نویسنده: ایوان منتیک
کتابهای زیستشناسی، تاریخ و دیگر کتب درسی، نظریه تکامل داروین را بهعنوان یک امر مسلم در نظر میگیرند. آیا واقعاً همینطور است؟
میگویند موجودی تکسلولی پدید آمده (اینکه همین موجود چگونه پدید آمد، بماند) و طی میلیونها سال انتخاب طبیعی و بقای اصلح به انسان تبدیل شده است. تمام گیاهان و جانورانی که روی زمین- نه سیارههای دیگر- میبینیم، به همین شکل پدید آمدهاند. این همان نظریه داروین است.
بسیاری با این نظریه موافق هستند. تقریباً نیمی بر این باورند که روند تکامل داروینی به اراده خدا انجام گرفته و نیمی دیگر آن را روندی طبیعی میدانند که نیازی به وجود خدا ندارد.
فارغ از اینکه خدا را عامل این فرایند بدانیم یا ندانیم، نظریه داروین آنقدر کاستی و ابهام دارد که دستکم از ۲ هزار و ۵۰۰ سال پیش محل بحث و اختلافنظر بوده است. سقراط، حکیم یونان باستان، به نقل از شاگردش گزنفون به این نکته اشاره کرده بود که شمایل انسان- چشمها، ابروها، گوشها، دهان، سوراخهای بینی و دندانها- با چنان دقتی تکامل یافته که مستلزم «وجودی خردمند» است و نمیتوان آن را حاصلِ «تصادف محض» دانست.
«تصادف محضی» که سقراط از آن میگفت، با جهشهای ژنتیکی قیاس میشود که میگویند موتور محرک انتخاب طبیعی در نظریه تکامل بوده است. سقراط از زمانهاش جلوتر بود. هرچه پژوهشگران شناخت بیشتری از بدن انسان پیدا میکنند، بیشتر به پیچیدگیِ شگفتانگیز و نظم دقیق آن پی میبرند که به یک ابرکامپیوتر در دل کلیسای جامع شباهت دارد.
استیون مهیر، پژوهشگر مؤسسه دیسکاوری، چندی پیش به این نکته اشاره کرد که «سلولهای بدن انسان ساختار فوقپیشرفتهای دارند که اساساً شبیه یک موتور گردان کوچک عمل میکند.»
مهیر در گفتوگو با برنامه «رهبران فکری آمریکایی» گفت: «این ساختار از ایستانه، مفصلهای همهکاره و بوش برخوردار بوده و دُم بلند و شلاقمانندی دارد که مثل پیشران عمل میکند. اگر هرکدام از این قطعات نباشند، موتور کار نخواهد کرد.»
تصور کنید قطعات و خردهریزههای داخل گاراژ خانهتان در خلال زلزله بهطور تصادفی به هم برخورد کنند و یک موتور سالم و کارآمد بسازند. غیرممکن است، نه؟ احتمال وقوع ابتداییترین شکل تکامل تقریباً به همین اندازه ناچیز است.
از این گذشته، در شواهد باستانشناختی هم اثری از گونههای حدواسط به چشم نمیخورد که قاعدتاً میبایست طی میلیونها سالی که تکامل در جریان بوده وجود داشته باشند. با اینحال، جانورانی مانند آنچه در فسیلهای انفجار کامبرین یافت میشوند، گویی بیهوا پدید آمده و نیازی به جهشهای ژنتیکی نداشتهاند.
بسیاری از افراد بهرغم این کاستیها و ابهامات بزرگ و دیرینه به نظریه تکامل باور دارند. چرا؟ به گمان من این مسئله از تمایلِ انسان به یافتن توضیح برای مفاهیم نامعلوم براساس دانستههای خود نشأت میگیرد. ما به پهنه وسیع و پهناور زمین، آسمان بیکران، دریای بیانتها و فضای بیپایان نگاه میکنیم و به این نتیجه میرسیم که جهان بهشکل پیشفرض بیجان بوده و گیاهان، جانوران و انسانها باید از دل همین جهانِ بیجان پدید آمده باشند.
این پارادایم، که نام آن را «از عدم به حیات» گذاشتهام، نقطه اتکای بسیاری از منتقدان نظریه تکامل بهشمار میرود. پژوهشگران و سازمانهایی مانند مؤسسه دیسکاوری با توجه به پیچیدگی حیات انسان و شواهد بهدستآمده از فسیلها توضیح دادهاند که چرا نظریه تکامل از منطق دور است. آنها معتقدند که جهان یک طراح خردمند دارد.
اما نظریه طراحی خردمند بر این فرض استوار است که هیچ حیاتی روی زمین وجود نداشته و کسی از راه رسیده و حیات را پدید آورده است. این نظریه هم راه به جایی نبرده و همچنان این پرسش را بیپاسخ گذاشته که طراح خردمند چگونه توانسته از عدم به حیات برسد. مردم شاید این پرسش را مطرح کنند که «درون این سازوکار چه میگذرد؟» تکامل همچنان پاسخی در چنته دارد که با توجه به ظرفیت علم منطقی به نظر میرسد.
اما اگر آنچه روی زمین، در آسمان و سرتاسر جهان میبینیم، خود دربرگیرنده حیات یا در احاطه حیات باشد، چه؟ به اتمهایی فکر کنید که بدن انسان را تشکیل میدهند. بالغ بر ۹۹ درصد از حجم این اتمها را فضای خالی تشکیل میدهد. اگر روی هسته یک اتم بایستید و به اطراف خود نگاه کنید، نشانی از حیات نمیبینید. اما آنجا هم حیات وجود دارد. آیا ممکن است چشمدوختن به آسمان هم به همینصورت باشد؟
روپرت شلدریک، پژوهشگر حوزه زیستشیمی از دانشگاه کمبریج، در کتاب «فریب علم» به بررسی ۱۰ باور علمی بحثبرانگیز پرداخته که برای نمونه میتوان به ایندو مورد اشاره کرد: «طبیعت ساختاری مکانیکی یا ماشینی دارد» و اینکه «جهان هستی از مادهای تشکیل شده که فاقد آگاهی است.»
او میگوید: «این جهانبینی تقریباً پیشفرضِ قشر تحصیلکرده سراسر جهان است و مبنای نظام آموزشی، خدمات ملی حوزه سلامت، شورای تحقیقات پزشکی، دولتها و بهطور کلی جهانبینی پیشفرضِ قشر تحصیلکرده بهشمار میرود.» با اینحال، این باورها با کاستیها و ابهامات جدی و بعضاً آشکار روبهرو هستند که بررسی جزئیات مربوط به آنها در این مقاله نمیگنجد.
اگر آنچه شلدریک «نگرش مکانیکی» و من «از عدم به حیات» مینامم نادرست باشد، نظریه داروین به حاشیه رانده شده و بابِ جدیدی برای پژوهش گشوده خواهد شد. اگر از منظر علمی این گزاره را بپذیریم که زندگی ورایِ حواس محدود انسانی در همهجا ادامه دارد یا دستکم به این باور برسیم که هرآنچه در جهان وجود دارد با زندگی گره خورده است، دیگر نیازی به توضیح این مسئله نخواهیم داشت که چگونه از عدم به حیات رسیدهایم. درواقع، شواهد محکمی وجود ندارد که نشان دهد زمانی هیچ حیاتی روی زمین وجود نداشته است!
اگر جهانِ پیرامون ما بهراستی زنده باشد، آنگاه پرسشهای دیگری مطرح خواهد شد: «ما درون چه موجودی هستیم؟» یا «تا چه اندازه به شکل اولیه و اصیل حیات شباهت داریم؟» این پرسشها برخلاف نظریه تکامل داروین با باور به وجود خداوند آفریدگار گره خورده و با سنتها و ارزشهای اخلاقیِ هزاران ساله تمدن بشری همخوانی دارند.
تغییر پارادایم باید مدتها پیش رخ میداد، اما همچنان بستر مناسبی برای ادامه پژوهش و پیشرفت خواهد بود تا بتوانیم زندگی رضایتبخشتر و باثباتتری داشته باشیم. شاید این تغییر پایانی بر نظریه منسوخِ داروین و نقطه آغازین علم نوین باشد.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
درباره نویسنده: ایوان منتیک در نیویورک تاریخ و ادبیات تدریس میکند. منتیک همچنین رئیس و سردبیر انجمن شاعران کلاسیک است.













