دکتر دنیل لاکاله
آمریکاییها با این تصور که میتوانند مشکلات دولت فربه را با یک دولت فربهتر حل کنند، در دام سوسیالیسم گرفتار میشوند و متوجه مخاطرات آن نیستند. خیلیها سرمایهداری را بابت ناتوانی در تأمین هزینههای زندگی مقصر میدانند، حال آنکه مشکل اصلی از دولتگرایی نشأت میگیرد. دولتگرایی یعنی آنکه کنترل سیاسی، هزینهکرد عمومی، مقررات، نظام مالیاتی و مداخله پولی بهتدریج جای جامعه مدنی، بازارها، اندوختههای بانکی و انتخابهای فردی را بگیرند. دولت چپاولگری که در کتاب «نظم اقتصادی جهانی نوین» به آن اشاره کردهام، افراطیترین شکل دولتگرایی است. سیاستمداران در این دولت به ثروت و آزادی خانوادهها و کسبوکارها دستدرازی میکنند تا خود را سرپا نگهدارند، جیب بستگان و حامیان خود را پر کنند و کنترل جامعه را به دست بگیرند.
دولت فربه، مالیات سنگین، چاپ بیرویه پول و رفیقبازی هیچ سنخیتی با سرمایهداری مبتنی بر بازار آزاد ندارند.
سوسیالیسم تصویر خوبی از خود به نمایش میگذارد، زیرا پژوهشگران و سیاستمداران هم راهبردهای سوسیالیستی را براساس شعارها میسنجند و توجهی به نتایج فاجعهبار آنها ندارند. از اینرو، سوسیالیسم ایدئولوژی مطلوبِ نخبگان است. این ایدئولوژی با ژست اخلاقمداری و لحن دلسوزانه سخن میگوید، اما همان مردمی را که ادعای حمایت از آنها را دارد، فقیرتر، وابستهتر و محدودتر میکند. مردم سرانجام متوجه میشوند که این وعدهها از همان روز نخست پوشالی بودهاند، اما دولت تا آنروز بهشدت فربه و قدرتمند میشود و علیه همان مردمی که بهدنبال حمایت از آنها بود به سرکوب متوسل میشود.
دولت فربه، مداخلهگرایی، چاپ پول و دریافت مالیات سنگین کمرِ اقتصاد را شکسته و فرصت شکوفایی را از طبقه متوسط و کسبوکارهای کوچک گرفته است. زیادهروی در حوزه مدیریت، اخذ مالیات، چاپ پول و مداخلهگرایی صرفاً اقتصاد را بیش از پیش زمینگیر میکنند.
اگر دولت فربه، یارانههای گسترده، مالیات سنگین و کنترل اقتصاد به دست سیاستمداران به تأمین هزینههای زندگی کمک میکردند، فرانسه امروز با رکود، نارضایتی اجتماعی و مشکل بدهی و کسری بودجه دستبهگریبان نبود. حتی یک نمونه هم نداریم که دولت با اعمال کنترل سیاسی و تأمین مالی از طریق خلق پول توانسته باشد مشکلات مربوط به معیشت، نابرابری و افزایش هزینهها را برطرف کند.
بخش دولتی متعلق به «مردم» نیست؛ ساختاری است که هزینه آن از محل مالیاتها تأمین میشود و کنترل و اداره آن برعهده سیاستمداران است؛ کسانی که پیوسته خواهان اخذ مالیات بیشتر و هزینهکرد سنگینتر هستند تا خدمات قبلی خود را با کیفیت نازلتر ارائه کنند. چیزی به نام ملیسازی وجود ندارد و همهچیز رنگوبوی سیاسی دارد.
به بسیاری از جوانان آمریکایی اینطور القا شده که ناکامی آنها در تأمین مسکن، رشد ناچیز دستمزدها، بازدهی ضعیف پساندازها و کاهش امکان پیشرفت اقتصادی بهمنزله ناکامی نظام سرمایهداری است. اما شواهد چیز دیگری میگویند. سازوکار غالب در بیشتر اقتصادهای توسعهیافته و بهویژه از سال ۲۰۰۸ به بعد در آمریکا دیگر سرمایهداری مبتنی بر بازار آزاد نیست، بلکه الگویی مبتنی بر دولت فربه، هزینهکرد بیش از درآمد، بدهی سنگین، افزایش مالیاتها، تضعیف پول ملی، محدودیتهای قانونی و مداخلهگرایی سیاسی است؛ الگویی که از حلقه خودیها حمایت میکند و همزمان رقبای جدید را تحت فشار میگذارد. از اینرو، بسیاری از میلیونرها و اقشار ثروتمند جامعه حامی سوسیالیسم هستند. سوسیالیسم راهکاری مطلوب برای از میان برداشتن نظام مبتنی بر شایستهسالاری، حذف رقابت و حفظ امتیازاتی است که از طریق زدوبندهای سیاسی به دست آمدهاند و همزمان شرایط را برای سلطه فزاینده دولت فراهم میکند. رفیقبازی پیامد مستقیم دولتگرایی و اقدامی در راستای سوسیالیسم است.
کمتر کسی بهاندازه دیکتاتورهای سوسیالیست و حامیان آنها از ثروت و قدرت برخوردار است. سوسیالیسم به مردمی نیاز دارد که فقیر بمانند و سرسپرده دولت باشند. سوسیالیسم مقوله نابرابری ناشی از عملکرد متفاوت را با نابرابری سیاسی جایگزین میکند. با اینحال، نابرابری در نظامهای مبتنی بر دولتگرایی نه از فقدان امکانات، بلکه از میزان دسترسی به آنها نشأت میگیرد. سوسیالیسم به ابرتورم و کمبود منجر میشود، زیرا آمارهای اقتصادی را نادیده میگیرد و از تضعیف پول ملی برای مصادره ثروتی که تهمانده بخش خصوصی خلق کرده استفاده میکند تا شهروندان را سرسپرده خود نگهدارد؛ حال آنکه رهبران سیاسی از امتیازات و مزایای قدرت بهره میبرند. سوسیالیسم با از بین بردن انگیزه درآمدزایی، رشد و رفاه دقیقاً برخلاف وعدههای خود عمل میکند. مردم زمانی به این نکته پی میبرند که دیگر راه گریزی ندارند.
آمریکاییها در دام سوسیالیسم گرفتار میشوند، زیرا سرمایهداری را بهجای دولتگرایی مقصر میدانند. سوسیالیسم ایدئولوژی مطلوبِ نخبگان است، زیرا اصول خود را در قالب شعارهای اخلاقی به مردم غالب میکند. این ایدئولوژی با لحن دلسوزانه و ژست اخلاقمداری وارد عمل میشود و همان مردمی را که ادعای حمایت از آنها را دارد، فقیرتر، وابستهتر و محدودتر میکند.
گربهها به موشها وعده پنیر رایگان میدهند، اما موشها نمیدانند این وعده چه بهایی دارد.
راز اثربخشی این دام، ظاهر دلسوزانه آن است
جذابیت سوسیالیسم ربطی به کارآمدیِ آن ندارد، بلکه به شعارهای خیرخواهانه آن برمیگردد. اما واقعیت چیز دیگری است. سوسیالیسم از تضمین امنیت، عدالت، کرامت و جلوگیری از بیثباتی بازار میگوید. اما شهروندان زمانی متوجه پوشالیبودن این وعدهها میشوند که دولت بهشدت فربه، پرخرج، مداخلهگر و قدرتمند شده و به همین راحتیها عقب نمینشیند.
الگوی دولتگرایی در تمام اقتصادهای توسعهیافته به چشم میخورد. پیشبینی صندوق بینالمللی پول این است که هزینهکرد عمومی دولتها در اقتصادهای پیشرفته در سال ۲۰۲۶ به ۴۰.۷ درصد تولید ناخالص داخلی برسد، اما برآورد سازمان همکاری و توسعه اقتصادی این است که میانگین هزینهکرد اعضای حاضر در اتحادیه اروپا ۴۹.۳ درصد خواهد بود. هزینهکرد دولت در کشورهایی مانند فرانسه بالغ بر ۵۷ درصد تولید ناخالص داخلی است که باعث رکود، نارضایتی اجتماعی و افزایش هزینههای زندگی شده است. از اینرو، خدماتِ بهاصطلاح «رایگان» در بلندمدت گران تمام میشوند. استفاده از خدمات «رایگان» با کیفیت نازل بهازای پرداخت مالیات بیشتر، عدم امکان تأمین مسکن و کاهش فرصتهای شغلی معامله چندان خوبی نیست. این ارقام از فربهبودن دولتها حکایت دارند و نشان میدهند که سیاستمداران در مقیاس گسترده در توزیع منابع اقتصادی دخالت میکنند.
اگر دولت فربهتر، مالیات سنگینتر و مداخله بیشتر به عدالت اجتماعی منتهی میشد، جوانان باید در رفاه زندگی میکردند و اقتصادهای سوسیالیستی طلایهدارِ اقتصاد جهان میشدند. اما جوانان درعمل با داراییهای گرانقیمت، بهای نجومی مسکن و کاهش ارزش اندوختههای خود مواجه شدهاند و امکان رسیدن به طبقه متوسط را ندارند. آزادیِ بیش از اندازه بازارها باعث این وضعیت نشده است، بلکه همهچیز از سلطه بیش از اندازه دولتها نشأت میگیرد.
وضعیت چین و کشورهای نوردیک بهمنزله کارآمدی نظام سوسیالیستی نیست، اما نشان میدهد وقتی کشورها سیاستهای اقتصادی سوسیالیستی را کنار میگذارند و به «سرمایهداری افسارگسیخته» متوسل میشوند، به شکوفایی و ثروت میرسند.
متأسفانه الگوی مالی دولت فربه بهرغم ناکامیها همچنان در حال گسترش است. برآورد صندوق بینالمللی پول این است که کسری بودجه اقتصادهای پیشرفته در سال ۲۰۲۵ به ۴.۴ درصد تولید ناخالص داخلی و در سال ۲۰۲۶ به ۴.۸ درصد تولید ناخالص داخلی میرسد. بدهی ناخالص عمومی جهان در سال ۲۰۲۵ به ۹۳٫۹ درصد تولید ناخالص داخلی رسیده و پیشبینی میشود که این رقم تا سال ۲۰۲۹ به ۱۰۰ درصد برسد. این درحالی است که بدهی عمومی بسیاری از اقتصادهای پیشرفته جهان تا همینجا بیسابقه بوده است. نظامهای سیاسی بهجای جبران زیادهرویهای گذشته همچنان بار هزینههای امروز خود را بر دوش آینده میگذارند تا امتیازات فعلیشان را حفظ کنند. از اینرو، سیاستمدارانی که به جایگاه اشرافی رسیدهاند، میلیونرها و ثروتمندان را مقصرِ وضع موجود معرفی میکنند. این درحالی است که حتی وقتی درصد زیادی از ثروت طبقه مرفه را مصادره میکنند، فقط باعث وخامت بیشتر اوضاع میشوند. این همان دولتگراییِ چپاولگرانه است که در کتابم به آن اشاره کردهام. سیاستمداران هرسال سهم بیشتری از ثروت ملت را به جیب میزنند و تولیدکنندگان ثروت را سرزنش میکنند تا احساس حسادت، نفرت و سرسپردگی را اشاعه دهند.
تضعیف ارزش پول ملی دولتها را فربه میکند
این الگو به پشتوانه بانکهای مرکزی دوام آورده که همواره دولتها و بدهیهای حاکمیتی را از تبعات هزینهکرد افراطی و سیاستهای مالی غیرمسئولانه در امان نگهداشتهاند. دادههای بانکهای مرکزی مختلف نشان میدهند که ترازنامه فدرال رزرو در آوریل ۲۰۲۲ به عدد بیسابقه ۸٫۹۷ تریلیون دلار، ترازنامه نظام یورو در ژوئن ۲۰۲۲ به ۸.۸۴ تریلیون یورو و ترازنامه بانک مرکزی ژاپن در اوت ۲۰۲۴ به ۷۶۴.۸ تریلیون ین رسیده است. این ارقام در روزهای اوج خود بهترتیب معادل ۳۴.۵، ۶۴.۲ و ۱۲۵.۸ درصد تولید ناخالص داخلی بودند. این اعداد حتی در سال ۲۰۲۶ هم در مقایسه با حجم تولید ملی همچنان قابلتوجه هستند.
این الگو فراتر از تکنوکراسی بیطرفانه است. ما با سازوکاری مواجه هستیم که اندوختههای مردم را بیارزش میکند، هزینه بدهی را کاهش میدهد، نظام کشف قیمت را تضعیف میکند، ارزش داراییهای مالی را با لاپوشانی ریسک بدهی بالا میبرد و ثروت مردم، طبقه کارگر و دستمزدها را به جیب دولتهای ورشکسته میریزد. وقتی دولت بیش از اندازه هزینه میکند و بانک مرکزی تبعات آن را پنهان نگهمیدارد، به شهروندان القا میشود که این کار برای محافظت از آنها انجام میگیرد. اما مردم با کاهش ارزش پول ملی و افزایش قیمتها فقیرتر میشوند.
چاپ پول تبعات خود را دارد. این کار بیش از همه به نفع دولتها و ثروتمندانی است که میتوانند خود را از اثرات تورم در امان نگهدارند، اما همیشه به دستمزدها، اندوختههای بانکی و طبقه کمبرخوردار لطمه میزند. سیاستمداران به مردم میگویند با اخذ مالیات، حمایتهای دولتی و مصادره اموال جلوی اثرات منفی تورم را میگیرند، اما این حرفهای توخالی را صرفاً با هدف سرسپردگی کارگران و طبقه کمدرآمد به دولتی میزنند که هرگز به وعده خلق پولِ آسان عمل نمیکند، زیرا قطار فقر هرگز متوقف نمیشود و فقط شتاب میگیرد.
دولت فربه شما را فقیر میکند و دولت فربهتر باعث فقیرترشدنتان میشود.
سوسیالیسم به نخبگان قدرت میدهد، نه شهروندان
سوسیالیسم بهمنزله طغیان علیه امتیاز و انحصار معرفی میشود، اما درعمل به مؤثرترین ابزار ممکن برای تثبیت این امتیازات تبدیل شده است. هرچه دولت فربهتر باشد، دسترسی به قدرت سیاسی ارزشمندتر تلقی میشود. هرچه میزان مداخله نظام سیاسی بیشتر باشد، راه نفوذ بنگاههای قدرتمند، ساختارهای بوروکراتیک و گروههای برخوردار از روابط سیاسی هموارتر میشود تا قوانین مورد نظرشان را دیکته کنند، جلوی رقابت را بگیرند، حمایتهای دولتی را مالِ خود کرده و شخصاً درباره اعطای امتیازات ویژه تصمیم بگیرند.
به همین دلیل است که سوسیالیسم تا این اندازه برای نخبگان جذاب است. سوسیالیسم به آنها اجازه میدهد که از سرِ دلسوزی و انساندوستی سخن بگویند و همزمان شرایط را برای سرسپردگی مردم مهیا کنند. سوسیالیسم میکوشد افزایش هزینهکرد، مالیات، اعمال کنترل و اشاعه بوروکراسی را با دلایل اخلاقی توجیه کند، حتی اگر سیاستهای سوسیالیستی باعث افت بهرهوری شوند، به ضرر کار و سرمایهگذاری تمام شوند و میلیونها نفر را درگیرِ رکود کنند. نخبگان تحت فشار سوسیالیسم قرار نمیگیرند، زیرا میتوانند مال و اموال خود را در جایی دیگر در امان نگهدارند. با اینحال، مردمی که به دولتهای فربه رأی میدهند، هربار به این فکر میکنند که چرا اوضاع مالیشان بدتر میشود.
راهحل مشکلات یک دولت ناکارآمد و بدهکار این نیست که دولت فربهتری را روی کار بیاوریم. دولت فربهتر، مالیات بیشتر و مداخله فزاینده نمیتواند خساراتی را که دولتهای فربه، افزایش مالیاتها و مداخلهگرایی به بار آوردهاند جبران کنند. این سیاستها با کاهش انگیزه برای کار و تلاش، پسانداز، سرمایهگذاری، تولید و نوآوری، اقتصاد را بیش از پیش زمینگیر میکنند.
بحران مسکن مثال خوبی است. سازمان توسعه و همکاری اقتصادی معتقد است که سیاستهای دولتی مانند محدودیت کاربری اراضی، منطقهبندی ساختوساز و موانع عرضه از جمله عوامل اصلی گرانی مسکن هستند. اما سوسیالیسم توجهی به رفع موانع و افزایش نرخ عرضه ندارد، بلکه با اعطای یارانه بیشتر، اعمال کنترل سختگیرانه و مداخله فزاینده از ذینفعان حمایت میکند و به تشدید مشکلات موجود دامن میزند.
آنچه امروز بر جوانان آمریکایی میگذرد، حاصل ناکامی سرمایهداری نیست. آنها با ناکامی فزاینده دولتگرایی، دولتهای فربه، کسری بودجه دائمی، اتکا به بدهی، مداخلهگرایی پولی، موانع قانونی و نظامهای مالیاتی ناکارآمدی سروکار دارند که به ضرر کار و سرمایه عمل میکنند. اینکه شعارهای دلسوزانه جای خود را به فقر و فلاکت میدهند، به این معنی است که نظام سوسیالیستی با این هدف شکل گرفته که باعث رنج و عذاب شهروندان شود؛ همان شهروندانی که مدعی محافظت از آنها بوده است.
رفاه و فرصت برابر با سوسیالیسم در تضاد است. این امتیازات مستلزم برخورداری از دولتهای کوچکتر و کارآمدتر، بودجه منسجم، نظام پولی آزاد، کاهش موانع نوآوری، رونق کسبوکار و عرضه مسکن و نظام مالیاتی کارآمدی است که حامی تلاش و کوشش، پسانداز و کارآفرینی باشد، نه آنکه به افزایش سرسپردگی، هزینهکرد و استقراض دامن بزند.
سوسیالیستها میدانند که نمیتوانند سوسیالیسم را به همین شکل به مردم غالب کنند. در اینصورت هیچکس به آنها رأی نمیدهد. تمام اقتصادهای سوسیالیستی با برنامهریزی متمرکز به بدترین شکل ممکن شکست خوردهاند. از اینرو، سوسیالیستها با استناد به مثالهای نادرست مانند کشورهای نوردیک تلاش میکنند سوسیالیسم را با شعار «بهبود» دلسوزانه نظام کنونی به مردم غالب کنند. آنها میگویند تا وقتی قدرت را به دست سیاستمداران بسپارید، از رشد اقتصادی و دسترسی به کالاها و خدماتی که در اختیار دارید بینصیب نخواهید ماند. این دروغ بزرگ که میگویند چیزی را از دست نمیدهید و با سپردن قدرت بیشتر به سوسیالیستها برنده بازی خواهید بود، همواره به رکود، سرسپردگی، فقر و سرکوب منتهی شده است.
سوسیالیستها همیشه میگویند «سوسیالیسم واقعی هرگز به اجرا درنیامده» که حقیقتاً دروغ است. سوسیالیسم را نمیتوان ایده خوبی دانست که فقط در اجرای آن بد عمل شده یا ناقص به اجرا درآمده است. سوسیالیسم ایدهای هولناک است که به بهترین شکل ممکن به اجرا درآمده است. دام اصلی زمانی پهن میشود که سوسیالیستها مردم را به پذیرش سوسیالیسم وامیدارند. آنها نهادهای دولتی را در اختیار میگیرند، جامعهای وابسته و سرسپرده میسازند و دموکراسی را از درون به ورطه نابودی میکشانند و همزمان پرچم «سوسیالیسم دموکراتیک» را به اهتزاز درمیآورند که نهایتِ تناقض است، زیرا سوسیالیسم همواره با استبداد و سلطه همراه بوده و سنخیتی با رفاه و سعادت مردم ندارد. اما وقتی پذیرای سوسیالیسم میشوید، دیگر راه بازگشتی در کار نخواهد بود.
مقصر جلوه دادن سرمایهداری بابت فجایعی که مداخلهگرایی سیاسی به بار آورده است، یک خطای سهوی نیست؛ دامی است که سوسیالیستها برای شما پهن کردهاند.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
دکتر دنیل لاکاله دکترای اقتصاد دارد و اقتصاددان ارشد صندوق پوشش ریسک ترسیس و نویسنده کتابهای پرفروش «آزادی یا برابری» (۲۰۲۰)، «فرار از تله بانک مرکزی» (۲۰۱۷)، «دنیای انرژی مسطح است» (۲۰۱۵) و «زندگی در بازارهای مالی» است.
















