نویسنده: مالی انگلهارت
چه میشود اگر افزایش حوادث تیراندازی بیش از اسلحه به میکروب مربوط باشد؟ شاید برایتان عجیب باشد، اما کمی تأمل کنید.
تریلیونها موجود کوچک درون رودههای ما زندگی میکنند که میکروبیوم روده را تشکیل میدهند. این موجودات نهتنها به هضم غذا کمک میکنند، بلکه بر خلقوخو، تابآوری و حتی توانایی ارتباط با یکدیگر نیز اثر میگذارند. دانشمندان میکروبیوم روده را «مغز دوم» انسان مینامند. این نامگذاری بیدلیل نیست. حدود ۹۰ درصد از هورمون سروتونین، که به تنظیم احساسات کمک میکند، در روده ترشح میشود و ارتباطی با مغز انسان ندارد.
روده و مغز از ابتدا با هم در ارتباط بودهاند. وقتی انسان در دوران جنینی به سر میبرد، سلولهایی که بعدها مغز او را توسعه میدهند، به روده نقل مکان کرده و سیستم عصبی رودهای را پایهگذاری میکنند. به همین دلیل است که وقتی اضطراب داریم، دچار دلشوره میشویم یا وقتی کسی دلمان را میشکند، شکمدرد میگیریم. همه انسانها بهطور غریزی با این حس آشنایی دارند. ما میگوییم «انگار در دلم رخت میشویند» یا از اصطلاحات «احساس قلبی» یا «دلشوره» استفاده میکنیم. این اصطلاحات صرفاً استعاری نیستند. روده و مغز بهطور مداوم با هم در ارتباط هستند و میکروبهای بدن به ارتباط بین آنها کمک میکنند.
اما مشکل اینجاست که مصرف غذاهای فرآوریشده، آنتیبیوتیکها، تماس با ترکیبات شیمیایی، استفاده افراطی از ضدعفونیکنندهها و کمبود مواجهه با کثیفی و آلودگی در سالهای اخیر باعث شده که رودههای ما از وجود میکروبها محروم بمانند. وقتی روده یک شهروند آمریکایی را با روده یک انسان روستایی که هنوز در طبیعت نزدیک زندگی میکند مقایسه میکنیم، تفاوتها آشکار میشوند. مردمان قبیله یانومامی در آمازون از غنیترین تنوع میکروبی برخوردارند. این درحالی است که میکروبیوم ما از میکروبها بینصیب مانده است.
این فقدان صرفاً جنبه زیستی ندارد و روح و روان ما را نیز تحت تأثیر قرار داده است. ما بدون میکروبها احساس تنهایی میکنیم. نه آن تنهایی که به وقت جدایی از دوستان یا طرد شدن از سوی دیگران احساس میکنیم، بلکه نوع عمیقتری از تنهایی که تنهایی سلولی نام دارد. سلولهای بدن از حضور میکروبهایی که همیشه در کنارشان بودهاند جدا ماندهاند. این موجودات کوچک بخشی از خلقت خداوند هستند و وقتی درون بدن هستند، به ما یادآوری میکنند که به یک کل بزرگتر تعلق داریم. سلولهای ما بدون وجود میکروبها حس تعلق خود را از یاد میبرند. وقتی سلولها این حس را فراموش میکنند، ما آن را به شکل افسردگی، اضطراب، انزوا و سردرگمی تجربه میکنیم. مشکلی که ما به آن بیماری روانی میگوییم، ممکن است به این دلیل رخ داده باشد که بدنمان میخواهد بگوید «من تنها هستم، زیرا از یاران زندگیام جدا ماندهام.»
فقط سلامت روان نیست که اینجا لطمه میبیند. فقدان میکروبها با افزایش نرخ ابتلا به آسم، بیماریهای خودایمنی، حساسیتهای غذایی و بیماریهای التهابی ارتباط دارد؛ امراضی که نسلهای قدیمی هیچ شناختی از آنها نداشتند. ما نهتنها میکروبهای مضر را از بین بردهایم، بلکه حیات میکروبی مفیدی را هم که به تکامل ما کمک میکرد نابوده کردهایم.
حالا چه اتفاقی میافتد؟ ما تلاش میکنیم که این شکاف را با داروهایی مانند محرکهای شیمیایی سروتونین پر کنیم. اما چه میشود اگر مشکل واقعی نه کمبود سروتونین در مغز که کمبود میکروب در رودهها باشد؟ وقتی دانشمندان در مطالعات حیوانی خود میکروبهای موجود در بدن افراد افسرده را به موشهای فاقد میکروب انتقال دادند، موشها دچار افسردگی شدند. مطالعات دیگر نیز به نتیجه مشابهی رسیدهاند: افرادی که با بیماریهای روانی دستوپنجه نرم میکنند، میکروبهای کمتر و کمتنوعتری نسبت به افراد سالم دارند.
اگر این مسئله صحت داشته باشد، باید به این پرسش دشوار اما بیپرده پاسخ دهیم: آیا ممکن است مردان جوانی که دست به تیراندازی میزنند- این افراد اغلب منزوی، ناپایدار و سردرگم هستند- از میکروبیوم لازم برای حفظ تعادل و تابآوری بینصیب مانده باشند؟ آیا خشونت آنها میتواند ماحصل جامعهای باشد که از حیات میکروبی- سازوکاری که زمانی ما را به زمین، به یکدیگر و به خداوند پیوند میداد- محروم مانده است؟
انسان در طول تاریخ در احاطه میکروبها بوده است. ما سبزیجات را مستقیم از دل خاک بیرون میکشیدیم و میخوردیم. غذاها را تخمیر میکردیم، زیرا چیزی به نام یخچال نداشتیم. در رودخانهها و دریاچهها شنا میکردیم. بچههای خود را به شکل طبیعی به دنیا میآوردیم، بچهها شیر مادر میخوردند و بهندرت آنتیبیوتیک مصرف میکردند. عاری از میکروب هم نبودیم. شاید بگویید کثیفتر بودیم، اما تاب و توان بیشتری هم داشتیم. و شاید کمتر احساس تنهایی میکردیم، چراکه بدن ما هنوز میزبانِ میکروبهایی بود که برای همزیستی با آنها به این دنیا پا گذاشتهایم.
نمیگویم باید از علم پزشکی دست بکشیم یا به دوران زندگی در غارها بازگردیم. حرف من این است که باید اندکی به گذشته رجوع کنیم. از روی بوته توت بچینیم و بخوریم. بدون کفش روی زمین راه برویم. در دریا شنا کنیم. غذاهای تخمیری بخوریم. بچهها را بعد از بازی در گلولای در آغوش بگیریم و برای شستن سروصورت آنها عجله به خرج ندهیم. وقتی در جنگل هستیم، نفس عمیق بکشیم. این کارهای ساده ما را از نو به نیمه فراموششدهمان پیوند میدهند که همان نیمه میکروبی است.
از قدیم گفتهاند که «به غریزهتان اطمینان کنید» یا «به ندای درونتان گوش دهید.» من عقیده دارم که این حرفها صرفاً استعاری نیستند. این همان لحظهای است که خداوند ما را به سمت یک مسیر مشخص سوق میدهد. منطقی است: اگر خداوند این اکوسیستم کامل را در وجود تکتک انسانها تعبیه کرده است، پس شاید ندای آرام و بیهیاهوی بصیرت در درون انسان ملموستر باشد. آدم و حوا میبایست از بهشت مراقبت میکردند و شاید بهشتی که در این لحظه از تاریخ بیش از همه نیاز به مراقبت دارد، همان بهشت درون رودههای ما باشد.
پس بیپرده میگویم. فکر نمیکنم مشکل حوادث تیراندازی صرفاً به اسلحه مربوط باشد. به باور من پای یک مشکل میکروبی در میان است. انسان از زندگی با میکروبهایی که قرنها همراهیاش کردهاند جدا مانده و دیگر شناختی از خود ندارد و به موجودی مضطرب، افسرده، منزوی و مأیوس تبدیل شده است.
اگر میخواهیم شفا پیدا کنیم، اگر میخواهیم بچههای ما تاب و تحمل بیشتری داشته باشند و اگر میخواهیم نسل بعدی به ورطه خشونت نیافتد، پس باید از خاک، غذا و میکروبهایی شروع کنیم که خداوند آنها را در قالب یارانی نامرئی در زندگی به ما ارزانی کرده است. زندگی ما بدون آنها نصفهونیمه خواهد بود.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
مالی انگلهارت یک کشاورز و مزرعهدار آمریکایی است که خود را وقف سالم سازی غذایی، بازسازی خاک و آموزش در زمینه خودکفایی کرده است. انگلهارت نویسنده کتاب «مطرود طبیعت: چیزهایی که تصور میکردید درباره غذا، کشاورزی و آزادی میدانید» است؛ روایتی صادقانه و تکاندهنده که از تبدیل یک سرآشپز و رستوراندار گیاهخوار ساکن لسآنجلس به یک کشاورز سنتی و نقش طبیعت در تحول ذهنیت فرهنگی او میگوید.











