Search
Asset 2

آمریکا و روحیه کار

سال‌ها است که فرایند استخدام براساس ارزش کار و ارزش بازدهی انجام نمی‌گیرد، بلکه براساس جذب نیروی مبتدی دارای تحصیلات پیش می‌رود.
آمریکا و روحیه کار (The Spirits of 76)

نویسنده: جفری ای. تاکر

«من خودم را برای ساعتی ۴.۵ دلار به آب و آتش نمی‌زنم.»

این جمله مشهور را هنوز به خاطر دارم.

وقتی ۱۷ ساله بودم و در یک فروشگاه پوشاک مردانه کار می‌کردم، در مکالمه‌ای خصوصی با این جمله مواجه شدم. طرف همکارم بود. رئیس گفته بود وقتی مشتری نیست، باید دست به کار شویم و محصولات‌مان را بهتر کنیم.

همکارم امتناع کرد. این کارش مرا به فکر انداخت. به او حقوق نمی‌دادند که بیکار بماند. به او حقوق می‌دادند که برای کارش ارزش قائل شود و سودآوری کند، اگرنه باید قبض‌ها را خودش پرداخت می‌کرد. از این‌رو، کارکنان باید بیش از حقوقی که می‌گیرند برای شرکت ارزش‌آفرینی کنند.

قرارداد کار مثل دستگاه فروش خودکار نیست. این‌طور نیست که پول بدهید و یک میان‌وعده بردارید. کارفرما روی کارکنان خود سرمایه‌گذاری می‌کند و در دوره کارآموزی هزینه می‌کنند و باید میزان ضرر و زیان خود را به حداقل برساند. به همین دلیل است که کارکنان باید در حین انجام وظیفه تلاش بیشتری به خرج دهند، به کارمند ارزشمندتری تبدیل شوند و دین‌شان را به کارفرما ادا کنند.

دوست من متوجه این موضوع نبود. چند هفته بعد اخراج شد. چاره‌ای هم نبود. طفلک فقط به دنبال «تعادل میان کار و زندگی» بود تا ارزش‌‌‏آفرینی. به خواسته‌اش رسید، اما سود چندانی برایش نداشت.

این جمله «تعادل میان کار و زندگی» اخیرا خیلی بیشتر شنیده می‌‌‏شود و بر این دلالت دارد که کار کردن جزو زندگی نیست و زندگیِ خوب عمدتاً با بیکاری پیش می‌رود. چه طرز فکر وحشتناکی!

فصل دوم کتاب فوق‌العاده «روحیات ۷۶» از اریک اسلون که در سال ۱۹۷۳ توسط انتشارات واکر منتشر شد، به زیبایی به مقوله کار می‌پردازد. اسلون می‌گوید سخت‌کوشی جزو فضائل بزرگ در آمریکا است که خب البته این کشور روزگار بهتری را نیز به خود دیده است.

این فصل بیشتر به عشق ورزیدن به کار اختصاص دارد و به این‌که صرفاً برای پول کار نکنید (که یک نماد و نشانه و ضرورت است) و هدف‌تان این باشد که با زور بازو و فکرتان ارزش‌آفرینی کنید. هرگز نمی‌توان با انگیزه مالی کار فوق‌العاده‌ای انجام داد. رقابت- شکست دادن رقیب- نیز چنین نتیجه‌ای دارد. دستاوردهای بزرگ از درونِ شما نشأت می‌گیرند و ماحصلِ رویا و فداکاری و عشقِ واقعی به ارزش‌آفرینی در زندگی هستند.

من این فصل را بسیار دوست دارم، زیرا این مسائل به کلی به فراموشی سپرده شده‌اند. اوضاع خیلی وخیم‌تر از دهه ۱۹۷۰ است.

سال‌ها است که فرایند استخدام براساس ارزش کار و ارزش بازدهی انجام نمی‌گیرد، بلکه براساس جذب نیروی مبتدی دارای تحصیلات پیش می‌رود.

چندین نسل دوران جوانی خود را بدون داشتن یک کار نان و آب‌دار سپری کرده‌اند. از این‌رو، جوانان با یک، دو یا سه مدرک از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شوند اما از کوچک‌ترین دانش یا تجربه کاری محروم هستند. آن‌ها در سال‌های جوانی‌شان- از ۱۶ تا ۲۵ سالگی- عادت‌های اشتباهی را یاد گرفته‌اند: این‌که دیر بخوابند، تا دیروقت بیرون از خانه باشند، با کمترین‌ها سر کنند، مثل دیوانه‌ها مهمانی بگیرند، تنبلی را به تمرکز ترجیح دهند، دوستان خود را به تعهداتی که دارند ترجیح دهند و احساس آسایش را از هرچیزی که باعث استرس، زحمت یا رنجش می‌شود مهم‌تر بدانند.

با چنین رویکردی نمی‌توان اقتصاد مولد ساخت و نمی‌توان برای خود زندگی رضایتمندانه‌ای دست‌و‌پا کرد.

این رویکرد با قضاوت درباره دیگران براساس شغل و موقعیت آن‌ها همراه بوده است: هرچه کمتر کار کنید و حقوق‌تان بالاتر باشد، موقعیت عالی‌تری دارید. هرچه بیشتر برای پول کار کنید، موقعیت‌تان نازل‌تر خواهد بود. بعضی‌ها حاضر به انجام کارهای «سطح پایین» نیستند، زیرا موقعیت‌شان را بهتر از این‌ها تصور می‌کنند.

یک جامعه آزاد چنین نگرشی ندارد و یک جای کار اشکال دارد و باید اصلاح شود.

هم‌اکنون مسائل درحال تغییر است و اخراج در تمام سطوح سیر صعودی دارد.

داستان زن جوانی را برای شما بازگو می‌کنم که خودم استخدامش کرده بودم و به علت بی‌کفایتی اخراجش کردم. این‌که بعداً نام مرا به‌عنوان کارفرمای قبلی به کارفرمای آتی‌اش داده بود، باعث شگفتی‌ام شد. آن آقا به من تلفن کرد. با فکر کردن به تمام جوانب درباره دو چیز صحبت کردم.

اول آن‌که او کارمند بسیار بدی بود. وظایفش را انجام نمی‌داد. همیشه گله‌مند بود. شبکه‌های اجتماعی را به کارش ترجیح می‌داد. قابل اعتماد نبود. وقتی از شرکت رفت، وضع‌مان بهتر شد.

آن آقا پشت تلفن گفت که این بدترین بازخوردی بود که تاکنون گرفته است. اما به او گفتم که هنوز حرفم تمام نشده است.

بنا به تجربه شخصی‌ام گفتم که همه باید از یک یا دو موقعیت شغلی اخراج شوند تا بفهمند اوضاع از چه قرار است. فرصت پیدا می‌کنند تا ببینند کجای راه را اشتباه رفته‌اند. قطعاً دوست ندارند دوباره درگیرِ چنین اتفاقی شوند، زیرا احساس ناکامی و ناامنی مالی باعث افسردگی می‌شود.

این‌طور ادامه دادم: «به دلم افتاده که حالا می‌تواند کارمند فوق‌العاده‌ای باشد. این‌که نام مرا به‌عنوان کارفرمای قبلی به شما داده گویای همه چیز است. مطمئن است که می‌داند و می‌دانم که کجای راه را اشتباه رفته است. این نشان می‌دهد که آماده تغییر است. به نظرم استخدامش کنید. می‌تواند بهترین کارمند شما باشد.»

از من بابت عجیب‌ترین بازخورد کاری‌اش سپاسگزاری کرد. یک سال بعد دوباره تلفن کرد. آخر قصه را می‌دانید: گفت که کارمند فوق‌العاده‌ای است. ظاهراً از تجربه اخراج خود درس عبرت گرفته است. جدی‌ترین و سخت‌کوش‌ترین کارمند تاریخ است. به او گفتم قابلی نداشت.

اگر بچه نوجوان داشته باشید، می‌دانید که یافتن شغل برای آن‌ها بسیار دشوار است، اما شغل دقیقاً همان چیزی است که بچه‌ها به آن احتیاج دارند. باید در بیرون از محیط مدرسه و خانه نیز قدرت و اختیار داشته باشند. آن‌ها باید در دنیای بزرگسالان ادغام شوند تا برای خود یک الگوی الهام‌بخش بسازند. آن‌ها باید با مراجعان گله‌مند، ساعت‌های کاری طاقت‌فرسا، خستگی، همکاران بد و رؤسای بی‌حوصله سر و کله بزنند.

به این می‌گویند: ماجراجویی! از این‌که ۵ روز در هفته به مدت ۸ ساعت به میز کارتان بچسبید و برای رسیدن به تطعیلات آخر هفته زندگی کنید، هیجان‌انگیزتر است.

این روزها کار کردن را تأسف‌بار می‌خوانند و فقط اوقات فراغت را پسندیده می‌دانند. بی‌معنی است. شکل‌گیری ایده «بازنشستگی» که یکی دیگر از محصولات دهه ۱۹۳۰ است، به تقویت این روند دامن زده است. آدمی باید در زندگی واقعی از هر فرصتی که برای دوری از بیکاری و انجام یک کار مفید استقبال کند و فرقی هم ندارد که بابت آن کار پولی نصیب او می‌شود یا خیر.

این قضیه مرا به یاد سال‌های دور می‌اندازد. دوست دارم از نو شاهد ظهور کارآموزی‌های قدیمیِ بی‌مزد و دیگر مناسباتی باشم که در آن می‌بایست برای برای کسب تجربه پول می‌دادیم. در حال حاضر تمام این مسائل از نظر فنی و بی‌دلیل برخلاف قانون هستند.

شخصی در دولت ترامپ گفته که اخذ مالیات کارگران جوان باید متوقف شود. ایده فوق‌العاده‌ای است. چیزی باید باشد که این ذهنیت احمقانه حق تنبلی را که بسیاری درگیرِ آن شده‌اند، درهم بشکند. این‌گونه نمی‌توان کشور را ساخت یا حتی زندگی خوبی برای خود دست و پا کرد.

کارمندان شاد، صرف‌نظر از کاری که می‌کنند، مردمان شادی هستند. ما همگی به این دلیل به دنیا آمده‌ایم که از خودمان آدم مفیدی بسازیم، نه آن‌که صرفاً از قطع شدن سرویس ماهواره خود گلایه کنیم.

سخت‌کوشی یک فضیلت است. هیچ مرزی بین کار و زندگی وجود ندارد. هردو یکی هستند. پیش‌تر به این مسئله واقف بودیم. آمریکا بر همین اساس بنا شده است: خون، عرق، اشک و ماشین‌آلات سنگین و ساعات کار طولانی. بی‌عملی مصداق بدبختی است.

ما می‌توانیم راهِ بازگشت به مسیر اخلاق کاری را بیابیم، اما صرفاً نباید نوع کارمان را عوض کنیم، بلکه می‌بایست طرز فکرمان را نیز تغییر دهیم.

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

درباره نویسنده: جفری ای. تاکر بنیانگذار و رئیس مؤسسه براون‌استون و نویسنده هزاران مقاله برای نشریات علمی و محبوب و همچنین مؤلف ۱۰ کتاب در پنج زبان مختلف است که آخرین مورد آن «رهایی یا خانه‌نشینی» نام دارد.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی