یک مادر اویغور از کابوسی میگوید که در فرودگاهی در چین آغاز شد. همزمان، وزارت خارجه آمریکا درباره خطرات سفر شهروندان این کشور به چین هشدار داده است.
مهریگل تورسون به کمک نیاز داشت. تنها دو ماه از مادر شدنش میگذشت و باید همزمان از سه نوزاد شیرخوار مراقبت میکرد.حالا او در فرودگاهی در چین بود و سهقلوهایش را در آغوش داشت.
ناگهان دو غریبه، یک مرد و یک زن، به او نزدیک شدند و پیشنهاد کردند نوزادانش را برای مدتی نگه دارند. تورسون از این پیشنهاد بسیار خوشحال شد، اما بهمحض اینکه نوزادانش را به آنها سپرد، حالت چهره آن دو تغییر کرد.
به او دستور دادند: «دنبال ما بیا.» آنها ماموران پلیس چین بودند.
این آغاز رنج و مصیبتی بود که جان یکی از فرزندان تورسون را گرفت و سالهایی از جوانی او را از بین برد.
او نمیدانست آیا زنده از این وضعیت بیرون خواهد آمد یا نه. اکنون که در آمریکا مشغول بازسازی زندگی خود است، خاطرات آنچه پس از آن اتفاق افتاد همچنان رهایش نمیکنند.
تورسون به اپک تایمز گفت همین خاطرات است که باعث میشود نتواند سکوت کند.
بدون هیچ ترحمی
بازگشت به چین برای افرادی که هدف سرکوب سیاسی پکن قرار گرفتهاند، با خطرات جدی همراه است. حکومت کمونیستی چین برنامهای موسوم به «عملیات شکار روباه» دارد که هدف آن بازداشت مخالفان سیاسی در خارج از کشور است.
شبکهای از پاسگاههای پلیس غیررسمی چین که در آمریکا و کشورهای دیگر شناسایی شدهاند، نیز به حکومت این کشور کمک کردهاند تا منتقدان خارجنشین را ردیابی کند.
گروههای مختلف حقوق بشری، از پیروان فالون گونگ و مسیحیان کلیساهای زیرزمینی گرفته تا فعالان دموکراسیخواه و اویغورها، هرکدام روایتهای هولناکی از این سرکوبها دارند.
وزارت خارجه آمریکا در ماه اکتبر به شهروندان این کشور، بهویژه افراد چینیتبار، درباره «خطر جدی بازداشت خودسرانه» هنگام سفر به چین هشدار داد.
حتی ارسال یک پیام خصوصی در انتقاد از حکومت چین از خارج از این کشور نیز میتواند افراد را در معرض خطر قرار دهد.
در سال ۲۰۱۵، تورسون نمیدانست که سرکوب گستردهای در زادگاهش، منطقه سینکیانگ، در حال شکلگیری است.
او ۲۶ سال داشت و بهتازگی زندگی خانوادگی خود را در مصر آغاز کرده بود؛ کشوری که در آن تحصیل کرده و ازدواج کرده بود.
پس از تولد سهقلوها، پدر و مادرش در چین تماسهای مکرر و اصرارآمیزی با او گرفتند. آنها میخواستند نوههایشان را ببینند و در نگهداری از آنها کمک کنند. تورسون باید به چین بازمیگشت.
او فکر میکرد بازگشت به چین تصمیم خوبی است؛ بههرحال، مراقبت از سه نوزاد کار آسانی نبود. اما هرگز تصور نمیکرد که از فرودگاه مستقیما به زندان منتقل شود.
تورسون نگران نوزادانش بود. باید به آنها شیر میداد و پوشکشان را عوض میکرد، اما ماموران پلیس اجازه هیچ پرسشی به او نمیدادند.
فقط ماموران حق سوال کردن داشتند و وظیفه تورسون تنها پاسخ دادن بود. او به گریه افتاد، اما هیچکس به او ترحم نکرد. پس از بازجویی، ماموران دهانش را با چسب نواری بستند، کیسهای سیاه روی سرش کشیدند، دستهایش را از پشت دستبند زدند و او را به داخل خودرو هل دادند.
در جریان این برخورد خشن، تورسون احساس کرد بینیاش به چیزی برخورد کرده است. سپس خون روی لباسهایش جاری شد.
بازجوییها سه شبانهروز در زیرزمین یک بازداشتگاه در ارومچی ادامه یافت.
تورسون هفت روز بعد را در اتاقی کاملا تاریک گذراند. پس از آن، هفتهها در سلولی همراه با دهها بازداشتی دیگر نگهداری شد. او هیچ خبری از فرزندانش نداشت. دفعه بعد که نوزادانش را دید، در بیمارستان بود.
پسر بزرگش، موهاند، پشت شیشه بخش مراقبتهای ویژه قرار داشت. روی گردن هر سه نوزاد آثار جراحی دیده میشد. روز بعد، مقامها برگهای به تورسون دادند تا امضا کند. آن برگه گواهی فوت موهاند بود.
تورسون به پیکر کوچک و سردی که مقابلش قرار داشت نگاه کرد. نمیتوانست باور کند فرزندش را از دست داده است. فکر میکرد شاید خوابیده باشد. التماس کرد پتویی به او بدهند تا بدنش را گرم کند.
انگشتان کوچک و موهای فرفری پسرش را لمس کرد. موهاند موهای پرپشتی داشت. در حالی که فرزندش را در آغوش گرفته بود، از حال رفت و روی زمین افتاد.
وقتی دوباره چشم باز کرد، در خودروی پدرش بود. پدرش از او میخواست قوی بماند. به او گفت: «تو دو فرزند دیگر هم داری. آنها منتظرند که ازشان مراقبت کنی.» اما تورسون نمیتوانست جلوی گریهاش را بگیرد.
فرزندش چه گناهی کرده بود؟ او هنوز شش ماه هم نداشت و سالم بود. سه روز طول کشید تا خانواده محلی برای دفن کودک پیدا کنند.
در آن سه روز، تورسون پیکر موهاند را در آغوش میگرفت و تلاش میکرد بدن کوچک و سردش را گرم کند؛ به امید آنکه معجزهای رخ دهد و پسرش دوباره بیدار شود، اما موهاند دیگر هرگز چشمانش را باز نکرد.
«اعتراف کن»
تورسون در چرچن، شهری واحهای در حاشیه بیابانی در منطقه سینکیانگ به دنیا آمد و در حالی بزرگ شد که به کشورش، چین افتخار میکرد.
او خود را دارای هویت چینی میدانست و هر بار که پرچم چین را در حال برافراشته شدن میدید، احساس غرور میکرد. در دهسالگی، در آزمونی سراسری برای سنجش مهارت دانشآموزان در زبان چینی ماندارین نمره بسیار بالایی گرفت.
او یکی از معدود دانشآموزان اویغوری بود که برای تحصیل در یک مدرسه شبانهروزی در جنوب چین انتخاب شدند؛ مدرسهای که تنها زبان رایج در آن ماندارین بود.
تورسون در دوران دانشگاه برای تحصیل در رشته مدیریت بازرگانی به مصر رفت و در همانجا با همسرش آشنا شد.
در سالی که والدینش اصرار داشتند به چین بازگردد، سرکوب در سینکیانگ شدت گرفته بود.
مقامهای چینی کارزاری موسوم به «برخورد شدید» را آغاز کرده بودند که چارچوب سیاست بازداشتهای گسترده به نام مبارزه با افراطگرایی مذهبی را فراهم میکرد.
تورسون به یاد میآورد که هنگام تماسهای تلفنی، نوعی اضطرار و فوریت را در صدای پدر و مادرش احساس میکرد. آنها پیوسته بر بازگشت او اصرار داشتند.
او اکنون با مرور آن روزها میگوید معتقد است والدینش تحت فشار بودهاند. از دست دادن پسرش پایان رنجهای او نبود.
پلیس پس از آن دو بار دیگر بازداشتش کرد؛ نخست در آوریل ۲۰۱۷ و بار دیگر در سال ۲۰۱۸ و بارها میان بازداشتگاه و بیمارستان جابهجا شد.
در ماههایی که اجازه داشت در خانه زندگی کند، ماموران پلیس در خانه مستقر بودند و تمام حرکات اعضای خانواده را زیر نظر داشتند.
به بازداشتشدگان قرصهایی داده میشد؛ برخی سفید و برخی به رنگهای دیگر که ظاهرا برای حفظ سلامتی آنها بود، اما تورسون گفت این داروها باعث ضعف جسمانیاش میشدند.
به گفته او، پس از مصرف آنها احساس سرگیجه و سرما میکرد و حالت تهوع داشت.
بازداشتشدگان مجبور بودند شعارهای حزب کمونیست را به زبان چینی حفظ کنند تا غذا دریافت کنند. یکی از این شعارها چنین بود: «اعتراف کن تا مشمول تخفیف مجازات شوی.»
یک بار که ماموران پلیس او را کتک میزدند، تورسون به آنها اعتراض کرد.به یکی از ماموران گفت: «چرا اینطور شکنجهام میکنید؟ من چه کردهام؟ تو یک حیوان هستی. یک روز خدا مجازاتت خواهد کرد.»
مامور در پاسخ موهایش را تراشید و الکترودهایی روی سرش قرار داد. او گفت: «خدا کجاست؟ به تو نشان میدهم خدا چه کسی است. وقتی جریان برق از بدن تورسون عبور کرد، او فریاد کشید. گفت: «مرا بکش.» ترجیح میداد بمیرد تا اینکه دوباره آن شکنجهها را تحمل کند.
نقطه عطف
در اواخر سال ۲۰۱۷، مقامهای چینی تورسون را به اعدام محکوم کردند. آنها دو گزینه پیش رویش گذاشتند: مرگ با تزریق مواد کشنده یا اعدام با گلوله.
تورسون به یاد میآورد که به او گفته بودند باید هزینه گلولهها را نیز خودش بپردازد. او آماده مرگ بود، اما میخواست فرزندانش آزاد شوند.
تورسون به مقامها گفت فرزندانش شهروند مصر هستند و باید اجازه داشته باشند به این کشور بازگردند. در تمام این مدت، او هیچ ارتباطی با همسرش نداشت. مقامها تلفن همراهش را ضبط کرده بودند.
تورسون نمیدانست همسرش بارها برای سفر به چین درخواست داده، اما درخواست روادید او هر بار رد شده است. سرانجام پس از فرازونشیبهای فراوان، همسرش با کمک سفارت مصر توانست وارد چین شود.
آن دو در چرچن یکدیگر را ملاقات کردند؛ نخستین دیدارشان پس از سه سال. همسر تورسون او و فرزندانشان را از کشوری خارج کرد که تورسون زمانی به آن احساس تعلق داشت. او جان تورسون را نجات داد.
آخرین مرحله از رنجهای تورسون این بود که مجبور شد بیانیهای را امضا کند که در آن بازداشت و شکنجه خود را انکار میکرد و علاقهاش به چین را اعلام میداشت.
او همچنین موظف شد این بیانیه را دو بار مقابل دوربین بخواند. دو فرزند تورسون در روزهایی که او در بازداشت مقامهای چینی بود، از او جدا شده بودند.
هنگامی که سرانجام دوباره به یکدیگر رسیدند، تورسون دید که پسر و دخترش، معز و الینا، لباسهای قرمزی به تن دارند که روی آنها واژه «چین» نوشته شده است.
سه هدیه تولد
زخمهای آن دوران بهکندی التیام مییابند. فرزندان تورسون تا سالها پس از آن تجربه، غذا را در جیبهایشان پنهان میکردند و زیر تخت میخوردند. صدای پارس سگ یا دیدن خودروی پلیس آنها را میترساند. شبها کفشهای خود و مادرشان را در آغوش میگرفتند و میخوابیدند.
به این ترتیب، اگر پلیس چین دوباره میآمد، متوجه میشدند؛ زیرا ماموران نمیتوانستند مادرشان را بدون کفش با خود ببرند. تورسون همیشه برای تولد فرزندانش سه هدیه میخرید. یکی از هدیهها را در صندوق کمکهای اهدایی میگذاشت.
به الینا و معز میگفت که این هدیه را به چین، برای موهاند میفرستد. او میخواست حقیقت را تا پس از دهسالگی فرزندانش از آنها پنهان نگه دارد، اما حقیقت زودتر آشکار شد.
یک ماه پیش از دهمین سالروز تولدشان، معز در اینترنت به ویدئویی برخورد کرد که در آن تورسون ماجرای اتفاقاتی را که در چین برایش رخ داده بود، روایت میکرد.
پسر با چشمانی اشکآلود بهسوی مادرش دوید. از او پرسید چرا به او دروغ گفته است. معز بازیهایی را جمع کرده بود تا وقتی به چین رفتند، آنها را به برادرش بدهد.
تورسون به معز گفت موهاند خوشاقبال بوده، زیرا زودتر به بهشت رفته و آنجا منتظر آنهاست.
او به پسرش گفت: «برای برادرت دعا کن. او صدایت را میشنود.» تورسون به معز گفت وقتی از دنیا بروند، دوباره در بهشت یکدیگر را خواهند دید.

















