Search
Asset 2

اگر خاندان پهلوی‌ به قدرت نمی‌رسید: آیا ایران به سرنوشت افغانستان دچار می‌شد؟

دو کشور ایران و افغانستان با تمدن مشترک طی یک قرن گذشته مسیرهای متفاوتی را پیموده‌اند، درحالیکه در مقاطعی از تاریخ، سرنوشتشان به یکدیگر پیوند خورده است.
(Social Media)

چهارم و پنجم مردادماه در تقویم تاریخ معاصر ایران، یادآور درگذشت دو پادشاه سلسله پهلوی است؛ رضاشاه پهلوی، بنیان‌گذار این سلسله، در ۴ مرداد ۱۳۲۳ در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی درگذشت و محمدرضاشاه پهلوی، فرزند و جانشین او، در ۵ مرداد ۱۳۵۹ در قاهره مصر چشم از جهان فرو بست.

دو پادشاهی که دولت مدرن ایران را ساختند، تلاش در بازیابی شکوه تمدنی ایران داشتند و یکپارچگی ارضی، ثبات اقتصادی و اجتماعی آن را تضمین کردند، آن‌ها در شرایطی دنیا را ترک کردند که دور از وطن و در غربت و تبعید به سر می‌بردند.

در چنین روزهایی، نه‌تنها نگاه به کارنامه این دو پادشاه ایران اهمیت دارد، بلکه بازطرح یک پرسش بنیادین نیز اهمیت دارد، اینکه اگر خاندان پهلوی‌ در آغاز قرن چهاردهم شمسی (قرن بیستم) به قدرت نمی‌رسید، آیا ایران به سرنوشت کشورهایی چون افغانستان دچار می‌شد؟

این پرسش، تنها یک فرض تاریخی نیست؛ بلکه نکته کلیدی ا‌ست برای فهم تفاوت مسیر توسعه، نوسازی و اقتدار ملی ایران با برخی کشورهای همسایه که دچار فروپاشی ساختار دولت و درگیر جنگ‌های داخلی شدند.

دو کشور ایران و افغانستان با تمدن مشترک طی یک قرن گذشته مسیرهای متفاوتی را پیموده‌اند، درحالیکه در مقاطعی از تاریخ، سرنوشتشان به یکدیگر پیوند خورده است.

در ویدیوهای منتشر شده از ایران در دوران قاجار و پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه پهلوی، شیوه پوشش زنان و مردان ایرانی و بافت روستایی ایران، پیشه‌های مردم و شیوه زیست قبیله‌ای اقوام و ترکیب قومی در ایران، تفاوت خاصی با افغانستان در آن دوران ندارد؛ چرا که افغانستان در نیمه قرن هجدهم میلادی و کمی بعد از درگذشت نادرشاه افشار بدست احمدشاه درانی، یکی از فرماندهان نادرشاه از ایران جدا شد و پیش از آن به عنوان یک سرزمین واحد با ساختار قومی و عشیره‌ای بود.

در تابستان سال ۱۴۰۰ رسانه‌های داخلی ایران گزارش دادند که بیژن عبدالکریمی، استاد دانشگاه آزاد اسلامی بعد از انتشار سخنانش درباره رضاشاه برای مدتی از این دانشگاه اخراج شد. او در یک برنامه تلویزیونی جمهوری اسلامی گفته بود که اگر نوسازی‌های رضاشاه نبود، ایران در حد افغانستان بود.

او تنها کسی نیست که معترف است، اگر خاندان پهلوی نبود، وضعیت سیاسی و اقتصادی ایران و افغانستان مشابه هم بود.

به عقیده نگارنده این مقاله، مسیر تاریخی این دو کشور از دهه ۱۳۰۰ شمسی (۱۹۲۰ میلادی) به‌طور چشم‌گیری از هم جدا شد و آن زمانی بود ایران، تحت رهبری رضا شاه پهلوی به سوی دولت‌سازی و نوسازی رفت و دیگری در دام تداوم بی‌ثباتی و سپس جنگ‌های داخلی افتاد.

ایجاد دو دولت مرکز با دو رویکرد متفاوت

اگر به تاریخ این دو کشور نگاه کنیم، هر دو کشور شاهد پادشاهانی بودند که به دنبال تشکیل دولت مرکزی بودند.

