وقتی انجی الیستون فقط ۹ سال داشت میدانست که میخواهد وقتی بزرگ شد یک مادر باشد. با این حال، نمیخواست که بچهها از طریق بدن او متولد شوند. چرا که میدانست بچههای زیادی در دنیا هستند که نیاز به خانواده گرم و پر محبت و عشق دارند، به همین دلیل تصمیم گرفت بچههایی را به فرزندی قبول کند. وی که به همراه همسرش در آریزونای آمریکا زندگی میکند ۱۳ کودک را به فرزندی پذیرفتهاند. او میخواست مطمئن شوند بچههایی که به خانوادهای گرم و پر محبت نیاز دارند، به آن میرسند. در امریکا بیش از ۱۳۵ هزار کودک به فرزندی پذیرفته شدهاند و کسانی که آنها را به فرزندی پذیرفتند میخواستند که آنها را از آزار و اذیتهای جنسی و فیزیکی نجات بدهند.
فرزند خواندگی و آسیبهای روانی
وقتی الیستون ۲۵ ساله بود، وی و همسرش دو فرزند اول خود را به فرزند خواندگی پذیرفتند؛ فرزندان آنان ۶ و ۱۰ ساله بودند. پدر و مادر اصلیشان، آنان را رها کرده بودند و به نظر میرسید که شدیدا دچار آسیبهای ذهنی ناشی از بی توجهی قرار گرفته بودند.
الیستون فورا دریافت که پرورش و بزرگ کردن بچههایی که به فرزندخواندگی گرفته میشوند، چندان راحت نیست. کودک کوچکتر کاملا ساکت و کم حرف بود ولی کارهای ناشایست و اذیت و آزارهای برادر بزرگتر را به دروغ گردن میگرفت. “برادر بزرگتر قابل کنترل نبود و به هیچ روشی نمیشد با وی کنار آمد؛ او دردسر درست میکرد و با اجاق گاز وقتی ما خواب بودیم بازی میکرد و همچنین مرتب دزدی میکرد و دروغ میگفت.”
با این حال، نادیده گرفته شدن، از کمترین آسیبهایی بود که بچههای الینسون داشتند. بسیاری از بچههایی که آنان به فرزند خواندگی گرفته بودند تحت آسیبها و سوء رفتارهای جنسی و فیزیکی قرار گرفته بودند. قبلا یکی از بچهها حتی از پنجره بیرون انداخته شده بود.
الیستون به نشریه اپک تایمز گفت “این بچهها از تجارب وحشتناک عبور کرده بودند که واقعاً نمیبایست با این چیزها روبرو میشدند”. این صدمات روحی و ذهنی که بچه ها تحمل کرده بودند و تجربه کرده بودند موجب آسیبهای روانی شدیدی در آنها شده بود و بر رفتار آنها اثر زیادی گذاشته بود. بعضی از آنها حتی نمیتوانستند بخاطر بیاورند چه بر سرشان آمده بود و بعضی دیگر نمیخواستند راجع به تجارب دردناک گذشته خود صحبت کنند.
برای بچهها مقابله با این آسیبهای روانی واقعاً سخت بود و اغلب آنها را با خشم و عصبانیت بیان میکردند. این ضربههای روحی، روی بچهها تاثیرات مختلفی میگذارد در برخی موجب میشود دیگران را کتک بزنند و در برخی دیگر موجب میشود ساعتها صحبت نکنند یا چیزی نخورند. در برخی بچه ها انگار به عقب بر میگردند و نمیتوانند فراموش کنند یا به حال برگردند و در حال زندگی کنند و انگار همیشه در همان زمان دردناک دارند به سر میبرند.
الیستون دریافت که بسیاری از فرزندانش از اختلال رشدی آسیب های روحی رنج میبرند و این اختلال واقعاً کار دلبسته شدن در آنها را مشکل میکرد. به نظر الینسون به این خاطر که بچهها وابستگی ایمن و مناسب را وقتی که جوان تر و کوچکتر بودند نیاموخته بودند، وقتی بزرگتر شدند قادر نبودند دلبستگی ایمن بدست آورند. این اختلالات رشدی ناشی از رنج های روانی موجب میشود بچه ها دست به دزدی بزنند، دروغ بگویند و آنها یاد گرفته بودند که با این روش میتوانند زنده بمانند.
الینسون نهایتا آموخت که چگونه این گونه بچهها را بدون اینکه کلام یا رفتارشان را شخصی در نظر بگیرد، تربیت کند و موجب رشد آنها شود. او میگوید “من فقط آموختم که بپذیرم آنها چه کسانی هستند و از آنجا شروع کنم.” الیستون متوجه شد که نمیتواند گذشته بچهها را تغییر دهد؛ اما میتواند به درمان آنها بپردازد و از درمانگران کمک بگیرد. وی متوجه شد شوخ طبعی میتواند به بچهها کمک کند، بخصوص برای بچههایی که مشکل خشم داشتند. او همچنین آموخت که بچه ها نیاز دارند خودشان را پیدا کنند و اگر به آنها فشار برای انجام کارها وارد کند فایدهای نخواهد داشت. وی فهمید که پس از گذشت مدتی از یک تجربه رفتاری ناخوشایند، ارتباط گرفتن با بچه ها راحتتر بود و بویژه عصرها زمان بهتری برای صحبت کردن با آنها بود. همچنین متوجه شد اثرات آسیبهای روحی کودکی در بچه ها خیلی بیشتر از حدی است که مردم میدانند و پرداختن به این آسیبها چیزی بیشتر از صرفا عشق و تخلیه روحی میطلبد. بچه ها باید درک شوند و بدانند که بچههای خوبی هستند. صداقت و فراهم کردن فرصتهای ارتباطی هم برای بچه های فرزند خوانده مهم است.
“این کاری دشوار بوده است! اما من آن را برای تجارت و کسب منفعت انجام ندادهام. این کاری است که من میخواستم انجام بدهم و خوشحالم که الان دارم با همین رویای زندگیم زندگی میکنم.”
مطالب دیگر:
زمان آن رسیده که سرطان حزب کمونیست چین از بین برود
چگونه منطبق بودن با « حقیقت، نیکخواهی و بردباری » میتواند موجب حفظ سلامت در ما شود؟










