نویسنده این مقاله، جاناتان میلتیمور، مدیر تیم ادیتوریال بنیاد آموزش اقتصاد است. نوشتههای او در مجله تایم، وال استریت ژورنال، سیانان، فوربز، فاکس نیوز و استار تریبون منتشر میشود.
اگر بگوییم تصورِ انسانی مفلوکتر از کارل مارکس دشوار است، اغراق نکردهایم؛ مخصوصا وقتی کتاب «شیطان و کارل مارکس» از پل کنگر را بخوانید، چیزهای زیادی در رابطه با پدر کمونیسم به چشمم میخورند.
کارل مارکس بیش از هر چهره دیگری در تاریخ نمونه بارز فردی است که سعی در اصلاح جهان دارد اما از اصلاح خویشتن غافل مانده است.
گویی تمام صفات ناپسند انسانی در این مردِ کینهتوز گردهم آمدهاند؛ کسی که فلسفهاش را نیز برمبنای بدخواهی و خودبیزاری خویش بنا نهاد.
او مردی تنبل اما حریص بود و همیشه از خانواده و دوستانی که نگران خوشبختی و سلامتی او بودند، پول طلب میکرد. به نظر میرسید مارکس متوجه این موضوع نبود یا اهمیتی به آن نمیداد. آنها برای او صرفاً وسیلهای برای رسیدن به اهدافش بودند. مارکس آنقدر خودبین بود که گویی در دنیای دیگری سیر میکرد. شرارت و بدمستی او شهره عام و خاص بود. اما چیزی که واقعاً باعث شگفتیام میشود، ژولیدگی اوست.
پلیس پروس در گزارش خود در حدود سال ۱۸۵۰ مارکس را اینگونه توصیف میکند:
«بهنظر میرسد بندرت سمت حمام، اصلاح سر و صورت و تعویض لباس میرود و دوست دارد مست کند… زمان مشخصی برای خوابیدن یا بیدار شدن ندارد… از کار افتاده… در یک کلام، همه چیز او درهم و برهم است. نشستن برای او به کاری بس خطرناک تبدیل شده است.»
بهعنوان فردی با اصل و نسب آلمانی به شما میگویم که این حجم از ژولیدگی شباهتی به آلمانیهای دیروز و امروز ندارد. آلمانیها به تمیزی خود میبالند.
نه مارکس اینگونه بود و نه خانهاش که همیشه کثیف، نامرتب و بههمریخته بود. جسم مادی او نیز از این قاعده مستثنی نبود. بدنش بو میداد و سر تا پای او جوش زده بود. (پل جانسون، تاریخنگار، در کتاب «روشنفکران» به تفصیل در اینباره توضیح داده اما من به همینها بسنده میکنم.)
روزی مارکس به همکار خود، فردریش انگلس، به شوخی گفت: «من نیز همچون ایوب مورد آزمایش الهی قرار گرفتهام اما به اندازه او خداترس نیستم.»
الان توضیح میدهم که چرا به این موارد اشاره کردم.
مارکس در پی توسعه نظامی برای زیستن بود، که با زیادهخواهی گره خورده بود. مانیفست او خواستار ایجاد «تغییری شگرف» در ذات بشر در تلاش برای دستیابی به هدف مصلحانه و سکولارِ «احراز حقیقت جهان» بود. (شاید بگویید چنین سطرهایی از ذهن پدر مارکس و در ملامت پسرش که هر یک یا دو هفته یکبار نظام جدیدی کشف میکرد، تراوش کرده باشند.)
اما مارکس بهرغم تمام سخنان متظاهرانهاش و دورنمای باشکوهی که برای نوع بشر متصور بود، حتی نتوانست خانه، سلامتی و زندگی شخصی خودش را مدیریت کند.
مدیریت زندگی شخصی آنقدرها هم که فکر میکنید آسان نیست. گاهی اینطور به نظر میرسد که هزاران مانع در برابر ماست که ما را از زندگی مطلوب بازمیدارند و مشکلات بسیار بیشتری بر سر راهمان میگذارند. اما گذر از این موانع و یادگیری نحوه گریز از مشکلات، مسیری است که به رشد فردی منتهی میشود و ما را به سوی دنیایی بهتر رهسپار میکند.
۲۵۰۰ سال قبل از تولد مارکس، افلاطون، فیلسوف یونانی، توصیه بهتری از فیلسوف کمونیست ما ارائه کرده است: اول خودت را اصلاح کن.
جردن پیترسون، جردن پیترسون روانشناس مشهور کانادایی، اخیراً به تفسیر این عقیده پرداخته و توصیه کرده که اگر کسی میخواهد زندگی خود و جهان را بهبود بخشد، باید از مرتب کردن اتاقش شروع کند.
پیترسون میگوید: «اگر نمیتوانید اتاقتان را مرتب کنید، کی باشید که بخواهید دنیا را نصیحت کنید؟»
این توصیه خیلی به درد کارل مارکس میخورد اما گمان نمیکنم وقعی به آن مینهاد.
یکی از نکاتی که در کتاب کنگر توجهم را به خود جلب کرد، این بود که مارکس از کسانی که دوستش داشتند و نگرانش بودند، پیشنهادات خوبی دریافت میکرد. پدرش در نامهای تاثیرگذار (و پیشگویانه) به او نوشته بود که نگران است پسرش نتواند مسیر خوشبختی را پیدا کند.
هاینریش مارکس از پسرش پرسید: «آیا هرگز- و این یگانه تردیدِ دردناکی نیست که در قلبم دارم- خواهی توانست به شادی حقیقی انسانگونه دست یابی؟»
کارل در پاسخ از پدرش خواست پول بیشتری برای او بفرستد.
ویدئوی جردن پیترسون را که در این مقاله به آن اشاره شده است میتوانید از اینجا ببینید. این ویدئو به زبان انگلیسی است.
دیدگاه ارائهشده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکسکننده دیدگاه اپک تایمز نیست.












