نویسنده: جیمز برایسن
تجربه هنری مقولهای است که باید به جستوجوی آن برویم. بازدید از گالریهای هنری، شرکت در کنسرتها و تماشای تئاتر بیدلیل نیست. اما هنر اینروزها تقریباً هیچ نقشی در زندگی روزمره ما ندارد. با اینحال، معماری یک استثناء بزرگ است.
نمیتوانیم بناهایی را که احاطهمان کردهاند نادیده بگیریم. ساختمانهای شخصی و عمومی، از محلهای که در آن زندگی میکنیم گرفته تا فضاهای عمومی و اماکنی که در آنها به عبادت میپردازیم، بر زندگی یکایک ما اثر میگذارند و بخشی از تجربه روزمره ما را شکل میدهند.
از اینرو، معماران و صنعتگران باید مانند یک همسایه خوب عمل کنند و از ساختن بناهایی که هیچ سنخیتی با محیط پیرامون خود ندارند اجتناب کنند. در تمام سبکهای مهم معماری به این موضوع توجه شده که در ساخت خانهها، کتابخانهها، معابد یا کلیساها باید اصل همسایگی را رعایت کرد. این اصل در یونان و روم باستان و به همان اندازه در اروپای قرون وسطی و عصر رنسانس مورد توجه قرار داشته است.
اما همهچیز دگرگون شده است.
یک سبک جدید معماری در قرن هفدهم دنیا را فراگرفت که بعدها به «باروک» معروف شد. اگر به اروپا سفر کرده باشید، حتماً با این سبک آشنایی دارید: از خانههای بزرگ روستایی انگلستان مانند کاخ بلنهایم، زادگاه وینستون چرچیل، و اقامتگاه پادشاه خورشید در ورسای، که بخش بزرگی از تاریخ جهان در آن رقم خورده، گرفته تا میدان سنپیترو در رم که به دست بزرگترین معمار عصر باروک، جان لورنتسو برنینی (۱۶۸۰-۱۵۹۸)، طراحی شده است.
سبک معماری باروک هیچ سنخیتی با اصل همسایگی ندارد. سازههای باروک عامدانه از محیط پیرامون خود متمایز شدهاند و نمیتوان نادیدهشان گرفت. این سازهها بیننده را به تماشای یک نمایش پرشکوه دعوت میکنند. باروک بهجای آنکه مانند همسایهای فروتن رفتار کند، وارد زندگی روزمره میشود و توجه تمام و کمال بیننده را میطلبد.
چه استدلالی میتواند این گسست آشکار از سنت معماری فروتنانه را توجیه کند؟
بهنظرم انقلاب باروک چشماندازی نو برای فهمِ ماهیت زیبایی و قلبِ واقعیت پیش روی بیننده میگذارد.
نخست باید به زمینه تاریخی آن توجه کرد. سبک باروک بهویژه در مناطق کاتولیک جنوب اروپا و در دوران اصلاحات کاتولیکی شکوفا شد؛ سبکی که کلیسای کاتولیک در واکنش به ساخت مراکز بزرگ موعظه پروتستانها در قرنهای شانزدهم و هفدهم در پیش گرفت. پروتستانها اهل موعظه بودند، اما کاتولیکها در کنار وعظ و آموزش بهدنبال آن بودند که با روح و جان مؤمنان ارتباط بگیرند. زمانی که سپاهیان مسیحی هنوز با هم سرِ جنگ پیدا نکرده بودند، رقابت بر سر تسخیر روح و روان مؤمنان مسیحی با سرعت پیش میرفت.
بناهای باروک نگاهِ نوینی به ماهیت زیبایی دارند. زیبایی چیزی است که آدمی را به تماشا فرامیخواند. ریشه واژه زیبایی در زبان یونان باستان مترادف «فراخوان» است. یونانیان نخستین تمدنی بودند که از منظر فلسفی به مقوله زیبایی پرداختند. در ساخت بناهای باروک از ایده زیبایی بهمثابه دعوت استفاده شده است.
هردعوتی آغازگرِ حرکت است، زیرا انسان را به واکنش وامیدارد. بناهای باروک از شما دعوت میکنند که وارد شوید و در فضای داخلی آنها قدم بزنید. نماهای بیرونی معمولاً سرشار از ظرافت و زیبایی هستند و در طراحی آنها بهجای خطوط مستقیم از قوسهای موجدار استفاده شده که حاصلِ بازیگوشی معمار با سطوح مقعر و محدب است. اما بخش اصلی ماجرا بعد از ورود به بنا آغاز میشود. باروک میکوشد هوش و حواس بیننده را چنان تحت تأثیر بگذارد که گاه حتی به مرحله فریب آگاهانه آنها میرسد؛ تأثیری که به آن «ترومپلوی» یا فریب چشم گفته میشود. این مسئله ممکن است باعث شود که بیننده احساس پریشانی یا سردرگمی کند، اما کنجکاوی او را هم برمیانگیزد.
این فضای مقدسِ کلیساست که روشنترین تصویر را از هدف باروک ارائه میکند. باروک زیبایی را بهمثابه مکاشفه میبیند؛ پدیدهای آنی، فراگیر و پرشکوه. کلیسای باروک فضا را به صحنه تئاتر تبدیل میکند. اغلب پردههایی را میبینید که گویی کنار رفتهاند تا دیوارنگاره مقدس در بالای محراب نمایان شود؛ تصویری که اغلب یکی از قدیسان حامی را نشان میدهد: مریم و کودک، میکائیل فرشته مقرب یا پطرس. گاهی هم حامیان کلیسا را میبینید که از ایوان داخلی به تماشایِ رویدادهای بزرگ مذهبی نشستهاند؛ همانطور که برنینی تندیس اعضای خاندان کورنارو را در «وجد سانتا ترسا» در کلیسای سانتا ماریا دلا ویتوریا در رم طراحی کرده است.
گوته معماری را مصداق «موسیقی منجمد» میدانست. بیتردید سبک باروک را در ذهن داشته است. باروک نهتنها با زرقوبرق خود هوش و حواس بیننده را تسخیر میکند، بلکه با جایگزینی دایرههای دوره رنسانس با بیضیها، نصب ستونهای کاذب در گوشهها برای ایجاد زوایای منعطف و ایجاد چشمانداز وسیع، حس پویایی و جلوهگری را در بیننده پدید میآورد. تندیسها همهجا هستند و گویی در فضا شناورند یا میرقصند. سقفنگارهها که گویی از قالب دوبعدی خود بیرون زدهاند، اغلب پیکره فرشتگانی هستند که بهشکل کودکان بالدار به تصویر کشیده شدهاند. همهچیز بازیگوشانه طراحی شده و به سمفونیِ حواس شباهت دارد.
باروک به همان اندازه که پرده از اسرار برمیدارد، آنها را در هالهای از ابهام قرار میدهد. در فضای باروک بهسختی میتوان منبع نور را پیدا کرد؛ امری که فضا را رازآلودتر میکند و به جلوه نمایشی محیط میافزاید. موسیقی در حین مراسم مذهبی یا اجرای کنسرت در فضا به حرکت درمیآید؛ درست همانطور که نگاه بیننده به اینسو و آنسو میچرخد و جلوه صوتی باشکوهی را پدید میآورد. احساس میکنیم برای لحظهای به واقعیاتِ ناپیدا دست مییابیم که درحالت عادی به آنها دسترسی نداریم.
ریشارد واگنر پدیده تلفیق هنرها را «گزامتکونستورک» یا اثر هنری جامع مینامد. واگنر در آخرین اپراهای خود تلاش کرد چیزی را بازآفرینی کند که معماران باروک دو قرن پیش بهصورت خودجوش و با همراهی آیین عشای ربانی کاتولیک و آهنگسازانی همچون موتسارت در موسیقی کلیسایی پدید آورده بودند.
باروک درس مهمی درباره چیستیِ زیبایی به ما میدهد. زیبایی میکوشد هوش و حواس بیننده را خشنود کند، اما نباید به حس رضایتمندی بسنده کنیم. زیبایی ترغیبمان میکند که بهدنبال منشأ بگردیم. این سبک معماری ساختارشکن، خود را از سنت معماریِ همساز با محیط معاف کرده و مانند بستر مکاشفه عمل میکند. باروک کوششی است که زیبایی برای پردهبرداشتن از واقعیاتِ ناپیدا از طریق تجربه حسی انجام میدهد تا انسان را در همین لحظه و همین دنیا با حقیقتِ زندگی روحانی آشنا کند.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.
جیمز برایسن مدرس و پژوهشگر است. او تحصیلات مقطع دکتری خود را در دانشگاه کمبریج به پایان رسانده و در آلمان، بریتانیا، کانادا و آمریکا تدریس کرده است. برایسن در تحقیقات خود بر تأثیر فلسفه باستان بر فلسفه غرب، الهیات و ادبیات تمرکز دارد.












