ازدواج نهتنها مرد را محدود نمیکند، بلکه او را به رسالتی مهمتر در عرصه عشق، سرپرستی و تأمین آتیه فرامیخواند.
همه تصور میکنند که معنی شوهر را میدانند، اما آیا واقعاً چنین است؟ تعریف ساده «مردی که ازدواج کرده» نمیتواند غنا و عمق واقعی این کلمه و حقیقت مرتبط با آن را منعکس کند.
چگونه میتوان به معنای واقعی کلمه به مفهوم شوهر پی برد؟ زبان انگلیسی بهمانند سایر موارد چند سرنخ در اختیار ما میگذارد. کلمه انگلیسی «husband» از کهنواژه «husbonda» گرفته شده که خود از زبان نورس باستان (نوردیک کهن: از زبانهای ژرمنی شمالی که در عصر وایکینگها رایج بود) و واژه «husbondi» اقتباس شده که به معنی «سالار خانه» یا «منزلنشین» است. این کلمه از ترکیب «hus» به معنی «خانه» و «bondi» به معنی «ساکن، مالک یا کشاورز» تشکیل شده است.
براساس فرهنگ واژگان آمریکن هریتیج، «سالار خانه معمولاً معنی همسر نیز میدهد و به نظر میرسد که معنی امروزی کلمه شوهر در انگلیسی از همین واژه اقتباس شده است.»
شوهر: فراتر از یک واژه
ارزیابیهای زبانشناختی نشان میدهند که مفهوم «شوهر» در ذهن قدیمیها در غرب با مکان، زمین یا خانواده گره خورده بود. آقا قبل از ازدواج میبایست نوعی دارایی یا سرمایه در اختیار میداشت تا آن را به خانم پیشکش کند. رسالتی که آقا و خانم در آستانه آغاز آن بودند، یعنی تشکیل یک زندگی مشترک و بنیان نهادن خانواده، نیازمند پشتوانهای ملموس بود؛ جایی که بتوان در آن پختوپز کرد و جایی که سرپناه آدم باشد. ظاهراً نیاکان ما مرد خانهدار را مترادفِ مرد متأهل میدانستند.
این نکته به ما نشان میدهد که «ایفای نقش شوهر» در گذشته صرفاً در تعهد به یک خانم خلاصه نمیشد، بلکه تعهد به مکان زندگی را نیز دربرمیگرفت؛ جایی که بستر اصلی زندگی مشترک مرد و زن محسوب میشود. اگر بدانیم واژه «bondi» در زبان نورس باستان با واژه «bond» در قرون وسطی، به معنی رعیتی که تحت نظام فئودال به زمین ارباب وابسته بود و روی آن کار میکرد، ارتباط دارد، قضیه روشنتر میشود. درواقع، وجود رعیت به زمین گره خورده بود.
از اینرو، ایفای نقش شوهر نوعی «بندگی» است. شوهر همچون رعیت آزادی ندارد. نه آزاد است که با زن دیگری ارتباط بگیرد و نه آزاد است که فارغ از پیوندهای خانوادگی، همچون دوران قبل از ازدواج، از جایی به جای دیگر نقل مکان کند. شوهر به مردی اطلاق میشود که ریشههای خود را در خاک فروبرده تا چیز جدیدی از دلِ آن شروع به روییدن کند. عجیب آنکه او با فدا کردن خواستههای شخصی خود بهازای تعهدی که باعث میشود بهترین نسخه وجود خود را به منصه ظهور بگذارد، احساس آزادی و رضایت بیشتری پیدا میکند.
ریشهشناسی عمیق
کلمه دیگری نیز با واژه «شوهر» گره خورده که ابعاد جدیدی از این نقش مردانه را آشکار میکند. در نگاه نخست، کلمه «husbandry» هیچ ارتباطی با کلمه «husband» به معنی شوهر ندارد. کلمه «husbandry» به معنی پرورش گل و گیاه و حیوانات، استفاده محتاطانه از منابع یا تأمین خانوار است. اما اکنون که به اهمیت ریشهشناختی کلمه «husband» در پیوند با «خانوار» پی بردهایم، درک بهتری از اهمیت این تعریف پیدا خواهیم کرد. جان کادبک، فیلسوف آمریکایی مینویسد: «ابهام ظاهری در واژه شوهر ما را با حقیقتی ژرف مواجه میسازد: هنر رسیدگی به مسائل مادی (که زمین در آن جایگاهی ممتاز اما نه انحصاری دارد)، با ازدواج گره خورده است.»
وندل بری، نویسنده، معتقد است: «کلمه «husbandry» به یک پیوند اشاره دارد. این کلمه در اصل به پیشه مردِ خانه اطلاق میشود که پذیرفته به خانوار خود خدمت کند. ایفای نقش شوهر به منزله استفاده محتاطانه، صیانت، ذخیره، تثبیت و حفاظت از منابع است.»
شوهر ضمن همکاری با همسر وظیفه اداره امور خانه را برعهده دارد وباید محیطی فراهم کند که تمام اعضای خانه بتوانند در آن به رشد و شکوفایی برسند. بدیهی است که بنیان این زندگی سالم در روزگار قدیم براساس تولید غذا استوار بود که با هنرهای کشاورزی سروکار دارد. مفهوم «دامپروری» نیز به همین شکل توسعه پیدا کرد. بری مینویسد: «زبان کهن نشان میدهد که کلمه «husbandry» در پیوند با زمین، خاک، گیاهان و حیوانات اهلی کاربرد داشته که از اهمیت این موارد در کانون خانواده حکایت دارد.»
براساس این دیدگاه، کلمه «husbandry» به مجموعهای گسترده از فعالیتهایی اشاره دارد که در بستر خانواده انجام میگیرند. این فعالیتها بر شکوفاسازی ظرفیت نهفته در جانداران انسانی و غیرانسانی در محیط خانه یا زمین متمرکز هستند که به رشد و شکوفایی و سعادتمندی آنها در چارچوبی هماهنگ و زیبا میانجامند.
معانی متفاوت با هدفی واحد
این ملاحظات زبانی به ما یادآور میشوند که مفهوم «شوهر» در اصل به چیزی فراتر از صرفِ عشق یک مرد به یک زن اشاره داشته است. اگرچه تردیدی نیست که این پیوند، منشأ و خاستگاه این تعریف بوده است. جان کادبک میگوید: «وقتی مردی ازدواج میکند، مهمترین پیوند او در زندگیاش باید متعلق به همسرش باشد. اما این پیوند بخشی از یک شبکه بزرگتر است؛ شبکهای با محوریت کاشانهای که آنها به کمک یکدیگر میسازند. از آنجا که مرد وجود خود را به همسرش گره میزند، همزمان خود را به خانهشان نیز که هردو در آن سهیم هستند، متعهد میسازد.»
وقتی مرد و زنی عاشق یکدیگر میشوند، دوست دارند در همه چیز با هم شریک باشند. عشق ذاتاً براساس بخشش و پذیرش شکل گرفته است. زن و شوهر دوست دارند زیر سقف، کنار سفره و در بستر شریک یکدیگر باشند. آنها دوست دارند مشکلات یکدیگر را به دوش بکشند و دلخوشیهای یکدیگر را چندبرابر کنند. آنها دوست دارند زندگیای تازه را به واسطه آوردن فرزند با یکدیگر و با جهان قسمت کنند.
اینها همه به شکلگیری چیزی منتهی میشوند که کادبک آن را «زندگی مشترک» و «شبکه پیوندها» مینامد؛ شبکهای که برای شکوفایی اعضای خانه و خانواده، مستلزم تأمین منابع مادی است. شوهر کار میکند تا این سمفونی پیچیده را رهبری کند؛ سمفونی حیاتی انسانی که براساس عشق جریان دارد.
همهچیز از عشق آغاز میشود و در عشق پایان میگیرد. وقتی مرد نقش شوهر را برعهده میگیرد و «سالار خانه» میشود، در مقام یک خدمتگزار عمل میکند. خدمت مرد به همسر و فرزندانش در قالب مدیریت منابع مادی خانه انجام میگیرد. کادبک به زیبایی میگوید: «شوهر بهطور کلی به مردی اطلاق میشود که عاشق شده و متوجه میشود که همین عشق او را به سمت مأموریت عظیم خود سوق میدهد.»
چنانکه که فیلسوفانی همچون ارسطو از گذشتههای دور تأکید کردهاند، دیدگاه فعلی در قبال منابع خانوار، که همگی در خدمت خانواده قرار دارند، باید در تعریف ما از مقوله اقتصاد مورد توجه قرار بگیرد. ارسطو کتاب اقتصاد خود را با صحبت درباره امور خانه آغاز میکند.
یک نظام اقتصادی سالم، نظامی خانوادهمحور است. از اینرو، سرآغاز و سرانجام فرایندهای اقتصادی نه انباشت بیپایان سرمایه در شرکتها، بلکه تأمین نیاز خانوادهها و جامعه در مسیر شکوفایی است. آغاز و پایان کار در عشق و جامعه انسانی خلاصه میشود.
خوب است که شوهران، همچون ملتها، انگیزه بنیادین خود را به خاطر آورند. کادبک مینویسد: «همواره پای عشق در میان است و عشق است که آدمها را به هم متصل میکند. مرد متأهل متوجه میشود که عشقِ نخستین او زندگیاش را محدود نمیکند، بلکه بلوغِ عشق به شکلی معجزهآسا قلب او را پهناور میسازد، به دورنمای او وسعت میبخشد و دستانش را به انجام کارهایی وامیدارد که در مخیلهاش نمیگنجد.»

















