Search
Asset 2

زیر سقف پدری، در میانسالی؛ روایتی از میلیون‌ها آرزوی خاک‌خورده

میلیون‌ها مجرد در ایران به جای داشتن خانه‌ای برای خود، به ناچار و نه با انتخاب، زیر سقف پدر و مادر خود نفس می‌کشند.
(ecoiran.com)

نویسنده: فرح شیرازی

نیمه شب است چراغی در آپارتمانی در شرق تهران روشن است. مرد ۴۵ ساله ای با مدرک کارشناسی ارشد، پشت میزی کوچک نشسته و به صفحه کامپیوتر خیره مانده است، نه برای کار بلکه برای فرار از نگاه های مادری که ساعتی پیش با تاسف گفت: « پسرم نمی‌خوای سر و سامون بگیری و ازدواج بکنی؟» یا پدری که کاملا بی پرده سر شام می‌گفت: «ما دیگه برامون سخته خرج ات رو بدیم.»

این روایت تلخ بسیاری از میلیون‌ها مجردی است، که به جای داشتن خانه‌ای برای خود، به ناچار و نه با انتخاب، زیر سقف پدر و مادر خود نفس می‌کشند. اقامتی نه برای روزها و ماه‌ها بلکه برای سال‌ها. هزینه بالای مسکن، رشد نامتناسب درآمدها و بدهی‌ها گریبان‌گیر جوانان ایرانی شده است.

«یک وقت‌هایی دلم می خواد داد بزنم»

مریم، ۴۱ ساله و گرافیست، داستانش را با لبخند بی‌رمقی اینگونه تعریف می‌کند: «هر روز صبح که بیدار میشم اول صداهای توی خونه رو چک می کنم که ببینم پدرم و مادرم لحن صداشون چه طوره، امروز مادرم چه حسی داره؟ امروز چه قدر می‌تونم توی اتاقم باشم قبل از اینکه یکی در و محکم بکوبه و بگه چرا اینقدر خوابیدم یا کی می‌خوام بیدار بشم؟» مریم چند سال است که بعد از جدایی از همسرش به خانه پدر و مادر بازگشته است. «اجاره یک اتاق خیلی کوچیک در مرکز تهران سه چهارم از حقوقم رو می‌خوره و پول رهنی که داشتم الان بی‌ارزش شده و نمیشه جایی رو باهاش اجاره کرد. چاره‌ای نبود مجبور شدم برگردم.»

اما از روزهای اول می‌دانست که بازگشت به خانه پدری بازگشت به دوران «کودکی اجباری» است. مریم با ناراحتی می‌گوید: «هنوز هم مرتب باید توضیح بدم کجا میرم، با کی میرم. مادرم فکر می‌کنه من هنوز همون دختر بچه سابقم و باید نگرانم باشه. پدرم هم نمی‌گذاره هیچ تصمیمی رو با اطمینان بگیرم و همش باید باهاش مشورت کنم.»

مریم تنها نیست او فقط یکی از میلیون‌ها میانسالی است که در خانه پدری، میان دو آتش گرفتار شده‌اند؛ از یک سو فشار اقتصادی و از سوی دیگر فشار روانی بازگشت به جایگاه یک « کودک همیشه نیازمند به نظارت». اما درد، تنها به فشار اقتصادی ختم نمی‌شود. عمیق‌تر از آن، فروپاشی حریم شخصی و کنترلگری بی‌امان والدینی است که هرگز نپذیرفته‌اند فرزندشان حالا بزرگ شده و در آغاز دوره میانسالی است. این موضوع باعث تغییرات ساختاری در بافت خانواده شده است.

در این میان تصمیم برای ازدواج هم برای جوانان به جای اینکه یک تصمیم عاطفی باشد، تبدیل به یک حساب کتاب مالی می‌شود. هزینه تهیه مسکن و هزینه آغاز یک زندگی مشترک از تعیین‌کننده‌ترین عوامل تاخیر در ازدواج است. افزایش سن ازدواج در ایران بیش از هر چیز تاثیر گرفته از تورم، بیکاری، گرانی مسکن است.

عوامل؛ سه‌گانه‌ای که خانه‌ها را قفس کرد

اما چرا این جمعیت عظیم در ایران در دهه چهارم و پنجم زندگی‌شان، هنوز زیر یک سقف با والدین خود زندگی می‌کنند؟ ‌پاسخ را باید در سه ریشه در هم تنیده شده جستجو کرد.

نخست مسکن؛ سدی که هر روز بلندتر از پیش می‌شود. بهای هر متر مربع در شهرهای بزرگ نظیر تهران، شیراز و اصفهان سر به فلک کشیده و برای خرید یک خانه هشتاد متری در آنها دهه‌ها باید

تمام پس‌انداز یک خانواده کنار گذاشته شود. اجاره‌نشینی هم که روزگاری راهی برای استقلال موقت بود، حالا خود به بحرانی تبدیل شده است که مستاجران را به خانه‌های پدری پس می‌فرستد.

دوم، اشتغال ناپایدار و درآمدهای بسیار ناکافی. جوانی که هر چند ماه یکبار نگران تمدید قرارداد موقت شغل خود است، چگونه می‌تواند برای اجاره خانه‌ای مستقل، تعهد بلند مدت را بپذیرد؟ زنی ۳۵ ساله با مدرک دکتری، شغلی با حدود ۲۰ میلیون تومان پیدا کرده اما اجاره یک استودیو کوچک در شهرهای بزرگ بالای ۲۰ میلیون تومان است. این مورد چه انتخابی جز بازگشت به خانه والدین دارد؟

سوم، تغییرات فرهنگی و اولویت‌های تازه. نسلی که امروز در ایران به میانسالی رسیده، سال‌ها برای تحصیل و اشتغال تلاش کرده است. تاخیر در ازدواج در اینجا دیگر یک موضوع و انتخاب فردی نیست؛ بلکه به یک قاعده اجتماعی تبدیل شده است. اما در ایران هیچ جایگاهی برای میانسالان مجرد تحصیل کرده تعریف نشده است. او نه نوجوان است نه بالغ مستقل؛ در یک برزخ اجتماعی گرفتار شده که هیچکس برایش نسخه‌ای نپیچیده است.

خطرِ خاموش؛ وقتی استقلال به کابوس تبدیل می‌شود

اما شاید تلخ ترین بخش این ماجرا آسیب‌های روانی پنهانی باشد که در کمین است.آسیب‌هایی که این نسل را بی‌صدا فرسایش می‌دهد. افسردگی، اضطراب مزمن، کاهش اعتماد به نفس و شکل گیری شخصیت وابسته تنها گوشه‌ای از آسیب‌هایی است که این نسل را هدف گرفته است. میانسالانی که فرصت «خود بودن» را نیافته‌اند، مدام در تکرار نقش «فرزند خوب» گرفتار می‌شوند. این افراد در معرض داغ ننگ اجتماعی می شوند و هر روز برچسب‌هایی مثل سربار یا ناتوان در ازدواج به آنها زده می‌شود. سرزنش‌ها و خشونت کلامی به موضوعی جدی و ناراحت کننده در زندگی آنها تبدیل می‌شود و همه شکست‌ها ناخودآگاه به تجرد گره می‌خورد.

نکته هشداردهنده‌تر آنکه این آسیب‌ها، تنها به خود فرد محدود نمی‌ماند. این چرخه معیوب به تدریج به روابط والدین و فرزند هم آسیب می‌زند. محبت مشروط، کنترل افراطی و وابستگی دوطرفه، رابطه‌ای را که باید پناهگاه باشد به میدان جنگ آرام و خاموشی تبدیل می‌کند. جوانان ایرانی نه طالب وابستگی‌اند و نه مقصر این بحران. آنها قربانیان سه‌گانهٔ ویرانگری هستند که یک دهه، آرزوهایشان را یکی یکی خاک کرده است.

وای بر روزی که سقف مشترک، نه پناهگاهِ امن، که زندان خاموش دو نسل شود؛ نسلی که هرگز طعم استقلال را نچشید و نسلی که وقتی فرزند بزرگسالش در خانه‌اش حضور دائم داشت، نتوانست بپذیرد که او دیگر کودک نیست.

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی