
جهان مملو از اسراری است که دانش کنونی ما را به چالش میکشد. اپک تایمز در بخش ماوراء دانش، داستانهایی از پدیدههای خارقالعاده را گرد آورده است تا به تصورات ما بال و پر دهد و راه را برای مسائل ممکنی که قبلاً انکار میشدند باز کند. آیا آنها واقعی هستند؟ تصمیم با خودتان است.
بسیاری، از خاطرات خود در زمانِ بودن در رحم، هنگام تولد و – در موارد عجیبتر- بودن در عالمی دیگر پیشاز ورود به رحم میگویند.
هیچ راهی برای اثبات این پدیده، غیر از شواهد روایتی و داستانگونه وجود ندارد، با این حال برای بسیاری، تجربهای بسیار واقعی بهشمار میآید.
«الیزابت هالت»، پرستاری با مدرک روانششناسی، در کتاب خود به نام «داستانهایی از ارواح زادهنشده: رمز و راز و لذت ارتباط پیشاز تولد» مینویسد، معمولا ما از تجربهی پیشاز تولد چیزی نمیشنویم؛ زیرا: «آشکار کردن تجاربی که در تضاد با نگرش معمول دربارهی واقعیت است، ترسناک بهنظر میرسد. یکی از این زنان گفته است: « بهخاطر ترس از قضاوت مردم دربارهام، تمایلی به اشتراک گذاشتن آنها ندارم.»
پسری که آهنگی پخش شده در راه رسیدن به بیمارستان را بهخاطر میآورد
در وبسایت بنیاد تحقیقات تجربهی نزدیک به مرگ، «نیکولا ای.»، داستانی از یکی از دانشآموزانش به نام مایکل آورده است. نیکولا از دوستان مادر مایکل بود. مادر مایکل زمانی که وی تنها چند ماه داشت، فوت کرد. نیکولا، زمانی که برای حمایت از دوستش با او به بیمارستان رفته بود، شاهد تولد مایکل بود. نیکولا بعد از فوت دوستش، تماس خود را با مایکل و خانوادهاش قطع کرد؛ تا زمانی که مایکل، یکی از دانشآموزان وی در کلاس چهارم شد. نیکولا و مایکل هیچوقت در مورد مادر مایکل صحبت نکردند، اما او میدانست که نیکولا دوست مادرش بوده است.
از دانشآموزان خواسته شد که دربارهی اولین خاطرات خود بگویند. مایکل به توصیف جزئیات انتقال مادرش به بیمارستان در زمان تولدش بههمراه نیکولا پرداخت.
او گفت که در یک اتومبیل خاکستری بودند؛ مایکل اشعار آهنگی که دراتومبیل پخش میشد را بهیاد میآورد. او نیکولا را دید که در یک ایستگاه گاز توقف کرد و آدرس بیمارستان را پرسید. مایکل، نیکولا را دیده بود که از یک تلفن سکهای در بیمارستان استفاده کرده بود و در اتاق انتظار، پلیوری را به تن کرده بود که متعلق به او نبود.
همهی این چیزها صحت داشت.
در آن زمان نیکولا یک اتومبیل خاکستری رنگ داشت؛ دو سال بعد از تولد مایکل آن را فروخته بود. برخی از کلماتی که مایکل از آهنگ بهخاطر میآورد، مربوطبه آهنگی بود که نیکولا در اتومبیلش گوش میداد. در مسیر بیمارستان، نیکولا راه را گم میکند، بههمین دلیل در یک ایستگاه پمپ گاز توقف میکند تا مسیر بیمارستان را بپرسد. بیمارستان سرویس تلفن همراه نداشت؛ به همین خاطر مجبور میشود از تلفن سکهای استفاده کند. او از اینکه پلیوری که متعلق به او نبود را پوشیده بود، شرمسار بود؛ با اینحال کسی مدعی آن نشده بود. نیکولا بسیار سردش بود به همین خاطر آن را پوشیده بود. نیکولا از این موضوع به کسی چیزی نگفته بود.
مانند برخاستن از بیهوشی
مردی به نام «مایکل مگوایر»، تجربهاش را همچون بیداری از یک بیهوشی دانست.
«من کاملاً خودم را هنگامی که یک روح بودم بهیاد میآورم و ناگهان خود را بر روی زمین در کالبد یک نوزاد گرفتار دیدم. تقریبا شبیه این بود که یک عمل جراحی داشته باشم. لحظهای گویی در اتاق عمل درحال شمارش معکوس از ۱۰ هستی و لحظهای دیگر در اتاق ریکاوری. تنها تفاوت عمدهی آن این است که در قبل و بعد از عمل جراحی در حالتی خوابآلود هستی؛ اما در تجربهی من، قبل و بعد از انتقال به زمین، کاملاً آگاه بودم.»
بهیاد آوردن مشکلات زمان تولد
زنی به «جولیت» به هالت گفت که زمانی که سی ساله بود، خالهاش به او دربارهی مشکلاتی که در هنگام تولد او ایجاد شد، گفت؛ مشکلاتی که مادرش هرگز دربارهی آن به او نگفته بود. بهنظر خاطراتی که در زمان تولد همراه او بود، برایش مفهوم بیشتری پیدا کرد.
خالهاش به او گفته بود که او بهصورت اورژانسی در خانه بهدنیا آمد. هنگام تولد بیجان بود. خالهاش که فکر میکرد او مرده است، او را در اتاق دیگری گذاشت. هنگامی که ماما رسید، توانست او را احیا کند.
چیزی که جولی بهیاد داشت، این بود: «در مکانی غیرقابل توصیف بودم. مکانی صلحآمیز و آرام بود که افراد دیگری نیز همراه من بودند. آنها یکی بودند، همه یکی بودیم، نه مرد بودیم و نه زن. میتوانم آن را با چشم ذهن ببینم؛ اما قادر به توصیف آن نیستم. هیچ صدایی نبود، اما صداها را میشنیدم. کسی گفت، «یک بدن وجود دارد، شخصی که آن بدن متعلق به او بود، حس کرد زندگی برایش سخت است، پس نظرش را برای آمدن به زندگی زمینی عوض کرد.» اگر آن بدن را میخواستم باید از آن مکان، در همان لحظه میرفتم؛ مردد بودم. صدایی در نزدیکیام شنیدم که به من گفت: «نه، هنوز زود است، خیلی زود است، کمی دیگر بمان» اما من نمیتوانستم صبر کنم. باید برمیگشتم. کسی به من گفت: «همین حالا تصمیم بگیر.»
«زنی که پیشاز تولدم، مراقب من بود.»
این داستان در سایت Reddit آمده است: «همکارم، داستانی دربارهی دختر ۴ سالهاش گفت. او و همسرش، دخترشان را به یک کلیسای قدیمی در شهر بردند که کمی جاذبهی توریستی داشت. در آنجا تندیسی از مریم مقدس در نزدیکی محل ورودی وجود داشت. دخترش با دیدن آن مجسمه، بلافاصله به آن اشاره کرد و توضیح داد: «پدر، من او را میشناسم! آن زنی است که قبل از تولدم از من مراقبت میکرد.»
صدایی اطمینانبخش
«لیندا پارینو»، تجارب پیشاز تولد خود را در سایت About.com به اشتراک گذاشته است: «بهیاد میآورم که در ابری شناور بودم. تا جایی که میتوانستم ببینم، ابرهایی صورتی و آبی وجود داشت. در حالتی آرامبخش بودم که صدایی شبیه صدای یک زن را شنیدم که او را نمیدیدم. او بهآرامی صحبت میکرد و این ارتباط انگار گفتوگویی در ذهنم بود. بهیاد میآورم که به من گفت که نوبت من است که به زمین برگردم و متولد شوم. پاسخ دادم که میخواهم همانجا بمانم. او گفت که باید بروم، نگران نباشم، همهچیز بهخوبی پیش میرود. من این خاطره را تا آنجا که میتوانم در ذهنم نگه خواهم داشت و تاکنون برایم یک تسلی و مایهی آرامش بوده است.»
اپک تایمز در ۳۵ کشور و به ۲۱ زبان منتشر میشود.











