نویسنده: آرمسترانگ ویلیامز
چهرههای سرشناس دو نسخه متفاوت دارند: تصویری که در دنیای واقعی از آنها میبینیم و تصویری که رسانهها به ما غالب میکنند.
فاصله بین ایندو گاه از زمین تا آسمان است.
ما چهرههای سرشناس را با تکیه به تیترهای خبری، عکسها، گفتوگوها و شبکههای اجتماعی میشناسیم. قبل از آنکه با آنها دست بدهیم، کنارشان بنشینیم و به داستان زندگیشان گوش کنیم، رسانهها تصویر مورد نظرشان را به ما غالب میکنند.
رسانهها میتوانند از یک آدم پیچیده یک شخصیت تکبُعدی بسازند: قهرمان یا شرور، محافظهکار یا لیبرال، نابغه یا احمق، قدیس یا گناهکار. وقتی این تصویر در ذهن مخاطب نقش میبندد، تفسیرِ همهچیز طبق همین چارچوب پیش میرود.
اما آدمها تا این حد تکبُعدی نیستند.
در حین خواندن گزارش ارزیابی تیموتی گوردون از متعلقات رونالد ریگان در رانچو دل سیئلو به یاد این موضوع افتادم.
ریگان شخصیت بزرگی است: بازیگر هالیوود، فرماندار کالیفرنیا، رئیسجمهور آمریکا، فرمانده کل قوا و از چهرههای تأثیرگذارِ جنگ سرد.
وارد خانهاش میشوید.
ناگهان آن چهره برجسته تاریخی به مردی تبدیل میشود که پاهایش از لبه تختی قدیمی بیرون میزند و صندلی پیانو را زیر پاهایش میگذارد. میز کار او را میبینید که به دوران رکود بزرگ تعلق دارد. میز از پدر و مادرش به او رسیده و به همیندلیل است که آن را نگهداشته است. کارهای دستدوز نانسی ریگان، شلوار جین و چکمههای کابویی ریگان، یک ارهبرقی قدیمی، یک جیپ و یک سوبارو هم به چشم میخورند.
کنار تخت سادهاش یک تلفن قرمزرنگ داشت که اتاق فوقالعاده ساده او را به وظایف خطیرِ ریاستجمهوری پیوند میداد.
این تناقض نکته مهمی در خود دارد.
در زندگی عمومی همهچیز بهناچار شکل فشرده پیدا میکند. زندگی به یک تیتر خبری تبدیل میشود، استدلالهای پیچیده به جملهای کوتاه بدل شده و ثمره سالها موفقیت، شکست و تناقض در یک خردهروایت تقلیل مییابد.
خطر از جایی شروع میشود که آن روایت را مصداقِ زندگی واقعی انسانها بدانیم.
من بخش عمده زندگیام را در کنار چهرههای سرشناس سپری کردهام و تجربه نشان داده که ملاقات با این اشخاص میتواند تصویر ذهنیتان را بهطور کلی دگرگون کند.
کسانی که در عرصه عمومی محبوب هستند، شاید در خلوت مأیوستان کنند. کسانی که در عرصه عمومی مورد نکوهش قرار میگیرند، شاید با مهربانی خارقالعادهشان غافلگیرتان کنند. کسی که مغرور به نظر میرسد، شاید بهشدت خجالتی باشد. کسی که نترس و بیباک به نظر میرسد، شاید در خلوتِ خود با شک و تردید دستوپنجه نرم میکند. کسی که کل مردم دنیا تصور میکنند همهچیز دارد، شاید با حس تنهایی مطلق دستبهگریبان باشد.
از اینرو، در مواجهه با ستایش و نکوهش دیگران باید متواضع باشیم.
اینکه از زندگی کسی باخبر باشیم، با اینکه واقعاً او را بشناسیم، از زمین تا آسمان تفاوت دارد.
شاید به همین دلیل باشد که متعلقات آدمها اهمیت دارد: صندلی فرسودهای که نشان میدهد کجا استراحت میکرده، نامه دستنویسی که نشان میدهد چه کسی را دوست داشته، ابزار کهنهای که نشان میدهد قدرِ چه چیزهایی را میدانسته و عکسی خانوادگی که نشان میدهد در نبودِ دوربینها به چه کسانی اهمیت میداده است.
گاهی یک صندلی کهنه حاملِ پیامی است که هزاران سخنرانی سیاسی از انتقال آن عاجز هستند.
این حرفها نه رفتار نادرست ما را توجیه میکنند و نه از مسئولیت روزنامهنگارها برای موشکافی عملکرد چهرههای سرشناس میکاهند. این حرفها به ما یادآوری میکنند که اطلاع از چندوچونِ زندگی دیگران با شناخت کاملِ آنها تفاوت دارد.
سرانجام دوربینها خاموش میشوند، تیترهای خبری رنگ میبازند و مناقشات سیاسی به تاریخ میپیوندند.
آنچه باقی میماند، کسانی هستند که دوستشان داشتیم یا تصمیماتی که در خلوت گرفتیم و یا هرچیزی که نشان دهد چگونه زندگی کردیم.
رسانهها ممکن است ما را با نام و آوازه مردم آشنا کنند.
اما گاهی لازم است که از روایتها فاصله بگیریم و با خودِ واقعی انسانها روبهرو شویم.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
درباره نویسنده: آرمسترانگ ویلیامز نویسنده، تحلیلگر سیاسی، کارآفرین و بنیانگذار هلدینگ هاروارد استیرک است.












