Search
Asset 2

تحلیل؛ اسناد جدید پرونده اپستین از حاشیه امن نخبگان پرده برمی‌دارند

چگونه فردی مانند اپستین توانست تا این حد در بین خواص نفوذ کند و کسی احساس خطر نکند؟ این پرسش فراتر از یک رسوایی است، زیرا تاریخ نشان می‌دهد که با اتفاق تازه‌ای سروکار نداریم.
اسناد از پرونده اپستین توسط وزارت دادگستری ایالات متحده در واشنگتن دی‌سی در تاریخ ۱۸ فوریه ۲۰۲۶ منتشر شده‌اند.(Brendan Smialowski / AFP via Getty Images)

نویسنده: تموز ایتای

اسناد اخیر نشان داد که دایره قدرت به شکل خطرناکی کوچک است و این‌که چرا تاریخ ما را از بی‌اعتنایی به این مسئله برحذر می‌دارد.

وزارت دادگستری آمریکا آخرین بخش از اسناد جفری اپستین را در روز ۳۰ ژانویه در چارچوب قانون شفافیت پرونده‌های اپستین منتشر کرد که حجم آن درمجموع به ۳.۵ میلیون برگه سند می‌رسید. روایت حقوقی تغییر چندانی نداشت و دادگستری کیفرخواست جدیدی صادر نکرد. آن‌چه دستخوش تغییر شد، روایت اجتماعی بود.

این اسناد پرده از جهانی برداشتند که بیشتر مردم هرگز مجال دیدنش را ندارند: شبکه‌ای درهم‌تنیده در بالاترین سطوح سیاسی، امور مالی، خاندان‌های سلطنتی، دانشگاهی و چهره‌های سرشناس. خبری از احکام قضایی و مدارک قطعی نیست. مسئله تنها میزان نزدیکیِ افراد است: نام‌هایی که در کنار هم قرار گرفته‌اند، تماس‌هایی که ثبت شده و اتاق‌ها و پروازهای مشترک. واکنش مردم چه در آمریکا و چه در آن‌سوی اقیانوس اطلس قابل پیش‌بینی بود.

برای نمونه، افشای اسناد در بریتانیا به‌ویژه اسناد مربوط به پیتر مندلسون، سیاستمدار بریتانیایی، و ارتباطات واضح او با اپستین به ایجاد یک بحران تازه در محافل حزب کارگر انجامید. روزنامه‌ها سازوکار تأیید صلاحیت‌ها را زیر سؤال بردند، وزرای کابینه از انتصابات پیشین اعلام برائت کردند و نارضایتی‌های درون‌حزبی بالا گرفت. رهبران سیاسی مجبور شدند به‌جای جرایم درباره استمرار روابط شفاف‌سازی کنند. روزنامه تلگراف چنین نوشت: دولت تحت فشار است، زیرا اعتماد مردم با شبکه‌های اجتماعی خواص تلاقی پیدا کرده و آتش مخالفت‌ها در حزب حاکم شعله‌ور شده است.

مردم ناگهان دریافتند که دایره قدرت تا چه اندازه کوچک است. آن‌ها متوجه شدند که نام بعضی‌ها چندین‌بار در اسناد تکرار شده است، محافل خصوصی خواص به یکدیگر گره خورده و زمانی که اعتماد فرو می‌ریزد، نزدیکی به یک سم سیاسی تبدیل می‌شود.

بیشتر افرادی که نام‌شان مطرح شده است، با هیچ اتهامی روبه‌رو نشده‌اند. مطرح‌شدن اسامی به‌منزله گناه‌کاربودن و ارتباط با اپستین به‌معنای محکومیت نیست. اما مردم به نظر دادگاه بسنده نمی‌کنند. کارکرد آن شبیه آزمون تنش است: یک تصویر، یک رابطه اجتماعی یا یک تأیید صلاحیت ساده می‌تواند دستمایه قضاوت مردم قرار بگیرد.

پرسش اصلی در نگاه نخست ساده به نظر می‌رسد: چگونه فردی مانند اپستین توانست تا این حد در بین خواص نفوذ کند و کسی احساس خطر نکند؟ این پرسش فراتر از یک رسوایی است، زیرا تاریخ نشان می‌دهد که با اتفاق تازه‌ای سروکار نداریم.

خیلی‌ها فساد خواص را توطئه می‌دانند. واقعیت اغلب ساده‌تر و شاید خطرناک‌تر از این‌هاست. جامعه خواص مثل یک اکوسیستم اجتماعی عمل می‌کند. دعوت‌نامه‌ها، حمایت‌ها، همایش‌ها، بنیادها، هیئت‌های مشورتی و ضیافت‌های خصوصی سازوکار آن هستند. حضور افراد به سرمایه، سطح دسترسی به اعتبار و اعتبار به قدرت تبدیل می‌شود. لازم نیست تمام افراد حلقه را دوست بدارید. کافی است در محفل آن‌ها حضور داشته باشید. طبیعی است که در چنین محافلی در کنار دیگران بایستید و در رویدادهای عمومی و خصوصی عکس بگیرید. این امر به‌خودی‌خود دال بر گناه‌کاربودن شما نیست.

حضور در این محافل وضعیت متناقضی ایجاد می‌کند: اعتماد، آشنایی و ارتباطات مکرری که شبکه خواص را کارآمد می‌کنند، برای آن‌ها یک حاشیه امن هم می‌سازند. همه تصور می‌کنند اطرافیان آن‌ها امتحان خود را پس داده‌اند. شهرت افراد به این قضیه دامن می‌زند. زیر سؤال بردن افراد هزینه اجتماعی دارد و کمتر کسی می‌خواهد در جمع دوستان قدرتمند خود نقش عامل خطر را ایفا کند، زیرا بهای ایفای این نقش بسیار سنگین است.

آسایش باعث غفلت می‌شود. یک فرد بانفوذ نقش پل را ایفا می‌کند. پل‌ها به‌ندرت زیر سؤال می‌روند، زیرا به چالش کشیدن آن‌ها برای تمام افرادی را که از روی پل عبور می‌کنند خطرناک است. سیستم از پل محافظت می‌کند تا این‌که روزی فرومی‌ریزد و همه می‌پرسند چگونه این‌همه مدت دوام آورد.

سازوکار انحطاط

انحطاط خواص از روایتی آغاز می‌شود که آن‌ها و افرادی که در پی پیوستن به آن‌ها هستند برای خود می‌سازند. طبقه حاکم بعد از رسیدن به ثبات به‌تدریج یک تقسیم‌بندی انتزاعی انجام می‌دهد: خودی و غیرخودی. این تقسیم‌بندی نه شکل قانونی دارد و نه رسمی است، اما در رفتار طبقه حاکم تجلی پیدا می‌کند. محفل خودی‌ها به مرجع واقعیت تبدیل می‌شود. مسائل در درون محفل بررسی شده و خطرات در همان محدوده سنجیده می‌شوند. اخلاق‌مداری به محفل خودی‌ها محدود می‌شود و درد و رنج غیرخودی‌ها دور از واقعیت به نظر می‌رسد.

این موضوع تازگی ندارد، بلکه یکی از نشانه‌های هشدار ثابت در تاریخ بشر به شمار می‌آید.

خانواده‌های اشرافی در اواخر امپراتوری روم استان‌ها را از طریق نظام‌های مالیاتی اداره می‌کردند، اما خودشان هیچ مالیاتی نمی‌دادند و سناتورها درباره سیاست‌های مالی بحث می‌کردند، اما زیرساخت‌ها رو به افول بودند. دلیل تضعیف امپراتوری روم این نبود که خواص هیولا بودند. مسئله این بود که آن‌ها مسئولیت تصمیمات خود را برعهده نمی‌گرفتند. خواص همچنان از مردم بهره‌کشی می‌کردند، اما هیچ ارتباطی با آن‌ها نداشتند.

ورسای در فرانسه تحت سلطنت خاندان بوربون به دنیایی جدامانده از مردم تبدیل شد. اشراف برای نزدیکی به دربار در رقابت بودند، درحالی‌که کمبود غله نقاط مختلف کشور را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. شورش نان برای خواص یک مشکل حاشیه‌ای بود و کسی آن را به‌منزله هشدار در نظر نمی‌گرفت. جمله معروف «بگذارید کیک بخورند» هر چند هم که به ناروا به ملکه نسبت داده شده باشد، به این دلیل ماندگار شده که از حقیقتی ژرف پرده برمی‌دارد: خواص هیچ درکی از وضعیت مردمی که بر آن‌ها حکمرانی می‌کردند نداشتند.

یورش نیروهای فرانسوی به باستیل در جریان انقلاب فرانسه. این زندان نماد سلطنت خاندان بوربون بود و روز باستیل اکنون به‌عنوان نقطه آغاز انقلاب شناخته می‌شود. (Rischgitz/Getty Images)

روسیه پیش از سال ۱۹۱۷ شاهد جولان اشراف‌زادگانی بود که از نظر فرهنگی اروپایی و فرانسوی‌زبان بودند و در حیطه اجتماعی مصونیت داشتند. آن‌ها در خانه‌های اعیانی زندگی می‌کردند، اما رنج و فلاکت صنعتی در شهرهایی که به‌ندرت به آن‌ها پا می‌گذاشتند هرروز بیشتر می‌شد. فروپاشی همه را شگفت‌زده کرد. مسئله این نبود که نشانه‌ای دال بر فروپاشی وجود نداشت، بلکه اشراف در دنیای دیگری سیر می‌کردند.

دربار چین در اواخر حکمرانی دودمان چینگ درگیر مراسم تشریفاتی و رقابت‌های جناحی بود، درحالی‌که فشار خارجی و ناآرامی‌های داخلی هرروز بیشتر می‌شد. فساد بیشتر جنبه نهادی داشت و برای بقا صورت می‌گرفت. شبکه‌ها تحت حفاظت بودند و اصلاحی صورت نمی‌گرفت و دولت پوشالی بود.

احساس حق‌به‌جانبی اشراف

احساس حق‌به‌جانبی اشراف به این روند دامن زد. آن‌ها هرگز خود را به چشم آدم‌های شرور نمی‌بینند. آن‌ها وجود خود را ضروری می‌دانند: سیاستمداران مسئولیت کشور برعهده دارند، دانشمندان در خدمت پیشرفت بشر هستند و هنرمندان به استمرار فرهنگ کمک می‌کنند. این دیدگاه‌ها در بسیاری از موارد حقیقت دارند. مشکل زمانی پدید می‌آید که اشراف خود را از دیگران جدا می‌کنند. «امتیازات من باید استثنائی باشند. هنجارها شامل حال من نمی‌شوند.»

تغییرات معمولاً عامدانه نیستند و به‌تدریج توجیه می‌شوند. چاپلوسی اطرافیان، دسترسی به محافل خصوصی و تجملاتی که به‌عنوان پاداش در نظر گرفته می‌شوند. خطوط قرمز کم‌رنگ می‌شوند، مرزبندی‌ها کنار می‌روند و شرایطی که برای غیرخودی‌ها خطرناک به نظر می‌رسد، برای خودی‌ها عادی می‌شود، زیرا آن‌ها معتقدند جایگاهی که دارند حق طبیعی‌شان است.

فساد همیشه مالی نیست و گاه در حیطه اخلاق رخ می‌دهد. فساد اخلاقی به‌ندرت برملا می‌شود. خواص در چارچوب روایتی مطلوب اما خطرناک زندگی می‌کنند: نظام باثبات است، خودی‌ها سزاوار جایگاه خود بوده و مشکلات ربطی به آن‌ها ندارد. وقتی طبقه حاکم خود را جدا از مردم می‌بیند، در پاسخگویی دل‌بخواهی عمل می‌کند. شهرت خواص در دایره قدرت جای مشروعیت را می‌گیرد. چارچوب اخلاقی تحلیل می‌رود و فساد عادی جلوه می‌کند.

دیگ زودپز

وقتی طبقه حاکم از مردم فاصله می‌گیرد، نارضایتی‌ها قطره‌قطره جمع می‌شوند. نهادهای حاکم تا حدی فشارها را تعدیل می‌کنند، اما از یک‌جا به بعد ناتوان می‌شوند.

زمان‌بندی انقلاب فرانسه مهم‌تر از شعارهای این انقلاب است. فرانسه مدت‌ها قبل از سال ۱۷۸۹ می‌توانست دست به اصلاحات بزند. بازسازی ساختار مالی، اعطای امتیازات دولتی و نوسازی نظام مالیاتی در دستور کار قرار داشت، اما به‌دلیل بی‌میلی خواص به واگذاری امتیازات متوقف شد. زمانی که موعد تغییر از راه رسید، پای انتقام در میان بود نه اصلاح. گیوتین بی‌رحمانه‌ای که تحت هدایت ماکسیمیلیان روبسپیر، انقلابی فرانسه، به خدمت گرفته شد، فشارهای انباشته را به ماشین اعدام تبدیل کرد.

روسیه هم در سال ۱۹۱۷ مسیر مشابهی را طی کرد: ناآرامی آشکار و اصلاحات پیشنهادی که به تعویق افتادند یا بی‌ثمر شدند. فروپاشی نه به اصلاحات لیبرال، بلکه به شکل‌گیری ماشین کشتار انجامید. میلیون‌ها نفر جان باختند، زیرا اصلاحات تدریجی آن‌قدر به تأخیر افتاد که رویکرد رادیکال به‌عنوان تنها گزینه معتبر تلقی می‌شد.

نسل‌های بعدی در هردو مورد پرسیدند: آیا می‌شد از این اتفاق جلوگیری کرد؟ نه با حذف خواص، بلکه با پذیرش مسئولیت، خویشتن‌داری و تضمین پاسخگویی. اگر اصلاحات به‌موقع انجام بگیرد، جامعه از خود انعطاف نشان خواهد داد. اگر اصلاحات دیرهنگام باشد، جامعه از هم می‌پاشد. اصلاح دیرهنگام به افراط منجر می‌شود، نه تعادل. این روند ساختار نظام سیاسی را نابود می‌کند. مردم عادی- نه صرفاً عوامل فروپاشی- تحت‌الشعاع قرار می‌گیرند.

با این‌حال، مواردی هم بوده که نظام سیاسی از فروپاشی جان سالم به در برده است. بریتانیا در قرن نوزدهم با مشکلات صنعتی، فقر و محرومیت دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد که ممکن بود مانند فرانسه به فروپاشی بیانجامد. اصلاحات تدریجی و جنجالی- افزایش نماینده‌ها و بهبود شرایط کار- قراردادهای اجتماعی را بازتعریف کردند و جلوی فروپاشی را گرفتند. اروپای غربی سال ۱۹۴۵، پس از پشت سر نهادن دو جنگ ویرانگر، به راه‌اندازی نظام‌ها و سازوکارهای نظارتی روی آورد که نه از سر خیرخواهی بلکه با هدف بقای خود در دستور کار قرار گرفته بود.

مصونیت خواص امروزی شکل و شمایل دیگری دارد. آن‌ها تجمل ورسای را ندارند، اما انحرافاتی در نهادها دیده می‌شود. تغییرات سیاسی دوران همه‌گیری، این تصور را به‌وجود آورد که اهداف مدام تغییر می‌کنند و مخالفت‌ها بی‌اهمیت شمرده می‌شوند. جهانی‌شدن طبقات بالادستی را ثروتمند کرد، اما طبقه صنعتگران را محروم نگه‌داشت و باعث شد که حس کنند به حال خود رها شده‌اند.

جمع‌بندی

وقتی شهروندان به این نتیجه می‌رسند که خواص سود می‌برند و دیگران ریسک سود را به جان می‌خرند، رابطه متقابل از هم می‌پاشد. قراردادهای اجتماعی خودبه‌خود ترمیم نمی‌شوند.

وجود خواص در کشورهای متمدن اجتناب‌ناپذیر است و شاید مطلوب هم باشد. پرسش این است که آیا خواص کارکرد خود را به خاطر دارند یا نه. قدرت بدون تعهد، مشروعیت را از بین می‌برد. قدرت در کنار تعهد باثبات خواهد بود. پاسخگویی مستلزم این است که با کارهای نادرست مقابله کنیم و درگیر چرخه انتقام نشویم. اعتماد در نبودِ پاسخگویی رنگ می‌بازد. بدون بخشش (یا دست‌کم خویشتن‌داری)، سیاست به عرصه جنگ داخلی تبدیل خواهد شد.

پیام تاریخ قاطع و درس آن ساده است: تا زمانی که خواص به واقعیت‌ها پایبند باشند، روند اصلاح مسالمت‌آمیز خواهد بود. اما اگر خواص خود را تافته‌ای جدابافته بدانند، اصلاح با خشونت همراه خواهد شد. همه چیز از تصمیمات کوچک نشأت می‌گیرد: شفافیت، خویشتن‌داری، فروتنی و مسئولیت‌پذیری. همین تصمیمات هستند که سازش یا فروپاشی جوامع را رقم می‌زنند.

اسناد اپستین مانند یک آینه هستند و پرسشی را مطرح می‌کنند که باید به آن پاسخ دهیم: آیا کسانی که با دایره قدرت ارتباط نزدیک دارند، این نزدیکی را حق خود می‌دانند یا آن را به‌عنوان وظیفه خود تلقی می‌کنند؟

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

نویسنده: تموز ایتای

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی