«مقابل ایرانیان زانو بزنید»، عبارتی است که این روزها در تهران بر روی بیلبوردهای بزرگ شهری دیده میشود و مردم در خیابانها شاهد تردد خودروهایی هستند که با حمل نمایشگرهایی بزرگ تصاویری متحرک از اثر باستانی نقش رستم را نمایش میدهند. تصاویری که برگرفته از نقش برجسته تاریخی زانو زدن والرین، امپراتور روم در مقابل شاپور یکم، پادشاه ساسانی است.
روز دوازدهم آبانماه نیز رژه گروهی سوارکار با پوشش سربازان ایران باستان در خیابانهای تهران توجه را به خود جلب کرد، و در نهایت برگزاری مراسم پرخرج «ایونت شب ایران» در میدان انقلاب در روز شانزدهم آبان نیز در ادامه کارزار تبلیغاتی «مقابل ایرانیان زانو بزنید» به حساب میآید. مسئولین شهرداری تهران میگویند مجسمهای با موضوع والرین نیز در میدان انقلاب تهران نصب خواهد شد. همانطور که پیشتر مجسمه آرش کمانگیر هم در میدان ونک نصب شد.
اما چه شده است که جمهوری اسلامی پس از چهل و چند سال نگاه خصمانه به ملیگرایی، ناگهان ملیگرایی را به ارزشهای خود افزوده است. چگونه است جمهوری اسلامی که همواره به باستانگرایی کفرآمیز میدانسته و همواره بر «امت اسلامی» تأکید داشته، امروزه در تبلیغات خود دست به دامان مفاهیم و آثار به جا مانده از شاهان پیش از اسلام شده است.
جمهوری اسلامی در حالی از عناصر باستانی در تبلیغات خود استفاده میکند که در سالهای اخیر از تجمع آزادانه مردم در روز هفتم آبان در محل آرامگاه کوروش کبیر جلوگیری کرده است. مناسبتهایی مانند مهرگان و تیرگان و جشن سده که ریشه در ایران باستان دارد در تقویم رسمی جمهوری اسلامی جایی ندارد و به جای آن تقویم رسمی کشور مملو از مناسبتهایی است که هیچ رگ و ریشهای در فرهنگ ایرانی و ملی ندارند. در معدود مواردی مانند نوروز یا شب یلدا که در مناسبتهای رسمی کشور گنجانده شدهاند، آنقدر عناصر ایدئولوژیک و مذهبی به آن افزوده شده که اکثریت مردم حساب جشن نوروزی و یلدایی که خود میگیرند را از آنچه حکومت برگزار میکند جدا میکنند. دهها سال است که در کتابهای درسی به دانشآموزان آموخته میشود که دوران پیش از اسلام در ایران دورانی تاریک بوده که شاهانی مستبد بر کشور سلطنت میکردند و مردم از اختلاف طبقاتی رنج میبردند. همچنین بیتوجهی به سلامت و حفظ آثار تاریخی پیش از اسلام در جایجای کشور دیده میشود.
بسیاری از تحلیلگران این رویکرد جدید حکومت که مشخصاً پس از پایان جنگ دوازده روزه شکل گرفته را صرفاً یک تغییر روند ظاهری و تاکتیکی میدانند، نه تغییر در ماهیت یک نظام ایدئولوژیک. در واقع جمهوری اسلامی تلاش میکند از این طریق بخش بیشتری از جامعه را از طریق ملیگرایی با خود همراه کند تا در بحرانها و نبردهای احتمالی آتی پشتیبانی بیشتری با خود به همراه داشته باشد، یا حداقل از خطر طغیانهای داخلی و مردمی کاسته شود.
امروزه حاکمیت در حالی برای تبلیغاتی با سمت و سوی باستانگرایی هزینه میکند که تا پیش از آن برگزاری جشنهای دو هزار و پانصد ساله توسط پادشاهی پهلوی را نمادی از فساد، اسراف، بیتوجهی به اسلام و وابستگی به غرب و صهیونیسم میدانسته است. جمهوری اسلامی فقط به تاریخ پیش از اسلام بسنده نکرده است و حتی تصاویری از امرای ارتش شاهنشاهی نظیر دریادار تیمسار بایندور را از نهانخانه تاریخ بیرون کشیده و نقشی از مقابله قهرمانانه او با متجاوزین انگلیسی را به در خیابانهای تهران به نمایش گذاشته است.
در واقع آنچه امروزه در ایران روی میدهد نمونههای مشابهی هم در دیگر کشورهای دنیا داشته دارد. به خصوص در کشورهایی که تحت حاکمیت نظامهای کمونیستی و سوسیالیستی هستند، چنین مواردی بیشتر دیده میشود.
در چین کمونیستی زمانی که رهبران سایر کشورها به دیدار همتایان چینی خود میروند، دکوراسیون سالن محل پذیرایی مملو از المانهایی است که در ظاهر حکایت از تعلق خاطر مقامات چینی به پیشینه باستانی خود دارد. نقاشیهای عظیم حاوی چشماندازهای کوهستانی مهآلود سربه فلک کشیده به سبک چینی در کنار تابلوهای خوشنویسی و گلدانهای نفیس چینی اجزایی از این المانها هستند. اما حزب کمونیست چین همان حکومتی است که از بدو ظهور خود اقدام به تار و مار کردن میراث عظیم و باارزش چین باستان کرد، که اوج این ویرانگیری در دوران انقلاب فرهنگی مائو روی داد که فجایع فرهنگی و مذهبی بزرگی را آفرید که هدف آن تلاش در از بین بردن چهار عنصر قدیمی «افکار قدیمی، فرهنگ قدیمی، رسوم قدیمی و عادات قدیمی» بود و طی آن مبارزات هزاران معبد فاخر، متون باارزش قدیمی، آثار هنری، سنتها و مردمی که به آنها اعتقاد داشتند هدف حملات نابودکننده قرار گرفتند. در سالهای پس از آن نیز روند نابودسازی فرهنگ باستانی از طریق کارزارهای سازمانیافته دیگری ادامه یافت و باعث شد نسل امروزی مردم چین با پیشینه باستانی غنی و باارزش خود بیگانه باشند. با این حال حزب کمونیست چین همچنان میکوشد پوسته، ظاهر و رنگ و لعابی از باستانگرایی را به کار ببرد و از آن فرهنگ کهن برای بزک کردن چهره خود در مقابل نگاه رهبران جهان بهرهبرداری کند.
در همین راستا شی جینگپینگ، رهبر حزب کمونیست چین در ایدههای خود تحت عناوین «رویای چینی»، «احیای بزرگ» و «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی» از تمدن باستانی (مثلاً امپراتور چین شیهوان) وام میگیرد و در جریان اعتراضات هنگکنگ (۲۰۱۹) و بحران کووید۱۹ (۲۰۲۰)، چین را «وارث ۵۰۰۰ سال شکوه» در چین نشان داد تا بتواند از احساسات ملیگرایانه عامه مردم در جهت اهداف حزب بهره ببرد. همچنین در خصوص بحران تایوان از چینیها خواسته میشد عطف به ریشههای اجدادی خود به حمایت از حزب کمونیست بپردازند.
اتحاد جماهیر شوروی سابق که رگ و ریشه اکثریت چپگرایان افراطی دنیا به آنجا بر میگردد نیز وضعیت مشابهی را تجربه کرده است. در آنجا از نمادها و فرهنگهای قومی مختلف استفاده میشد تا «اتحاد ملتها تحت سوسیالیسم» را به نمایش بگذارند. برای مثال لباسهای محلی مردم در پوسترهای حکومتی دیده میشد، اما همزمان سیاستهای کمونیستی فرهنگهای قومی را تحت نظارت شدید، سانسور یا تغییر قرار میداد و دین و آیینهای سنتی یا فرهنگی قومی را به عنوان «خرافه» یا «ویژگیهای بورژوازی ملی» مورد حمله قرار میداد.
در شوروی سابق فرمول «ملیگرا در شکل، سوسیالیستی در محتوا» بر این تأکید دارد که زبانهای مختلف مورد استفاده در اتحاد جماهیر شوروی را میتوان طوری مدیریت کرد که پیامهای یکسانی را منتقل کنند. یعنی زبانهای اقلیتها، آداب و رسوم و سنتهای محلی، شیوههای زندگی و پوشش، همگی از جمله مواردی بودند که میتوانستند معنای سوسیالیستی را در خود جای دهند.
در ویتنام بعد از جنگ، حزب کمونیست و دولت ویتنام برای فرهنگ، ملیت و سنت نقش عمدهای قائل شدند و میگفتند که از ملیگرایی در خدمت اهداف سوسیالیستی استفاده میکنند. اما همزمان گزارشهایی هست که نشان میدهد حاکمان ویتنام به فرهنگ پیشین یا آیینهای محلی به عنوان «عناصر ارتجاعی» نگاه کرده و مقیدان به آنها را سرکوب کرده و اقدام به تخریب هر نشانه از فرهنگ سنتی تحت عنوان «فئودالی» یا «سرکوبگر تودهها» میکردند.
به نظر میرسد آنچه نظامهای چپگرا انجام میدهند، این است که در شرایط بحرانی نظیر جنگ، اعتراضات، بحران اقتصادی یا تهدید خارجی، از ابزار ملیگرایی برای بسیج تودهها، مشروعیتبخشی و حتی سرکوب مخالفان سوءاستفاده میکنند. در واقع در شرایط اضطراری حاکمیت تلاش میکند برای خروج از بنبست، ایدئولوژی را فدای مصلحت (پرگماتیسم) کند تا از این رهگذر مشروعیتی هرچند موقتی بخرد، اما در لایههای زیرین و در پشت نقاب، خصومت ذاتیشان با هویت ملی، سنت و باستانگرایی همانند قبل ادامه دارد. در واقع در ایران نیز آنچه طی جنگ دوازده روزه و بحرانهای پیاپی پس از آن رخ داده است، تابع الگوی فوق بوده و از یک سرمشق ثابت از قبل تمرین شده پیروی شده است.
















