین‌پوست فرق می‌گذاشتند و بین کسانی که تیره‌تر بودند و کسانی که پوست روشن‌تری داشتند تفاوت قائل می‌شدند.

این‌روزها هم خیلی‌ها را می‌بینی که… برای نمونه، خودم دوستان و همکارانی دارم که می‌گویند تمام مشکلات مکزیک به لامالینچه و کورتس برمی‌گردد.

مردمان آزتک یا بومیانی که به فاتحان بی‌رحم اسپانیایی ملحق شدند و فرهنگ زیبای آزتک را به ورطه نابودی کشاندند، می‌گویند: «می‌دانی، خانواده‌ام، روخاس‌ها… می‌دانی که من از خاندان آلوارادو هستم و تبارم مستقیماً به پدرو آلوارادو، فاتح اسپانیایی موقرمز، می‌رسد. خانواده‌ام آدم‌های خوبی بودند. همیشه با اسپانیایی‌ها وصلت می‌کردیم، نه مکزیکی‌ها.»

حدود ۲۰ درصد از جامعه مکزیکی‌تبارهای آمریکا، که بسیاری از آن‌ها از شمال مکزیک آمده‌اند، شکل و شمایلی داشتند که نمی‌توانستی تشخیص بدهی با یک ایرلندیِ مو‌مشکی سروکار داری یا یک مکزیکیِ مو‌مشکی. کاملاً سفیدپوست بودند.

آن‌ها هم همین احساس را داشتند… وقتی به سن دبیرستان رسیدیم، پدر و مادرشان اجازه نمی‌دادند با کسانی که پوست تیره داشتند وارد رابطه شوند. از این‌رو، تصور نمی‌کنم این تعصب صرفاً به آفریقایی‌تبارهای آمریکا مربوط باشد.

فاولر: بله. خوب، تو با این موضوع از نزدیک سروکار داشته‌ای و طبعاً بهتر از هرکسی می‌دانی.

هانسن: البته. در مورد اطرافیانم هم چنین تجربه‌ای دارم. دو فرزند ناتنی برادرم مکزیکی‌تبار هستند و برادر دیگرم هم با یک مکزیکی‌تبار ازدواج کرده که حالا از دنیا رفته است.

من هم در مزرعه بزرگ شده‌ام. همیشه آزاد بودم و محدودیتی نداشتم. دو کارگری که برای پدربزرگم کار می‌کردند، مراقب ما بودند.

بیرون می‌رفتیم و کار می‌کردیم و آن‌ها مواظب ما بودند. پدربزرگم می‌گفت: «بروید و تاک‌های قطعه شمالی را هرس کنید. جو با شما می‌آید. شاید هم مانوئل کمک‌تان می‌کند.» آن‌ها نقش معلم ما را داشتند.

این‌طور شد که چیزهای زیادی درباره مسائل نژادی و موضوعاتی از این دست یاد گرفتیم. آن‌ها می‌گفتند: «ویکتور، مراقب همسایه ارمنی یا آن اکلاهمایی باش. حواست به ژاپنی‌ها باشد.»

البته دقیقاً از این واژه‌ها استفاده نمی‌کردند. به این ترتیب، از همان کودکی فهمیدم که مکزیکی‌تبارهای آمریکا به اندازه سفیدپوست‌ها متعصب هستند؛ نه بیشتر و نه کمتر.

این‌که بگوییم همه مشکلات ما از برتری‌طلبی سفیدپوست‌ها نشأت می‌گیرد، درست نیست. این مشکل در تمام قومیت‌ها دیده می‌شود.

فاولر: درست است.

هانسن: اگر بگذاریم دسته‌جات مختلف در چارچوب فکری خودشان بمانند و باورهای آن‌ها را به چالش نکشیم، گرفتارِ تعصب و برتری‌طلبی نژادی می‌شوند.

فاولر: اما این دسته‌جات به‌خصوص جامعه سیاه‌پوست‌ها خواهند گفت که اساساً امکان ندارد نژادپرستانه رفتار کنند و لابد بگویند تنها آمریکایی‌هایی که ممکن است نژادپرست باشند سفیدپوست‌ها هستند.

هانسن: خوب، به‌نظرم اگر رنسانس و عصر روشنگری اروپا را نفی کنید و سنت لیبرال سفیدپوست‌ها را هم کنار بگذارید و بگویید این‌ها با فرهنگ شما مغایرت دارند، آن‌وقت باید نشان دهید که اعضای جامعه فرهنگی خودتان پیرو مکتب وحدت‌گرایی هستند.

اما چنین چیزی در فرهنگ بومیان آمریکا یا به‌ویژه در فرهنگ مکزیکی‌ها دیده نمی‌شود. من که نمی‌بینم. در فرهنگ سیاه‌پوست‌ها هم افرادی مانند مارتین لوتر کینگ را داریم که دست‌کم در سال‌های نخست فعالیت‌شان جزو استثنائات بودند. لوتر کینگ هم درنهایت نفوذ و جایگاه خود را در تقابل با افرادی مانند استوکلی کارمایکل، رپ براون و حزب پلنگ سیاه از دست داد.

این مقاله با مجوز دیلی سیگنال، نشریه بنیاد هریتج، بازنشر نشده است.

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

ویکتور دیویس هانسن یک سنت‌گرا و مورخ نظامی است. او استاد بازنشسته آثار کلاسیک در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا، پژوهشگر ارشد آثار کلاسیک و تاریخ نظامی در دانشگاه استنفورد، پژوهشگر کالج هیلزدیل و پژوهشگر برجسته مرکز عظمت آمریکا است. آقای هانسن هفده جلد کتاب نوشته که از جمله می‌توان به «راه و رسم غربیِ جنگ»، «جبهه‌های بی‌رویا»، «در دفاع از ترامپ» و «شهروندِ در حال احتضار» اشاره کرد.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی