نویسنده: ویکتوریا دیویس هنسن
شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، در نشست اخیر سران آمریکا و چین در پکن گفت که امیدوار است طرفین در «تله توسیدید» گرفتار نشوند.
منظور شی چه بود؟ این مفهوم به کتاب و مقالهای از گراهام آلیسون، دانشمند برجسته علوم سیاسی، اشاره دارد.
آلیسون در این کتاب یک چارچوب نظری برای روابط بینالملل ارائه کرد. خلاصه نظریه او این است: تصور کنید یک قدرت برتر مانند اسپارت دوران باستان احساس کند که یک قدرت جدید، زورگوی منطقهای یا چیزی مشابه آن درحال ظهور است. در این حالت، قدرت بزرگ و برتر برای جلوگیری از رشد رقیب جدید به او حمله میکند و جنگ درمیگیرد.
او چند نمونه تاریخی ارائه کردخ و نام نظریه خود را «تله توسیدید» گذاشته است. توسیدید، تاریخنگار یونان باستان، که در حدود سال ۴۶۰ پیش از میلاد چشم به جهان گشود و در حدود سال ۴۰۰ یا ۳۹۵ پیش از میلاد چشم از جهان فروبست، تاریخچه جنگ پلوپونزی را به نگارش درآورده است.
توسیدید در دو بخش کلیدی از کتاب نخست خود نوشته که دلایل مختلفی برای شروع جنگ وجود داشت، اما محتملترین دلیل- و این را در دو بخش مختلف تکرار میکند- این بود که اسپارت از گسترش نفوذ آتن در جهانِ تحت سیطره یونانیها واهمه داشت و به همین دلیل در سال ۴۳۱ پیش از میلاد با حمله به آتیک، درحوالی آتن، آتش جنگ پیشگیرانه را شعلهور کرد.
آلیسون اصطلاح ابداعی «تله توسیدید» را به چند رخداد تاریخی تعمیم داد. شی به این دلیل به کتاب آلیسون اشاره کرد که او در بخشی از آن نوشته که شاید آمریکا دست به یک اقدام شتابزده یا پیشگیرانه بزند.
با تمام احترامی که برای گراهام آلیسون، پژوهشگر برجسته علوم سیاسی، قائل هستم، این نظریه را اشتباه میدانم.
نخست اینکه اگر نوشتههای توسیدید را بخوانید، آتن در سال ۴۳۱ پیش از میلاد یک قدرت نوظهور نبود. این شهر نقش پررنگی در پیروزی یونایان در نبرد سالامیس داشت. آتن و اسپارت همپیمان بودند و بعدها اختلاف پیدا کردند و از سال ۴۶۰ تا ۴۴۶ پیش از میلاد، یعنی ۳۰ سال پیش از جنگ پلوپونزی، برای نخستینبار وارد جنگ شدند.
دوم اینکه توسیدید در بسیاری از موارد تفسیرهای متفاوت و گاه ناسازگار ارائه کرده که در تضاد با یکدیگر قرار دارند.
چرا؟ زیرا او تاریخنگاری خود را در سال ۴۱۱ پیش از میلاد نیمهکاره رها کرد. نمیدانیم بهدلیل مرگش بود یا اینکه فرصت تکمیل آن را پیدا نکرد.
این اثر برای رفع تناقضها و ارائه روایت یکدست هرگز بازبینی یا بازنویسی نشد. او در جای دیگری از کتاب نوشته که آتن و اسپارت اختلافات بنیادین و وجودی داشتند. اسپارت حکومت الیگارشی داشت و آتن دموکراتیک بود.
اسپارت یک ابرقدرت زمینی بود و پیادهنظام قدرتمندی داشت. آتن بهعنوان یک امپراتوری دریایی و بهواسطه ناوگان عظیم خود شناخته میشد. جامعه آتن جهانشهری بود، اما اسپارتیها منزوی و تنگنظر بودند. از نظر قومی یا قبیلهای هم یونانیان ایونی و اسپارتیها دوریایی بودند. آتنیها بردهدار بودند، اما اسپارتیها رعیت داشتند که به آنها هلوت میگفتند.
و همینطور الی آخر. تفاوتهایی که توسیدید در کتاب خود بر آنها تأکید دارد، بهقدری زیاد هستند که شاید وقوع جنگ بین دو طرف اجتنابناپذیر بوده باشد؛ همانطور که در جنگ پلوپونزی اول و پیشتر در جنگهای ایران و یونان شاهد آن بودیم.
آیا این نظریه درباره رابطه امروزی آمریکا و چین صدق میکند؟ خیر. بهنظرم نه آمریکا یک قدرت گردنکلفت و هراسان است و نه چین قدرت نوظهوری که بتواند مایه هراس ما باشد. از این گذشته، قرار نیست علیه چین دست به اقدام پیشگیرانه بزنیم.
چرا میگویم چنین اتفاقی رخ نمیدهد؟ زیرا تمام شاخصهای مهمی که نشان میدهند یک ابرقدرت درحال ترقی است یا رو به افول میرود، از این حکایت دارند که آمریکا درحال پیشرفت است و این چین است که با مشکل دستوپنجه نرم میکند.
باروری: نرخ باروری آمریکا ۱.۷ و نرخ باروری چین ۱ است که یعنی جمعیت چین رو به کاهش بوده و بهسمت سالخوردگی میرود.
تولید نفت یا سوخت: امپراتوریها بر پایه سوخت توسعه مییابند. آمریکا بزرگترین تولیدکننده نفت و گاز در تاریخ جهان است. چین باید ۷۰ درصد از نفت مورد نیاز خود را وارد کند.
غذا: آمریکا بزرگترین صادرکننده جهان است و محصولات کشاورزی آن بیرقیب است. چین غنیتر از قبل است، اما الگوی مصرف این کشور تغییر کرده و اکنون ۳۰ درصد از غذای مورد نیاز خود را وارد میکند.
انرژی هستهای: آمریکا بزرگترین مصرفکننده انرژی هستهای غیرنظامی است و در حوزه همجوشی هستهای هم پیشتاز است. در رابطه با برنامه هستهای نظامی وارد جزئیات نمیشوم، اما باید بگویم که آمریکا بین ۶ هزار تا ۷ هزار سلاح هستهای دارد و چین بین ۶۰۰ تا ۷۰۰ سلاح هستهای دارد.
ناوهای هواپیمابر هستهای و ناوگروهها: قدمت ناوهای آمریکا به ۱۰۰ سال پیش برمیگردد و در این زمینه یک قرن تجربه دارد. چین حدود ۱۵ سال تجربه دارد و در تلاش است که سومین ناوگروه هواپیمابر خود را تکمیل کند. این درحالی است که ما ۱۱ ناوگروه داریم.
جنگنده: تجهیزات آمریکا هم بهترند و هم تعداد بیشتری دارند. میتوان همینطور به این مقایسه ادامه داد. آمریکا از نظر شاخصهای فرهنگی، اجتماعی، نظامی و سیاسی نسبت به چین دست بالا را دارد.
جامعه آزاد: قانون اساسی آمریکا قدمت بیشتری دارد و باثباتتر است. اگر ارزش بازار را در نظر بگیریم، هشت شرکت از ۱۰ شرکت برتر جهان آمریکایی هستند، نه چینی. سرانه تولید ناخالص داخلی آمریکاییها ۴۰ درصد بیشتر از سرانه چهار شهروند چینی است.
از اینرو، این نظریه که آمریکا نگرانِ از دست رفتن نفوذ و قدرت خود در برابر این قدرت نوظهور است، از اساس مردود است.
وقتی یک قدرت نوظهور در تقابل با یک قدرت برتر قرار میگیرد، همیشه این قدرت برتر نیست که جنگ پیشگیرانه را آغاز میکند. معمولاً قدرت نوظهور دست به چنین کاری میزند.
آلمان پس از جنگ جهانی اول فروپاشید، اما دوباره قدرت گرفت. حتی تصمیم گرفت امپراتوری بریتانیا را به چالش بکشد. پس دستبهکار شد و در جنگ جهانی دوم شکست خورد. امپراتوری ژاپن در سال ۱۹۴۱ به آمریکا- کشوری که از نظر صنعتی و نظامی قویتر بود- حمله کرد و مغلوب شد.
اتحاد جماهیر شوروی که پس از جنگ جهانی دوم فروپاشید، در دوران جنگ سرد تصمیم گرفت ما را که قدرت مسلط جهان بودیم به چالش بکشد. با اینحال، ما در جنگ سرد پیروز شدیم.
تقابل یک قدرت نوظهور با یک قدرت برتر همیشه به جنگ ختم نمیشود. اینطور نیست که قدرت نوظهور محکوم به شکست باشد. ببینید وقتی آمریکا در فاصله سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۹۲۰ سلطه امپراتوری و نیروی دریایی بریتانیا را به چالش کشید، چه اتفاقی افتاد. ما جای بریتانیا را بهعنوان ناظم جهان گرفتیم، اما هیچ جنگی رخ نداد.
آلمان در جنگ جهانی دوم مغلوب شد و فرانسه و بریتانیا به قدرتهای اصلی اروپا تبدیل شدند. اما چه اتفاقی افتاد؟ معجزه اقتصادی آلمان رخ داد و آلمان غربی در سال ۱۹۷۰ در اروپا آقایی میکرد. با اینحال، بین ایندو کشور و دو بلوک هیچ جنگی رخ نداد.
جنگ اجتنابناپذیر نیست. اگر هم اجتنابناپذیر باشد، قدرت برتر آغازگرِ آن نخواهد بود. قدرت نوظهور آغازگرِ جنگ است و معمولاً هم شکست میخورد.
این مسئله در رابطه با چین و آمریکا چه معنایی دارد؟ «تله توسیدید» چه در گذشته و چه امروز معنایی ندارد. نه ما آتن هستیم و نه آنها اسپارت. قرار نیست برای جلوگیری از رشد چین دست به جنگ پیشگیرانه بزنیم.
اگر واقعبین باشیم، این چین است که با مشکلات بنیادین و وجودی در زمینه باروری، نظام مالی، بدهی، انرژی و غذا دستبهگریبان است؛ مشکلاتی که این کشور را بیثبات کردهاند. اما هردو جزو قدرتهای هستهای هستیم و یکدیگر را به عقب میرانیم.
پس این اختلافات بنیادین چگونه برطرف میشوند؟ تایوان موضوع حساسی است، اما بازدارندگی هستهای همهچیز را حلوفصل میکند. هیچیک از دو طرف به دنبال آخرالزمانِ هستهای نیستند. توازن قدرت برقرار خواهد شد.
یک طرف تلاش میکند که با روسیه روابط دوستانه داشته باشد و طرف دیگر هم همین کار را میکند. یک مثلث به سبک و سیاق دوران کیسینجر شکل میگیرد: ما نه بهترین دوست یکدیگر خواهیم بود و نه بدترین دشمن یکدیگر؛ بلکه هرکدام یک ضلع مثلث خواهیم بود.
آمریکا متحدان خود را دارد. چین، کره شمالی و مقامات باقیمانده جمهوری اسلامی را در اختیار دارد. گاهی هم با روسیه ارتباط میگیرد. آمریکا هم ناتو، کشورهای نیمکره غربی، ژاپن، استرالیا، فیلیپین و کره جنوبی را دارد.
از اینرو، این دو کشور از نظر قدرت، ائتلاف و بازدارندگی نظامی مثل یکدیگر هستند. خبری از «تله توسیدید» نیست. اگر هم بود، شامل حال آمریکا نمیشد. اگر هم شامل حال آمریکا میشد، آمریکا آغازگرِ جنگ نمیبود. اگر هم جنگی را آغاز میکرد، کار احمقانهای میبود. هرچند احتمالاً در یک جنگ متعارف پیروز میشد.
ایده شی جینپینگ از اساس مردود است، اما انتظار میرود که چینیها به این ایده باور داشته باشند و اینطور تصور کنند که آنها قدرت نوظهور هستند و ما رو به افول هستیم.
این تصور نادرست است.
















