نویسنده: مولی انگلهارت
احتمالا ماجرای مادری که سه فرزندش را کشت را شنیده باشید.
لیندسی کلنسی در ژانویه ۲۰۲۳ سه فرزندش، کورا ۵ ساله، داوسون ۳ ساله و کالان ۸ ماهه را کشت. او آنها را با کشهای ورزشی خفه کرد و سپس در اقدامی که ظاهراً تلاشی برای خودکشی بود، خود را از پنجره طبقه دوم به پایین انداخت. کلنسی زنده ماند، اما فلج شد.
چندی پیش صدها زن با لباسهای صورتی مقابل دادگاهی در ماساچوست تجمع کردند تا از مادری حمایت کنند که هر سه فرزندش را کشته است.
هیچ روایتی از این ماجرا نمیتواند وحشت آنچه بر سر این کودکان آمد را کمرنگ کند. اما در عین حال، هیچ بررسی جدی و منطقی هم نباید در همین نقطه متوقف شود.
در فضای مجازی دو گروه شکل گرفتهاند. برخی محافظهکاران حتی از مطرح شدن این احتمال که کلنسی سزاوار همدردی است، ناراحت به نظر میرسند: او فرزندانش را کشته است. او یک هیولاست. تمام.
در سوی دیگر، زنانی هستند که ویدئوهای عجیبی درباره دشواریها و سرخوردگیهای مادری در شبکههای اجتماعی منتشر میکنند؛ مثلاً روی فرزندانشان آب میریزند یا درباره تمایل به آسیب رساندن به آنها شوخی میکنند، گویی میخواهند بگویند: «دیدید؟ هر مادری میفهمد چطور ممکن است آدم به آن نقطه برسد.»
من چنین چیزی را درک نمیکنم.
من چهار فرزند دارم. خسته، عصبانی، درمانده و از تماس جسمی مداوم فرزندانم کلافه شدهام، اما هرگز نخواستهام به آنها آسیب بزنم. برای همدردی با کلنسی لازم نیست خیال آسیب زدن به کودکان را عادی جلوه دهیم. همانطور که برای جدی گرفتن مرگ سه کودک لازم نیست او را «هیولا» بنامیم.
کلنسی پیش از این قتلها پرستار بخش زایمان بود. یکی از همکاران قدیمیاش او را فردی دلسوز و مهربان توصیف کرده و گفته بود او همان پرستاری بود که دوست داشتید از اعضای خانوادهتان مراقبت کند. شوهر، پرستار بچه و بستگانش نیز او را مادری مهربان و مراقب توصیف کردهاند. من هیچ مدرک معتبری پیدا نکردهام که نشان دهد او پیش از این سابقهای از آزار فرزندانش یا بدرفتاری با بیماران داشته است.
اما بعد چیزی تغییر کرد.
سومین فرزند او در مه ۲۰۲۲ به دنیا آمد. تا سپتامبر، اضطراب کلنسی تشدید شده بود و او از بیخوابی، خستگی، هجوم افکار و افسردگی رنج میبرد.
او درخواست کمک کرد.
در مدت حدود چهار ماه، بیش از ۳۰ نسخه شامل ۱۳ داروی روانپزشکی مختلف از سوی چند پزشک برای او تجویز شد. این به آن معنا نیست که او هر ۱۳ دارو را همزمان مصرف میکرد. در حالی که وضعیت روانیاش رو به وخامت بود، داروها شروع، قطع یا دوز آنها تغییر داده میشد.
تا ماه دسامبر، او افکار خودکشی داشت. به بخش اورژانس و سپس به یک برنامه تخصصی درمان مشکلات پس از زایمان مراجعه کرد. اول ژانویه ۲۰۲۳ نیز داوطلبانه برای درمان روانپزشکی در بیمارستان بستری شد.
او ۵ ژانویه مرخص شد.
نوزده روز بعد، فرزندانش کشته شده بودند و خودش نیز تا آستانه مرگ پیش رفته بود.
این توالی زمانی ثابت نمیکند که داروهای روانپزشکی باعث شدند کلنسی فرزندانش را بکشد. اما چگونه میتوان بهطور جدی استدلال کرد که این موضوع ارزش بررسی ندارد؟
من غریزه محافظهکارانه در این زمینه را درک میکنم، زیرا بخشی از آن در خود من نیز وجود دارد. من هرگز بیماری روانی یا اعتیاد را تجربه نکردهام. مسئولیت فردی برای من مفهومی بدیهی است: تصمیمهای بهتری بگیرید، خودتان را کنترل کنید و به دیگران آسیب نزنید. وقتی کسی مرتکب کاری غیرقابل تصور و هولناک میشود، واکنش اولیه من جستوجوی بهانه برای او نیست.
اما در زندگی به اندازه کافی به افرادی نزدیک بودهام که ذهنشان به آنها خیانت کرده است و به همین دلیل نمیتوانم وانمود کنم که اراده همهچیز را توضیح میدهد.
یکی از اعضای نزدیک خانواده من در شرایط عادی کاملاً قادر به اداره زندگی خود است. اما دیدهام که چگونه در شرایطی متشکل از فشار روانی شدید، تغذیه ناکافی و کمبود جدی خواب، ارتباط او با واقعیت بهتدریج سست میشود. فردی که مقابل شما ایستاده همان چهره آشنا را دارد، اما بهتدریج دردنیایی زندگی میکند که شما در آن شریک نیستید.
یکی از دوستان سابق من نیز هنگام تغییر دارو یا قطع مصرف آن چندین بار بهصورت اجباری در مراکز روانپزشکی بستری شد. او در نهایت بر اثر تداخل تصادفی دارویی جان باخت.
مادر او یک بار داروی خوابآور امبین مصرف کرد و صبح روز بعد متوجه شد که شب قبل، بدون آنکه چیزی به خاطر بیاورد، از ابتدا فلفل دلمهای درست کرده، آشپزخانه را تمیز کرده، با خودرو به مغازه رفته، ۳۶ دلار غذا خریده و مقداری از آن را در تختخواب خورده است.
او هیچکدام از این اتفاقات را به خاطر نمیآورد.
سازمان غذا و داروی آمریکا برای برخی داروهای بیخوابی، از جمله امبین، شدیدترین نوع هشدار موسوم به «هشدار جعبهای» را الزامی کرده است، زیرا گزارش شده افرادی در حالی که کاملاً بیدار نبودهاند، فعالیتهای پیچیدهای از جمله آشپزی، غذا خوردن و رانندگی انجام دادهاند و بعداً هیچ خاطرهای از آنها نداشتهاند.
من نمیگویم امبین باعث شد کلنسی فرزندانش را بکشد. حرفم این است که این ادعا که «دارو نمیتواند باعث شود کسی بدون آگاهی از کاری که انجام میدهد دست به عملی بزند»، درست نیست.
مسئولیت فردی مستلزم آن است که فرد توانایی اعمال چنین مسئولیتی را داشته باشد. تعیین اینکه آیا کلنسی در آن زمان چنین قابلیتی داشته یا نه، دقیقاً یکی از موضوعاتی است که دادگاه او باید بررسی کند.
به همین دلیل، واکنش برخی محافظهکاران برایم عجیب است. محافظهکاران سالها خواستار نگاه انتقادی به شرکتهای داروسازی و نهادهای پزشکی بودهاند. درباره رضایت آگاهانه، عوارض جانبی و نفوذ شرکتها بر نهادهای نظارتی صحبت کردهایم. پس چرا داروهای روانپزشکی ناگهان باید از بررسی و نقد مستثنا باشند؟
برای دههها، به میلیونها بیمار توضیح سادهای درباره افسردگی داده شد: مغز آنها به اندازه کافی سروتونین تولید نمیکند و داروهای مهارکننده انتخابی بازجذب سروتونین، موسوم به اساسآرآیها، به اصلاح این «عدم تعادل شیمیایی» کمک میکنند.
اما این توضیح آنقدر که به افکار عمومی القا شده بود، محکم و قطعی از آب درنیامده است. یک بررسی بزرگ به این نتیجه رسید که شواهد از این نظریه که افسردگی صرفاً ناشی از پایین بودن سروتونین است، حمایت نمیکنند.
این بدان معنا نیست که داروهای ضدافسردگی به افراد کمک نمیکنند. روشن است که این داروها برای برخی افراد مؤثرند و داروهای روانپزشکی میتوانند جان انسانها را نجات دهند.
معنایش این است که درک ما هنوز کامل نیست.
در همین حال، تقریباً از هر ۹ بزرگسال آمریکایی یک نفر داروی تجویزی برای افسردگی مصرف میکند.
شاید لازم باشد علاوه بر این پرسش که چگونه رنج انسان را با دارو درمان کنیم، بپرسیم چرا این تعداد از انسانها در رنج هستند.
اینجاست که من ناگزیر دوباره به طبیعت برمیگردم.
من حیوانات پرورش میدهم. وقتی حیوانی ناگهان رفتاری کاملاً مغایر با طبیعت همیشگی خود نشان میدهد، اولین واکنشم محکوم کردن آن حیوان نیست. میپرسم چه چیزی تغییر کرده است؟
چه میخورد؟ آیا میخوابد؟ تحت فشار است؟ منزوی شده؟ به اندازه کافی نور خورشید دریافت میکند؟ هورمونهایش تغییر کردهاند؟ دارویی به او داده شده است؟
انسانها نیز حیوان هستند.
با اینحال، ما نظام سلامت روانی ساختهایم که گاهی به نظر میرسد بیش از آنکه به بررسی محیطی بپردازد که فرد در آن با مشکلات دستوپنجه نرم میکند، به اصلاح ترکیبات شیمیایی بدن او علاقهمند است.
خواب اهمیت دارد. نور خورشید اهمیت دارد. غذا اهمیت دارد. تحرک اهمیت دارد. ارتباط با دیگران اهمیت دارد. هورمونها اهمیت دارند. حضور در طبیعت و ارتباط با جهان زنده اهمیت دارد.
پژوهشها درباره باغبانی و مداخلات مبتنی بر طبیعت، بهبودهایی را در زمینه استرس، اضطراب و علائم افسردگی نشان دادهاند. این به آن معنا نیست که زنی مبتلا به روانپریشی پس از زایمان، به جای روانپزشک به باغبانی نیاز دارد. روانپریشی میتواند یک وضعیت اورژانسی باشد که نیازمند بستری شدن، مصرف دارو و دور نگه داشتن فرد از کودکان است.
اما چرا تصور کردهایم که این بحثها با یکدیگر در تضاد هستند؟
یک زن پس از زایمان ممکن است هم به داروی روانپزشکی و هم به نور خورشید نیاز داشته باشد. ممکن است هم به پزشک و هم به مادرش نیاز داشته باشد. شاید به دارو و خواب بدون وقفه نیاز داشته باشد. ممکن است لازم باشد برای محافظت از خودش تحت مراقبت قرار گیرد و همزمان کسی نیز بررسی کند که آیا داروها حال او را بهتر میکنند یا بدتر.
طبیعت بهندرت برای مسائل پیچیده توضیحی تکعاملی ارائه میکند. پزشکی مدرن نیز نباید چنین کند.
اینجاست که تا حدودی مسیر من از زنان صورتیپوش فمنیست جدا میشود. همدردی آنها مرا تحت تأثیر قرار میدهد، اما برای توضیح آنچه اتفاق افتاده لازم نیست وانمود کنیم که این حادثه نتیجه مشکلات عادی مادر بودن بوده است.
بیشتر مادران خسته و کلافه میشوند. آنها فرزندانشان را خفه نمیکنند. اگر کلنسی دچار روانپریشی بوده، آنچه رخ داده صرفاً شکل شدیدتری از خستگی و سرخوردگی معمول مادرانه نبوده است. اتفاقی بسیار جدی رخ داده بود.
سه کودک جان باختهاند. کورا، داوسون و کالان را نمیتوان صرفاً به این دلیل که سابقه روانپزشکی مادرشان پیچیده است، از این داستان کنار گذاشت.
ممکن است هیئت منصفه به این نتیجه برسد که کلنسی کاملاً میدانسته چه میکند و باید تمام مسئولیت کیفری اعمالش را بپذیرد. ممکن است نیز به این نتیجه برسد که بیماری روانی او چنان شدید بوده که دیگر توانایی کافی برای تشخیص واقعیت نداشته و نمیتوان او را از نظر کیفری مسئول دانست.
پاسخ به این پرسش بر عهده هیئت منصفه است.
اما پرسشی که ما باید مطرح کنیم، گستردهتر است.
چگونه زنی که سالها بهعنوان مادری مهربان و پرستاری دلسوز شناخته میشد، در عرض چند ماه تا این اندازه از نظر روانی فروپاشید؛ بارها از نظام درمانی کمک خواست، داروهای متعدد روانپزشکی برایش تجویز شد، به مرحله خودکشی رسید، در بیمارستان روانپزشکی بستری شد، مرخص شد و تنها ۱۹ روز بعد سه فرزندی را که ظاهراً دوستشان داشت، کشت؟
«هیولا» نامیدن او پاسخی به این پرسش نمیدهد. صورتی پوشیدن نیز پاسخی برای آن نیست.
طبیعت به من آموخته است وقتی موجود زندهای ناگهان رفتاری کاملاً مغایر با تمام گذشته خود نشان میدهد، مهمترین پرسش این نیست که چه برچسبی باید به او بزنیم.
پرسش این است: چه چیزی تغییر کرد؟
پرسیدن این سؤال، آنچه بر سر کورا، داوسون و کالان آمد را توجیه نمیکند.
اما شاید همین پرسش تنها راهی باشد که به ما فرصت دهد از وقوع چنین اتفاقی برای فرزندان خانوادهای دیگر جلوگیری کنیم.
دیدگاههای مطرحشده در این مقاله، نظرات نویسنده است و لزوماً بازتابدهنده دیدگاههای اپک تایمز نیست.
دادگاه لیندسی کلنسی پس از پنج هفته استماع شهادتها، بدون صدور حکم نهایی به پایان رسید. هیئت منصفه متشکل از ۹ زن و سه مرد، پس از ۳۸ ساعت رایزنی اعلام کرد که قادر به رسیدن به رأیی متفقالقول نیست. گزارشها حاکی است که مخالفت تنها یکی از اعضای هیئت منصفه مانع دستیابی به اتفاق نظر شد و در نهایت قاضی پرونده را به دلیل بنبست هیئت منصفه، بدون نتیجه اعلام کرد؛ به این معنا که کلنسی در این مرحله نه مجرم شناخته شد و نه تبرئه شد.















