Search
Asset 2

چرا اتفاق‎های بد برای انسان‎های خوب می‎افتد؟

1 - Copy

بسیاری می‎پرسند اگر عدل الهی وجود دارد، چرا گاهی مواقع انسان‎های خوب رنج بسیاری می‎کشند. در این‎جا با بیان یک داستان قدیمی چینی، به این سئوال قدیمی پاسخ می‌دهیم؛ سئوالی که در همه‎ی اعصار و در همه‎ی سرزمین‎ها پرسیده شده است.

زمانی در روستایی، پسرک معلول ده ساله‎ای گدایی می‎کرد. در نزدیکی این روستا، رودخانه‎ای بود که پلی نداشت و عبور روستائیان به‎ویژه افراد مسن از آن و زمانی که سطح آب خیلی بالا بود به‎سختی صورت می‎گرفت.

روزی روستائیان آن پسرک را درحال روی‎هم گذاشتن سنگ‌ها بر روی هم در کنار رودخانه دیدند. او گفت که در حال ساختن یک پل سنگی برای روستائیان است. مردم به او خندیدند و گفتند که او دیوانه است.

اما همان‎طور که سال‎ها می‎گذشت، توده‎ی سنگ‎ها بیش‎تر می‎شد و روستائیان تحت‎تأثیر پشتکار و استقامت پسر بچه قرار گرفتند. درنهایت، آن‎ها در ساختن پل به پسرک کمک کردند.

درحین کار، تکه‎ای سنگ به چشم پسرک برخورد کرد و او نابینا شد. مردم، خدایان را به‎خاطر این بی‎عدالتی که پسرک فقیری سعی داشت کار خیری انجام دهد، سرزنش کردند. با این وجود، پسرک شادمان و مهربان بود و هرگز شکایت نکرد. او به هر نحوی که می‎توانست کمک می‎کرد. با تلاش سخت همه، بالاخره ساخت پل به پایان رسید.

مردم با خوش‎حالی جشن گرفتند و توجه خود را به پسرک فقیر که گدایی می‎کرد و بینایی‎اش را هم هنگام ساختن پل از‎دست داده بود، معطوف کردند. پسرک با این که نمی‎توانست ببیند؛ اما خوش‎حال بود و این شادمانی بر چهره‎اش هویدا بود.

ناگهان طوفان تندری شروع شد و گرد و غبار را از روی پل شست و آن را تمیز کرد. اما بعد از رعد و برق، مردم روستا، پسر بچه را دیدند که بر روی زمین افتاده است.

مردم از برخورد صائقه به پسرک و کشته شدنش شوکه شدند؛ برای او گریستند و مرگ او را غیرمنصفانه دانستند.

در آن زمان، به‎طور اتفاقی، نخست وزیر «بائو چنگ» که مردم از روی محبت به او «قاضی بائو» می‎گفتند، برای انجام کاری به آن روستا آمد. همه‎ی روستائیان به نزد او آمدند و از بی‎عدالتی‎ای که در حق آن کودک شده بود، شکایت کردند. آن‎ها از او پرسیدند: «چرا انسان‎های خوب متناسب با کارهای خوبی که انجام می‎دهند، پاداش نمی‎گیرند؟ پس چه فرقی می‎کند که انسان کار خوب انجام دهد؟» نخست‎وزیر تحت‎تأثیر احساسات روستائیان، تنها یک عبارت نوشت: «پس از این به بعد، به‎جای کار نیک، اعمال بد انجام دهید.» و روستا را ترک کرد.

بعد از بازگشت به پایتخت، بائو چنگ، گزارش سفر خود را به امپراطور داد؛ اما اشاره‎ای از این رویداد نکرد. گرچه از این حقیقت که کودکی مهربان با چنین حوادث تلخی مواجه شده، بهت‌‌‏زده شده بود، اما از نوشتن این اتفاق ناخوشایند احساس خوبی نداشت.

به‎طور اتفاقی امپراطور از او خواست تا اورا خصوصی ملاقات کند؛ زیرا به‎تازگی صاحب پسر جدیدی شده بود. شاهزاده‎ی کوچک بسیار دوست‎داشتنی بود؛ اما به دلیلی گریه‎اش در‎طول روز متوقف نمی‌‌‏شد.

امپرطور از بائو خواست تا به نوزاد نگاهی بیاندازد تا بلکه علت آن را بفهمد.  پسر، پوست سفید و خوبی داشت؛ اما بر روی دست کوچکش ردیفی از کلمات دید. هنگامی که بائو با دقت به کلمات نگاه کرد؛ متوجه شد دقیقا همان جمله‎ای که در روستا گفته بود بر روی دست کودک حک شده است. بائو به‎شدت سرخ شد و به دست کودک یورش برد و سعی کرد تا کلمات را پاک کند. به‎طرز عجیبی کلمات از روی دست شاهزاده بلافاصله پاک شد. امپراطور از ناپدید شدن کلمات ناراحت شد و از بائو توضیح خواست. بائو بر روی زانوهایش افتاد و به امپراطور توضیح داد و از این‎که درباره‎ی این اتفاق در روستا گزارش نداده بود، طلب بخشش کرد.

امپراطور احساس کرد که این اتفاق خیلی عجیب است؛ بنابراین به بائو دستور داد تا به جهان روح سفر کند و بفهمد دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.

بائو بر روی تختی دراز کشید و سرش را بر روی بالشتی مخصوص قرار داد و سفر خود را آغاز کرد.

او زندگی‌های گذشته‎ی آن کودک را دید. مشخص شد که که در زندگی‌‌‏های گذشته‌‌‏ی آن کودک، او یک جنایتکار بوده و مرتکب جنایات بسیاری شده و نیاز بود تا سه بار بازپیدایی کند تا تاوان گناهانش را پس دهد. خدایان این‎طور برنامه‎ریزی کرده بودند که در اولین زندگی‎اش، یک یتیم، تنها و فقیر باشد. در دومین زندگی‎اش کاملا نابینا بوده و در سومین زندگی‎اش براثر صاعقه کشته شود.

در اولین زندگی پسرک، او فقیر بود و گدایی می‎کرد. اما تصمیم گرفته بود که انسان خوبی باشد و همیشه سعی می‎کرد تا به دیگران کمک کند. در‌نتیجه، خدایان تصمیم گرفتند تا کارماهای دوره‎ی دوم زندگی‎اش را در اولین زندگی او پاک کنند؛ بنابراین او را نابینا کردند. اما کودک برای خود متأسف نبود و شکایتی نکرد. به‎جای آن همیشه به فکر دیگران بود. آنگاه خدایان تصمیم گرفتند تا کارمای زندگی سوم او را نیز در زندگی اولش از بین ببرند. بنابراین او را با صاعقه‎ای کشتند.

موجودی در آن قلمرو از بائو پرسید: « آیا این خوب نیست تا شخص بتواند تمام کارماهای سه دوره‎ی زندگی‎اش را در یک دوره از‌بین ببرد؟ چون او همیشه کردار و عمل خوبی داشت و همیشه به دیگران کمک می‎کرد و هیچ‎وقت نگران خودش نبود، تقوای زیادی جمع کرد و به همین دلیل بود که بعد از مرگش به‎عنوان یک شاهزاده بازپیدا شد.»

اپک تایمز در ۳۵ کشور و به ۲۱ زبان منتشر می‎شود.

اخبار مرتبط

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی