Search
Asset 2

دیدگاه: چرا سوسیالیست‌‌های ملی‌گرا چپ‌گرا بودند؟

سوسیالیست های ملی گرا، چنان که از نام شان پیداست، سوسیالیست بودند. از این گذشته، آن ها سوسیالیستی تمامیت خواه بودند و الگوی نهادی آن ها تمامیت خواهی شوروی بود.
عکسی بدون تاریخ از آدولف هیتلر، دیکتاتور آلمان، به همراه وزرای خود در مقر سوسیالیست‌های ملی‌گرا در برلین. (Keystone/Getty Images)

تحلیل | نویسنده راین مک‌میکن سردبیر میسز وایر و آسترین کارشناس علوم سیاسی

اگر حوصله یا کنجکاوی داشته باشید و در هزارتوهای محافظه‌کارانه در شبکه‌های اجتماعی سرک بکشید، با ابعاد کوچکِ جنبشی مواجه خواهید شد که از تمایلی پنهان یا آشکار برای احیای آدولف هیتلر و سوسیالیست‌های ملی‌گرا (نازی‌ها) حکایت دارد.

این مسئله اغلب در نظرات یا میم‌هایی که سوسیالیست‌های ملی‌گرا را به‌عنوان مدافعان «غرب» در برابر چپِ جنگ‌طلبی که در آن مقطع در اروپا رشد می‌کرد به تصویر می‌کشند،‌ مشهود است. برای نمونه، در یک میم روی تصویری از هیتلر نوشته‌اند «سعی کردم نجات‌تان بدهم». این تصویر و تصاویر مشابه به‌طور کلی با نظراتی با این مضمون همراهند که اگر سوسیالیست‌های ملی‌گرا رژیم مورد علاقه خود را در سراسر اروپا روی کار می‌آوردند، اروپای غربیِ امروز در وضعیت بهتری به سر می‌برد. پیام کلی این است که هیتلر، ناجی قرن بیستم بود که سعی داشت از اروپا در برابر منجنیق ویرانگرِ انقلابیون چپ‌گرا محافظت کند.

اما خبر بد اینکه سوسیالیست‌های ملی‌گرا مدافع نهادهای سنتی غربی نبودند. سوسیالیست‌های ملی‌گرا نه‌تنها دشمن چپِ انقلابی نبودند، بلکه خودشان هم چپ بودند و صرفاً به نوع متفاوتی از تمامیت‌خواهی چپ‌گرای لنینیستی مقید بودند.

سوسیالیست‌های ملی‌گرا- چنان‌که از نام‌شان پیداست- سوسیالیست بودند. از این گذشته، آن‌ها سوسیالیستی تمامیت‌خواه بودند و الگوی نهادی آن‌ها تمامیت‌خواهیِ شوروی بود.

این مسئله به تفصیل در کتاب «خاستگاه‌های تمامیت‌خواهی» نوشته هانا آرنت تشریح شده است. آرنت می‌گوید هیتلر و سوسیالیست‌های ملی‌گرا به‌طور کلی دیکتاتوری‌های فاشیستی اروپا- کشورهای حوزه دریای بالتیک، مجارستان، اسپانیا و دیگران- را به دلیل کاستی‌های مفرط در رابطه با الگوی تمامیت‌خواهی نفی می‌کردند. در مقابل، سوسیالیست‌های ملی‌گرا رژیم بلشویک روسیه (و حزب کمونیست آلمان) را ستایش می‌کردند. آرنت نتیجه می‌گیرد که هیتلر هرگز قصد نداشت از «غرب» در برابر بلشویسم محافظت کند و حتی در بحبوجه جدال با روسیه شوروی همواره آماده بود تا برای نابودی غرب به «سرخ‌ها» بپیوندد.

نابودی غرب برای نجات آن

البته هیتلر از تمام غربی‌هایی که از ایدئولوژی انقلابی او تبعیت نمی‌کردند بیزار بود. او مردی است که وقتی معلوم شد ورماخت از شمال فرانسه بیرون رانده خواهد شد، دستور نابودی کامل پاریس را صادر کرد. هیتلر مردی است که فرمان نِرو را صادر کرد و دستور داد که تمام زیرساخت‌های آلمان- از جمله زیرساخت‌های لازم برای تأمین غیرنظامیان- برای کاهش سرعت پیشروی متفقین نابود شوند. به گفته زیردستان هیتلر، او از این بابت که این کار مردم آلمان را به سمت گرسنگی مطلق سوق می‌دهد نگران نبود. تمدن آلمان از دیدگاه هیتلر سزاوارِ زنده ماندن نبود، زیرا در نبرد علیه اسلاوها و دیگر فرودستان اروپا شکست خورده بود.

اگر هیتلر واقعاً به فکر حفظ نهادهای غربی در برابر بلشویک‌ها بود، به‌طور حتم هرگز به لهستان حمله نمی‌کرد. به هرصورت، در دهه ۱۹۳۰ این لهستانی‌ها– نه آلمانی‌ها- بودند که به سنگر اصلی شرقی در برابر اشاعه کمونیسمِ شوروی در غرب بدل شده بودند.

البته این واقعیت که بلشویک‌ها روسیه را کنترل می‌کردند، «هدیه» دیگری بود که رژیم آلمان به دنیا پیشکش کرده بود. اگر ارتش امپراتوری آلمان ارتش تزار را در سال ۱۹۱۸ از بین نمی‌برد، لنین هرگز نمی‌توانست کنترل روسیه را به دست بگیرد.

متعاقب آن‌که لنین پیمان برست-لیتوفسک را در سال‌های پس از جنگ جهانی اول لغو کرد و مرزهای شوروی را در سال ۱۹۱۹ به سمت غرب سوق داد، این لهستانی‌ها بودند که با بلشویک‌ها مبارزه کردند. این لهستانی‌ها بودند که قهرمانانه جلوی پیشروی شوروی را گرفتند. نبرد ورشو در سال ۱۹۲۰ باعث شد که شوروی به فکر صلح بیافتد و از برنامه‌های بلندپروازانه لنین برای فتح اروپا به دست بلشویک‌ها دست بکشد.

اگر هیتلر به دنبال تضعیف قدرت شوروی بود، دست‌کم سعی می‌کرد لهستانی قوی‌تر به‌عنوان حائل بین اروپای مرکزی و شوروی بسازد. اما هیتلر با شوروی به توافق رسید تا لهستان نابود شود و شرق این کشور به دست کمونیست‌های شوروی بیافتد.

هیلتر درعمل چندان به فکرِ دفاع از تمدن غرب نبود، بلکه براساس دغدغه‌های کوته‌بینانه خود درخصوص بازپس‌گیری دانتسیش از دست لهستانی‌ها و منکوب کردن اسلاوهای لهستانیِ به قول خودش «بی‌ارزش» عمل می‌کرد. حقارت نژادیِ لهستانی‌ها در قوانین و ایدئولوژی نازی محرز بود. هاینریش هیملر با بیان این‌که «سیاست ما این است که مطمئن شویم همه لهستانی‌ها از صفحه روزگار محو می‌شوند… و ملت بزرگ آلمان باید نابودی لهستانی‌ها را وظیفه اصلی خود بداند» جای شکی باقی نگذاشت.

چگونه ممکن است این‌که سوسیالیست‌های ملی‌گرا به حفظ ارزش‌های سنتی غرب اهمیت می‌دادند، با نابودی لهستانی‌ها سازگار باشد. به هرصورت، لهستان مهم‌ترین و قابل اطمینان‌ترین پایگاه تمدن غرب در شرق اروپا بود. لهستانی‌ها سرسخت‌ترین مدافع مسیحیتِ لاتین بودند. لهستانی‌ها مردمانی بودند که پادشاهی هابسبورگ را از محاصره وین بیرون کشیدند. در جریان جنگ سرد، این لهستانی‌ها بودند که برخلاف مردمان نسبتاً بی‌تفاوتِ آلمان شرقی خاری در چشم رژیم شوروی شدند.

سوسیالیست‌های ملی‌گرا چپ‌گرا بودند

این واقعیت که سوسیالیست‌های ملی‌گرا با چپ انقلابی سازگار بودند، در کتاب «چپ‌گرایی: از دو ساد و مارکس تا هیتلر و مارکوزه» نوشته اریک فون کوئنلت-لدین، استاد بزرگ اتریشی، به تفصیل بررسی شده است.

کوئنلت-لدین آگاه‌تر از آن بود که شیفته نظریه‌های ساده‌اندیشانه درباره حسن نیت هیتلر یا تلاش نجیبانه او برای نجات مسیحیت شود.

کوئنلت-لدین که هیتلر را انسانی «روان‌جور و میان‌مایه» می‌دانست، معتقد بود که او به ایده‌های موسولینی مبنی بر این‌که «همه چیز از آنِ دولت است، چیزی خارج از دولت وجود ندارد و چیزی علیه دولت نیست» متعهد بوده است؛ شعاری که کاملاً با تفکر سنتی غرب مغایرت دارد. هیتلر مانند سوسیالیست‌هایی نظیر موسولینی از منابع ایدئولوژیک مشابهی تغذیه می‌کرد، اما باورهای هیتلر با علاقه‌مندی او به سوسیالیست‌های، ملی‌گرای چک تغییر شکل پیدا کرد. بسیاری از باورهای اصلی و اساساً چپ‌گرایانه هیتلر وام‌دارِ ایدئولوژی سوسیالیست‌های ملی‌گرای چک هستند: «مخالفت با دخالت دین در سیاست، تلفیق اساسی ملی‌گرایی و ​​سوسیالیسم، اعتماد به طبقه کارگر، دهقانان و طبقه متوسط ​​کم‌برخوردار و مخالفت با طبقه اشراف.» ایدئولوژی او همچنین ضد سرمایه‌داری و در نتیجه علیه بورژوازی بود.

مؤلفه ملی‌گرایانه این ایدئولوژی باعث شد که سوسیالیست‌های ملی‌گرا در اتفاقی تاریخی در جناح راست قرار بگیرند، اگرچه کوئنلت-لدین می‌گوید ملی‌گرا در بستر اروپا «محافظه‌کارانه» نبود:

«سوسیالیست‌های ملی‌گرا در آلمانِ پس از جنگ جهانی اول در کمال تأسف در جایگاه راست افراطی قرار گرفتند، زیرا مردمان ساده‌اندیش تصور می‌کردند که ملی‌گرایان آن زمان، اگر نگوییم محافظه‌کار، راست‌گرا هستند. اگر به یاد بیاوریم که مترنیخ، خانواده‌های سلطنتی و ابرمحافظه‌کاران اروپایی در گذشته تا چه حد مخالف ملی‌گرایی اروپا در آن زمان بودند، به عجیب بودنِ این ایده پی می‌بریم. ملی‌گرایی با مفهوم آن زمان درواقع محصول جانبی انقلاب فرانسه (که دست‌کمی از نظامی‌گری نداشت) بوده است.»

اما حتی کسانی که ظرافت‌های ملی‌گرایی را مجاب‌کننده نمی‌دانند، می‌توانند تعارض سوسیالیست‌های ملی‌گرا با نهادهای سنتی اروپایی را در نفرت نازی‌ها از قدرت بزرگ محافظه‌کار اروپا، یعنی کلیسای کاتولیک، درک کنند.

کوئنلت-لدین ضدیت هیتلر با مذهب کاتولیک را با سال‌های اولیه زندگی او تحت رژیم محافظه‌کار اتریش مرتبط می‌داند؛ رژیمی که هیتلر از آن متنفر بود. کوئنلت-لدین می‌گوید وقتی دولت اتریش پس از جنگ تهدید کرد که هیتلر را به دلیل فرار از خدمت بازداشت می‌کند، نفرت هیتلر از کلیسای کاتولیک دوچندان شد.

واقعیات سیاسیِ سوسیالیست‌های ملی‌گرا این قضیه را به خوبی منعکس می‌کند. این حزب در جریان ظهور رایش سوم همچنان مورد بی‌مهری کاتولیک‌ها قرار داشت. کوئنلت-لدین می‌نویسد:

«بررسی افزایش عددی نفرات احزاب مختلف در چهار انتخابات منتهی به روی کار آمدن هیتلر بسیار جالب است… نمودارهایی که منتشر کرده‌ام به وضوح نشان می‌دهند که مذهب عامل اصلی رشد سرزمینیِ سوسیالیست‌های ملی‌گرا بوده است. تردیدی نیست که فتوحات نازی‌ها عمدتاً به لطف پروتستان‌ها یا به تعبیر دقیق‌تر با حمایت پساپروتستان‌های «ترقی‌خواه» محقق شده است: یک نگاه اجمالی به نمودارهای آماری همه چیز را ثابت می‌کند.»

زمانی که رژیم هیتلر به قدرت رسید، دست به کار شد و همان بلایی را که کاتولیک‌ها از آن می‌ترسیدند بر سرشان آورد. رژیم سوسیالیست ملی‌گرا مانند انقلابیون فرانسه و دیگر تمامیت‌خواهان متعهد شد که کشور را از وجود مسیحیت پاک کند. این امر مستلزم آن بود که دولت آلمان کنترل کامل نهادهای مذهبی را به دست بگیرد. کلیساها درعمل تحت مالکیت دولت درآمدند و مسیحیان از آزادی بیان و رفتار مذهبی محروم شدند. روحانیون مخالف مورد هدف رژیم هیتلر قرار گرفتند، اما روحانیون کاتولیک به شکلی ویژه در معرض تهدید بودند.

برای نمونه، اردوگاه داخائو یک پادگان مخصوص روحانیون داشت که بیش از ۲ هزار و ۷۰۰ روحانی در آن زندانی بودند. حدود ۹۵ درصد از این روحانیون کاتولیک بودند. بیش از هزار کشیش کاتولیک در داخائو جان باختند. با روحانیون غیرآلمانی داخائو بدتر از دیگر روحانیون رفتار می‌کردند. به ماکسیمیلیان کلبه، قدیس لهستانی، به جرم «جنایت‌های سیاسی» در آشویتس گرسنگی دادند و او را کشتند.

سوسیالیست‌های ملی‌گرا از جایگزینی آداب و رسوم دینی جدید با تنوعی که از جنبش‌های چپ‌گرای امروزی انتظار داریم، راضی بودند. جای تعجب نیست که بسیاری از مقامات عالی‌رتبه نازی نسبت به الحاد آلمانی، آیین‌های سرّی و دیگر باورهای مذهبی «عصر جدید» وسواس داشتند.

اما به‌رغم تمام شواهد به نظر می‌رسد که میم «هیتلر سعی داشت اروپا را نجات بدهد» در بین برخی از کسانی که خود را مدافعان سرسخت یا سنت‌شکنِ «مسیحیت» و «غرب» می‌دانستند، ماندگار شد. از این گذشته، کسانی که حامی احیای سوسیالیست‌های ملی‌گرا هستند، تحت تأثیر ایده‌ای که هیتلر را مدافع غرب می‌داند، خط تبلیغاتی چپ‌ها را ترویج کرده و نازی‌ها را به‌عنوان محافظه‌کار، واپس‌گرا، مسیحی یا نوعی سنت‌گرای اروپایی به تصویر می‌کشند.

البته، این نباید باعث تعجب ما شود. سوسیالیست‌ها از نظر کسانی که در پی نابودی غرب بودند، چیزی جز احمق‌های مفید نبودند. مدافعان امروزی هیتلر نیز همین‌گونه هستند.

از Mises.org

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

راین مک‌میکن سردبیر میسز وایر و آسترین است. او دارای مدرک اقتصاد و علوم سیاسی از دانشگاه کلرادو است و از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۴ اقتصاددان بخش مسکن کلرادو بوده است. او کتاب «کابوی کمونیست: بورژوازی و دولت-ملت در ژانر وسترن» را به نگارش درآورده است.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی