Search
Asset 2

داستان من و همسر دومم: «عشقی که حس می‌کردیم نایاب است»

من مسیحی هستم. وقتی قرار بود طلاق بگیرم و دو فرزند خردسالم را بزرگ کنم، از یک مشاور مسیحی کمک گرفتم. به دنبال پاسخ بودم.
تصویر تزئینی است (eldar nurkovic/Shutterstock)

«سفر شفابخش من» مجموعه‌داستانی ویژه به قلم افرادی است که چون راه دیگری پیش پای خود نمی‌دیدند، به مسیرهای نامعمول تندرستی روی آوردند.

من مسیحی هستم. وقتی قرار بود طلاق بگیرم و دو فرزند خردسالم را بزرگ کنم، از یک مشاور مسیحی کمک گرفتم. به دنبال پاسخ بودم. پسرم دوران سختی را می‌گذراند و نمی‌خواستم به نقطه اول بازگردم و با مردی شبیه به شوهر اولم ازدواج کنم.

بخشیدن شوهرم نقطه شروع بود. مشاورم توضیح داد که «بخشش عملی است ارادی که بموجب آن دِینی را که از دیگران طلب دارم باطل می‌کنم. آن وقت اگر از سر خشم از آن دِین یاد کنم، همانند فریبکاری است.» از این‌رو، شوهرم را بخشیدم. و هربار که دوباره به یادش می‏افتادم، به خودم یادآوری می‌کردم: «من او را بخشیدم، او دیگر دِینی به من ندارد. نمی‏خواهم فریبکار باشم.»

با ادامه این کار توانستم به زندگی‌ام ادامه دهم. در آغاز هیچ حس متفاوتی درون خود نداشتم اما به انجام آن‌چه آموخته بودم ادامه دادم و سرانجام با گذشت یک سال، بخشش را درون خودم احساس کردم. هرروز دعا می‌کردم و بتدریج داشتم از جدایی بهبود می‌یافتم و مدتی به مشاوره ادامه دادم.

«خداوند موهبت‌های بسیاری در این بین فراهم کرده که خانواده و آدم‌های زندگی‌ام را نیز شامل می‌شوند. دوجا کار کردم تا از پس مخارج زندگی بربیایم و تصمیم گرفتم تا بزرگ شدن بچه‌ها ازدواج مجدد نکنم. قرار می‌گذاشتم اما کسی را که بخواهم با او ازدواج کنم پیدا نکردم و تصمیم گرفتم دیگر ازدواج نکنم و فقط از بودن با دوستانم لذت ببرم.»

در دلم می‌گفتم اگر خداوند می‌خواست مردی در زندگی‌ام باشد، او را سر راهم قرار می‌داد. هشت سال گذشت و پس از فارغ‌التحصیلی دخترم از دبیرستان، در کلیسا با مرد بیوه فوق‌العاده‌ای آشنا شدم. می‌دانستم وقتی اولین‌بار از من خواست با او قرار بگذارم، همچنان از فقدان همسرش ناراحت بود اما می‌خواستم او را اندکی بیش‌تر بشناسم.

هربار بیرون می‌رفتیم، در عجب بودم که چقدر دوستش دارم و بعد از دو ماه و دفعات زیادی که با هم بودیم، از من خواست با او ازدواج کنم. جواب مثبت دادم! هردومان پس از مدت‌ها در شادترین حالت ممکن بودیم. بیست‌و‌پنج سال گذشت و شادترین زندگی ممکن را داشتیم. ده سال پیش، مرد نجیب و مهربان زندگی‌ام را از دست دادم. ناگهانی اتفاق افتاد و نتوانستم با او خداحافظی کنم. اما می‌دانم جای او نزد خداست، همان‌جا که من نیز روزی خواهم بود.

از این‌رو، احساس می‌کنم خداوند شوهرم را برایم برگزید. عشق محشری داشتیم که حس می‌کردیم نایاب است.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی