نویسنده: کی روبچک
در زمانی که همهچیز پرصدا، مبهم و دوقطبی به نظر میرسد، بسیاری از مردم بدون آنکه متوجه باشند، استرس را با خود به خانه میبرند. ما برای درگیریها همانطور آماده میشویم که روزی برای هوای طوفانی آماده میشدیم؛ نفس در سینه حبس میکنیم، شانهها را منقبض، و امیدواریم گفتوگو یک بار دیگر بدون فروپاشی بگذرد.
ممکن است این وضعیت در ظاهر به اختلافنظرها مربوط باشد؛ سیاست، رسانه یا آخرین جنجال روز؛ اما آنچه واقعاً تجربه میکنیم عمیقتر از اینهاست؛ مسئلهای جسمی است. بدن ما در حالت آمادهباش قرار گرفته است.
دانشمندانی که واکنش مغز و بدن را به استرس اجتماعی مطالعه میکنند؛ و به آنان «عصبپژوهان اجتماعی» گفته میشود؛ دریافتهاند که دستگاه عصبی انسان میتواند در وضعیتی گرفتار شود که آن را «هوشیاری اجتماعی» مینامند؛ نوعی آمادهباش زیستی که گویی همواره پشت سر خود را نگاه میکنیم.
وقتی احساس ناامنی، نادیدهگرفتهشدن یا بیاعتنایی میکنیم، بدن برای دفاع از خود آماده میشود. ضربان قلب بالا میرود، هورمونهای استرس افزایش مییابند، و مغز از حالت آرامش و تفکر، به وضعیت دفاعی تغییر میکند. فرقی نمیکند تهدیدی که احساس میکنیم جسمی باشد یا عاطفی؛ همان سامانههای عصبی فعال میشوند.
به همین دلیل است که انسان ممکن است پس از یک مشاجره یا حتی خواندن خبری ناراحتکننده احساس خستگی جسمی کند. بدن میان استرس روانی و جسمی تفاوتی قائل نمیشود؛ برای دستگاه عصبی، تهدید همان تهدید است.
متأسفانه جامعه ما هنوز سلامت روان و سلامت جسم را دو مقوله جداگانه میداند، گویی مغز و بدن با سیمکشیهای متفاوتی کار میکنند. برای ذهن، پزشکی داریم؛ برای قلب، پزشکی دیگر؛ و تقریباً هیچ درکی از این واقعیت نداریم که هر دو از یک سازوکار شیمیایی پیروی میکنند. برای اضطراب قرص میخوریم اما کمخوابیمان را نادیده میگیریم. فشار خون را درمان میکنیم اما به استرس مالی یا تنش اجتماعی که موجب آن است بیتوجه میمانیم. افسردگی را «بههمخوردگی شیمیایی» مینامیم اما به ندرت میپرسیم چه چیزی اساساً این مواد شیمیایی را دچار تغییر کرده است.
نوروساینس مدرن داستان دیگری روایت میکند. پژوهشهایی که به سرپرستی نائومی آیزنبرگر، جرج اسلاویچ و استیو کول در دانشگاه کالیفرنیا، لسآنجلس (UCLA) انجام شده نشان میدهد دردهای عاطفی مانند طرد شدن، تحقیر یا کنار گذاشته شدن همان نواحی مغز و همان سامانههای هورمونی را فعال میکنند که در آسیبهای جسمی فعال میشود. همان هورمون کورتیزولی که خشم را شعلهور میکند، دیواره رگها را نیز ملتهب میسازد. همان التهاب که موجب بیماریهای قلبی میشود، اضطراب و افسردگی را نیز تشدید میکند.
در بدن ما، دو سامانه جدا وجود ندارد؛ یکی است؛ و این سامانه زیر فشار فرو رفته است.
وقتی بدن احساس ناامنی میکند، ذهن تنگ میشود. هورمونهای استرس عملکردهای عالی مغز مانند منطق، همدلی و تفکر بلندمدت را سرکوب میکنند و بخشهایی را تقویت میکنند که برای ترس و واکنش طراحی شدهاند. هرچه احساس تهدید بیشتری کنیم، کمتر گوش میدهیم، کمتر اعتماد میکنیم، و بیشتر مطمئن میشویم که ما درست میگوییم و دیگران در اشتباهاند.
به همین دلیل است که انسانهای نیکنهاد بر سر میز شام، در شبکههای اجتماعی یا حتی در محلهها، فریاد میزنند. نه به این خاطر که ارزشهای خود را از دست دادهاند؛ بلکه چون آرامش خود را از دست دادهاند.
در بیشتر دوران تاریخ بشر، استرس موجوار میآمد. طوفانی میگذشت، خطر فروکش میکرد، و بدن دوباره به آرامش بازمیگشت. اما امروز، آرامش بهندرت بازمیگردد. هر صفحه و بلندگوی زندگی ما بر مدار فوریت کار میکند: خبر فوری، بحثهای بیپایان، هشدارها و اعلانها. بدن دیگر هیچگاه پیامی دریافت نمیکند که میگوید: «اکنون در امان هستی.»
طنز ماجرا در این است که «قدردانی» در چنین حالتی نمیتواند وجود داشته باشد. انسان نمیتواند همزمان احساس سپاس و احساس تهدید کند، زیرا این دو بر مدارهای زیستی متضاد عمل میکنند.
همانگونه که عصبپژوه استیون پورجِس در نظریه «چندواگال» خود توضیح میدهد، سامانه آرامش و ارتباط بدن که با عصب واگ فعال میشود، در هنگامی که مغز خطر را احساس کند، خاموش میشود. احساساتی مانند قدردانی و اعتماد این مدار آرامش را فعال میکنند، ضربان قلب را کاهش میدهند و سطح کورتیزول را پایین میآورند؛ در حالیکه تهدید، واکنش متضاد آن را برمیانگیزد: پاسخ «جنگ یا گریز» که بدن را از آدرنالین سرشار میکند. یکی از این سامانهها باید خاموش شود تا دیگری بتواند سخن بگوید.
به همین دلیل، عمل سادهای مانند نفس کشیدن آرام، صرف غذا بدون حواسپرتی یا گفتن دعای شکر میتواند بدن را به اندازه هر دارویی آرام کند. قدردانی حسی احساسی نیست؛ پدیدهای فیزیولوژیک است.
اما مشکل اینجاست که بسیاری از ما دیگر یادمان رفته چگونه به بدن خود گوش دهیم. ما این وظیفه را به کارشناسان، الگوریتمها و راهحلهای شرکتی سپردهایم که از بیارتباطی ما با خود، سود میبرند. به ما گفتهاند تا زمانی که مدرک علمی یا تشخیص پزشکی نداشته باشیم، صلاحیت شناخت خویشتن را نداریم. این پیام ما را وابسته، حواسپرت و از هم جدا نگه داشته است.
لازم نیست دانشمند باشید تا بفهمید بدنتان زیر فشار است. میتوانید تندتر شدن نبضتان را حس کنید، کوتاه شدن نفستان را متوجه شوید، یا دریابید که بهجای پاسخ دادن، صرفاً واکنش نشان میدهید. اینها نشانههای طبیعی بدناند و یادگیری شنیدن آنها، نخستین گام به سوی آزادی است.
خبر خوب این است که آرامش چیزی نیست که باید بخرید یا به دست آورید؛ در ساختار زیستی شما نهاده شده است. وقتی نفس خود را آهسته میکنید، بازدمتان را طولانیتر میسازید، یا پیش از سخن گفتن لحظهای درنگ میکنید، عصب واگ پیام «امنیت» را به مغز میفرستد. ضربان قلب کاهش مییابد، کورتیزول پایین میآید، و بخش پیشپیشانی مغز؛ که جایگاه منطق و شفقت است؛ دوباره فعال میشود.
اگر میخواهیم اعتماد را در خانوادهها، در جوامع و در ملت خود بازسازی کنیم، باید نه از سیاست، بلکه از فیزیولوژی آغاز کنیم. باید پیش از آنکه دوباره بتوانیم صدای یکدیگر را بشنویم، بدن خود را آرام کنیم. این کار با اعمالی ساده آغاز میشود: سکوت پیش از سخن، نفس پیش از واکنش، و حضور پیش از قانعسازی.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
کی روبچک فیلمساز صاحبعنوان، نویسنده، سخنران و مجری سابق برنامه «زندگی و زمانه» شبکه انتیدی است. او پس از بازداشت در چین به دلیل دفاع از حقوق بشر، زندگی حرفهای خود را وقف مبارزه با شکلهای مدرن و جهانی رژیمهای کمونیستی و سوسیالیستی کرده است. کتاب جدید او «انسانماندن در عصر هوش مصنوعی» نام دارد. او از سال ۲۰۱۰ تاکنون با اپک تایمز همکاری میکند.

















