
ما اغلب در رابطه با بحران بهداشت عمومیِ مرتبط با رژیم غذایی نامناسب، عدم تحرک، و سیگار کشیدن میشنویم. اما در مورد استرس درازمدت و مداوم چطور؟
یک پزشک کانادایی به نام گابور مِیت در رابطه با ارتباط ذهن و جسم مطالعه میکند. بنابراستدلال او، استرس مزمن و درازمدت نقش بسیار مهمی در ایجاد بیماری بازی میکند.
جای تعجب نیست که احساسات میتوانند سلامت جسمی و فیزیکی را تحت تـأثیر قراردهند. وقتی که غمگین هستیم، گریه میکنیم. وقتی که شرمنده و خجالت زده هستیم، سرخ میشویم و یا وقتی عصبی هستیم، حس می کنیم چیزی گلوی ما را فشار میدهد و یا دلشوره میگیریم. کاملا واضح هست که احساسات ما فقط مختص به ذهنمان نمیشوند.
وقتی که مضطرب و پرازاسترس هستیم، بدن ما هورمونهای کورتیزول و آدرنالین ترشح میکند. ابن دو هورمون تمام بدن ما را تحت تأثیر قرار میدهند. آنها هضم غذا را متوقف کرده، سیستم ایمنی بدن را سرکوب کرده و تمام انرژی بدن را برای مقابله و یا فرار از آن وضعیت استرس زا بسیج میکنند.
این وضعیت برای وقتی که شما با یک خطری جدی که زندگی شما را تهدید میکند مواجهه میشوید، مانند وقتیکه یک جانور درنده قصد حمله به شما را کرده، بسیار مفید است. اما اگر برای روزهای متمادی، اندامهای بدن شما در این هورمونهای استرس غوطه ور باشند، بسیار مضّر بوده و میتواند منجر به مرگ شود.
بسیاری از ما عادت کردهایم که اینگونه زندگی کنیم و فکر میکنیم که طبیعی است. ما زندگی بدون استرس را کسل کننده وغیرقابل تحمل تصور میکنیم.
در اجتماع ما افرادی که شتابزده میروند، میروند و میروند مورد تحسین قرار میگیرند. از خود مراقبت کردن سرکوب شده و هر از گاهی سکون داشتن و فارغ از همه چیز بودن به جای اینکه سلامت و یا مسئولیت پذیری « در قبال سلامت خودمان » اتلاق شود، به مثابه تنبلی تلقّی میشود.
بنابر نظریه دکتر مِیت، اینکه ما چگونه احساساتمان را کنترل میکنیم شاخصِ کلیدیِ سلامت ماست. در مواردیکه افراد سالم مورد تهاجم یا هتک حرمت قرار میگیرند، آگاهانه خشمگین میشوند. به عبارتی آنها قاطعانه و آگاهانه واکنشی نشان میدهند که از سلامت خودشان محافظت کنند.
اما در عوض بسیاری از ما لبریز از احساسات میشویم. بنا بر تحقیقات دکتر مِیت « جهت سرکوب این احساسات شدید باید انرژی بسیار زیادی صرف شود که انجام این کار، خودش نیزاسترس زا است ».
چنین رفتاری تماما میتواند به دوران کودکی برگردد. ممکن است والدین به فرزندان خود بگویند « گریه نکن ». حتی در مواقعی ممکن است والدین کودکان خود را که به گریه کردن بهخاطر چیزی ادامه میدهند، تحقیر کرده و یا تهدید کنند. بنابراین کودکان یاد میگیرند که احساس خود را سرکوب و خفه کنند.
دکتر مِیت توضیح میدهد « زمانی که شما یک کودک هستید و والدین نمیتوانند احساسات شما را درست مدیریت کنند، یاد میگیرید که برای حفظ و بقای ارتباطتان با پدر و مادر، احساستان را سرکوب کنید. اما این پاسخ مقابلهای در دوران کودکی، منبع بیماری در بزرگسالی خواهد شد ».
از دیدگاه فیزیولوژیکی، با بیانی دیگر، مدفون کردن احساسات، آنها را متوقف نمیکند. گرچه حالا آن کودک در حال رشد و یا آن فرد بزرگسال مطلع نیستند که هورمونها همچنان در حال ترشّح هستند. این مسأله نه تنها منجر به بروز مشکلاتی در سلامتی آنها خواهد شد، بلکه مردم نیز از آنها سواستفاده خواهند کرد « حتی به آنها تعّرض میکنند » زیرا آنها نمی دانند که چه موقع ترس و یا خشمشان را بروز دهند و یا آن را کنترل کنند.
من از سن چهارده سالگی از بیماریهای مزمن و متعدد رنج میبردهام، علیرغم اینکه هرگز سیگار نمیکشیدم و یا هرکار ممنوع و غیر معقول دیگر را انجام نمیدادم. بهبود رژیم غذایی و یا ورزش کردن مداوم در بهبود من تأثیری نداشتند. مرتب از این متخصص به آن متخصص رجوع میکردم، درحالیکه بینتیجه بود.
اما احتمالا مشکل تنها از جسم من نبود.
در یک سال گذشته، یاد گرفتم « با کمک درمانگر » که چگونه دوباره گریه کنم، چگونه عصبانیتم را مدیریت کنم و شاهد بودم که سلامت جسمانی من در مدت زمان طولانی رو به پیشرفت گذاشت.
راهی که من در پیش گرفتهام، آسان نیست. دردناک است. من تمام خشمها، ناراحتیها و ترسهای فروخوردهام را که در درونم انباشته شده احساس میکنم و به آنها اجازه میدهم که از وجودم خارج شوند و این طاقت فرساست.
اما در عین حال، ارزشمندترین کاری است که من تاکنون انجام دادهام. درآن سوی دیگر، زندگی بهتر، سالم تر، شادتر و پربارتری درانتظار من است.
چرا پیدا کردن جواب دو دهه طول کشید؟ چرا این یک دانش مشترک بین همه پزشکان نیست و یا به اندازه توصیههای مربوط به رژیم غذایی و ورزش همهگیر نیست؟
اگر ما درآرزوی داشتن یک جامعه سالم ترهستیم، نمیتوانیم دید محدود داشته و فقط روی چربی، کالریها و یا سیگار کشیدن تمرکز کنیم. نباید کسانی را که احساساتشان را بیان میکنند و یا مراقبت از خود را تمرین میکنند مورد تحقیر و تمسخر قرار دهیم. همانگونه که عملکرد دکتر مِیت نشان میدهد « و من آن را به صورت دست اول در اختیار شما قرار میدهم »، فکر و جسم ما، آنگونه که ما فکر میکنیم از هم جدا نیستند.