ایجاد ارتش ملی، خلع سلاح عشایر و دولت‌سازی به شیوه مدرن، بخشی از اقدامات رضاشاه برای ایجاد دولت مرکزی مقتدر بود.

به روایت تحلیلگران تاریخ، قبل از کودتای بدون خونریزی رضاشاه در سوم اسفند ۱۲۹۹ شمسی، ایران، به دلیل ضعف حاکمانش تبدیل به کشوری از هم گسیخته شده بود. بلشویک‌ها یا همان مارکسیست‌های انقلابی شوروی به تازگی قدرت را در روسیه به دست گرفته بودند و به تعبیر عباس میلانی، پژوهشگر تاریخی، یک دولت شورایی را در گیلان ایجاد کرده بودند.

پژوهشگران تاریخ بر اینکه ایران در دوره قبل از رضاشاه از نظر بافت اجتماعی و سیاسی در معرض فروپاشی بود، توافق‌نظر دارند.

رضاشاه همچنین مقابله با سقوط اخلاقی را در دستور کار خود قرار داد که در میان محافل آن زمان بخصوص در میان درباریان قاجار در قالب «غلام‌بچه بازی» رواج داشت. هر چند سند رسمی از ایجاد قوانین و مقررات علیه «بچه‌بازی» از آن دوره منتشر نشده است، اما شواهد تاریخی نشان می‌دهد که در دوره رضاشاه، این عادت نکوهیده کمرنگ شد.

اپک‌تایمز در یکی از مقالات گذشته‌اش به نقش خاندان پهلوی در یکپارچه کردن ایران و جلوگیری از تجزیه و فروپاشی این کشور پرداخته است.

رضاشاه هر چند با یونیفرم و چکمه‌های نظامی، ردای پادشاهی بر تن کرده بود و طی دوران پادشاهی خود با همان یونیفرم نظامی خود امورات مملکتش را سر و سامان می‌داد و از قدرت نظامی خود برای حفظ جان شهروندانش استفاده می‌کرد. او برای سرکوب مخالفان خود جز در موارد معدود، دست به کشتار نزد. پیامدهای اقدامات رضاشاه، ثبات سیاسی و اقتصادی را برای مردم ایران به همراه آورد.

در افغانستان نیز امیر عبدالرحمان‌خان در پایان قرن نوزدهم در تلاش بود تا حکومت مرکزی مقتدر بوجود آورد. او برای این کار به دنبال تثبیت قدرت قومی برآمد و هزاره‌های افغانستان را نسل‌کشی کرد و ۶۰ درصد هزاره‌ها در این قتل‌عام پاکسازی قومی شدند و بسیاری از بازماندگان این نسل‌کشی به بردگی گرفته شدند. او همچنین برای رسیدن به هدف تثبیت قدرت خود با کافر خواندن و گرفتن دستور مذهبی از شیوخ سنی برای قتل‌عام شیعیان، درصدد برآمد تا قوم پشتون را نیز برای کشتارها همراه کند. او علاوه بر تضعیف هزاره‌ها به دنبال این بود که از مذهب برای مشروعیت بخشیدن به قدرت خود استفاده کند.

امیر عبدالرحمان همچنین از طریق دیوان‌سالاری و تمرکز منابع مالی از طریق وضع مالیات بر قبایل و اقوام و ساختن ارتش متمرکز، حکومت مقتدر موردنظر خود را بوجود آورد. اقدامات او بخصوص در نسل‌کشی یک گروه قومی بزرگ در افغانستان باعث شکاف‌های عمیق قومی، شکل نگرفتن هویت ملی و زمینه‌ساز بی‌ثباتی‌های آینده شد.

او پادشاه معاصر رضاشاه نبود و چند سال قبل از به قدرت رسیدن رضاشاه درگذشت. امان‌الله، پادشاه افغانستان که هم‌دوره رضاشاه بود، هر چند تلاش‌های مشابهی برای ایجاد دولت مدرن در افغانستان کرد، اما هرگز نتوانست به مانند رضاشاه، کشورش را متحول کند.

شاه امان‌الله برای ایجاد دولت مدرن، تلاش کرد که ملت‌سازی کند، اقدامات او شامل دادن آزادی‌های مذهبی، ایجاد نهادهای دولت مدرن، لغو برده‌داری و شناختن تمام اقوام افغانستان به عنوان شهروند این کشور بود، اما در مقابل، او ملت‌سازی را با تمرکز بر تسلط هویتی قوم پشتون (افغان) بر تمامی اقوام افغانستان آغاز کرد.

او در ابتدا پروژه ناقلین را اجرا کرد که نوعی مهندسی اجتماعی بود که از آن به عنوان یکدست‌سازی قومی نیز یاد می‌شود و طی آن جمعی از قبایل پشتون وفادار به دولت خود را در مناطق شمال افغانستان و در بین اقوام ترکمن، ازبیک‌ها، تاجیک‌ها و هزاره‌ها جابجا کند. این سیاست از منظر دولت، عاملی برای «یکپارچگی ملی» بود، اما در عمل باعث شکاف و بی‌اعتمادی قومی شد و هرگز به ملت‌سازی منجر نشد.

تلاش‌های نوسازی محمدرضاشاه و محمدظاهرشاه

محمدرضاشاه پهلوی و محمدظاهرشاه در همسایگی یکدیگر در نیمه قرن بیستم حاکم بودند و در شرایط جنگ سرد، در تلاش برای نوسازی کشور خود، به‌ویژه از طریق رشد صنعت، ایجاد زیرساخت‌ها و آموزش فنی گام‌هایی برداشتند، اما دستاوردها، موانع و ابزارهای در اختیار آن‌ها تفاوت‌های قابل‌توجهی داشت.

محمدرضاشاه به عنوان دومین شاه خاندان پهلوی بعد از پدر، قدرت را در دست گرفت. او تلاش داشت تا اقدامات زیربنایی پدرش را توسعه بدهد. او همان‌طور که در کتاب‌هایش بخصوص در کتاب «به سوی تمدن بزرگ» نیز ذکر کرده بود، به دنبال تبدیل ایران به یک کشور توسعه‌یافته صنعتی بود، به همین دلیل سپاه دانش، سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی را ایجاد کرد تا خدمات صنعتی، آموزشی و بهداشتی را در سراسر ایران ارائه دهد.

در ۳۷ سال حکومت محمدرضاشاه، ارتش ایران تبدیل به پنجمین نیروی قدرتمند نظامی جهان شد.

او با تاکید بر توجه جامعه ایران به سنت‌ها و تاریخ باستانی، جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی را برگزار کرد و مبدا تاریخ ایران را از هجری شمسی به آغاز سلطنت کوروش بزرگ تغییر داد. او درصدد بود تا هویت مردم ایران را نه براساس تعلقات قومی و مذهبی بلکه براساس تاریخ باستانی ایران تعریف کند.

همچنین برج شهیاد نمادی از ایران نوین و بنای یادبود جشن‌های ۲۵۰۰ ساله بود، به عبارتی این بنا تجلی آرزوی شاه برای ورود به تمدن بزرگ بود.

محمدظاهرشاه، پادشاه آرامی بود که زمام امور را چهار دهه در افغانستان برعهده داشت. او در ده سال پایانی سلطنت خود که از آن به دهه دموکراسی یاد می‌شود، ثبات و آرامش را در افغانستان بوجود آورد. تعدادی از کارخانه‌های محدود را ایجاد کرد که از این دوره به عنوان «مدرنیزاسیون» یاد می‌شود.

شکوفایی فرهنگی در ایران و زبان‌ستیزی در افغانستان

ظاهرشاه در دوره خود زبان فارسی را از کتاب‌های درسی افغانستان حذف کرد، آتش زدن کتاب‌های به زبان فارسی بخشی از پروژه فارسی‌ستیزی در این دوره بود. زبان پشتو تنها زبانی بود که باید در مکاتب تدریس می‌شد و فشار زبانی و قومی در این دوره بر سایر اقوام افغانستان افزایش یافت.

این سیاست‌های تبعیض‌آمیز مانع از شکل‌گیری همبستگی ملی در سرتاسر کشور شد و به شکاف گسترده زبانی و قومی انجامید که نتیجه آن، تضعیف انسجام اجتماعی و ناتوانی در تحقق پروژه توسعه همگانی بود. نارضایتی اقوام غیرپشتون در نهایت یکی از عوامل اصلی بی‌ثباتی سیاسی شد؛ چرا که توسعه اقتصادی و فرهنگی بدون مشارکت اکثریت متکلمین فارسی زبان قابل تداوم نبود.

در چنین شرایطی همسایه غربی افغانستان یعنی ایران در دوره‌ای از شکوفایی زبان فارسی و تثبیت هویت ملی بود. هنرمندان ایرانی برای مناسبت‌های مختلف به افغانستان می‌رفتند و هنرمندان و اهل فرهنگ افغانستان نیز متقابلا برای شرکت در برنامه‌های فرهنگی و هنری به ایران سفر می‌کردند، روابط فرهنگی بسیار نزدیک بود. آصف محمود، هنرمند طبله‌نواز در خاطراتش از سفر به ایران، همراه با احمدظاهر اسطوره موسیقی افغانستان یاد می‌کند که در آن برای اجرای آهنگ در جشنی به مناسبت تولد ولیعهد پهلوی (شاهزاده رضا پهلوی) دعوت شده بود و احمدظاهر آهنگ «چشم سیه داری، قربانت شوم» را به همین مناسبت خواند.

سیاست محمدرضا شاه با تاکید بر فرهنگ و تمدن چند هزار ساله ایرانی برای اقوامی که در افغانستان از سیاست استیلای قومی پادشاهان افغانستان به تنگ آمده بودند، روزنه امیدی برای پاسداشت میراث‌های فرهنگی و هویتی‌شان بود که در سایه برخی سیاست‌‌‌‌‏های ظاهرشاه به انزوا کشیده بودند.

نقطه عطف تاریخ ایران

اگر خاندان پهلوی همچون پادشاهان افغانستان، سیاست قومی و تسلط یک قوم بر دیگر اقوام و قبایل را در پیش می‌گرفتند و ملت‌سازی و دولت‌سازی براساس منافع سرزمینی را به نفع قومیت نادیده می‌گرفتند، ایران با چند سناریو مواجه می‌شد، یک سناریو این بود که ایران تبدیل به کشوری با تاکید بر ساختار استیلای یک قوم بر دیگر اقوام می‌شد و مسیر افغانستان را با زخم‌های ناشی از شکاف‌های عمیق قومی و قبیله‌ای می‌پیمود. سناریوی دوم این بود که این کشور به وضعیتی بدتر از افغانستان دچار می‌شد و به سمت بی‌ثباتی داخلی و تجزیه سرزمینی پیش می‌رفت و منابع نفتی و سایر مزایای طبیعی خود را از دست می‌داد.

به قدرت رسیدن خاندان پهلوی، نقطه عطفی در تاریخ ایران معاصر محسوب می‌شود و سرزمین ایران را که شمالش در اشغال روسیه و جنوب آن در تسلط بریتانیا بود، از تجزیه سرزمینی نجات داد، آن‌هم در شرایطی که تعدادی از استان‌های ایران، خودمختار محسوب می‌شدند.

محمدرضاشاه در کنار تثبیت تمامیت ارضی ایران، طرح تمدن بزرگ را دنبال می‌کرد. او اگر کمی بیشتر مجال می‌یافت و انقلاب ۵۷ رخ نمی‌داد، می‌توانست رویای خود برای رساندن ایران به دوران «تمدن بزرگ» را تحقق بخشد.

جایگزینی مبادلات فرهنگی با تبادلات ایدئولوژیکی

بعد از رفتن محمدرضاشاه از ایران، مناسبات این دو کشور تغییر کرد و مبادلات فرهنگی و هنری، جای خود را به تبادلات ایدئولوژیکی داد.

در همین زمان گسترش کمونیسم و تلاش اتحاد جماهیر شوروی سابق برای افزایش نفوذ خود، روزگار ثبات، امنیت و اعتلای فرهنگی و تمدنی را در دو کشور به پایان رساند و فصلی از کودتاها و انقلاب‌‌‌‌‏های ایدئولوژیک را در افغانستان و ایران بوجود آورد. دولت آمریکا به رهبری کارتر برای مقابله با کمونیسم به حمایت از اسلام‌گرایان دست به اقداماتی زد، اما شواهد تاریخی نشان می‌دهد که این اقدامات، کمکی به بهبود اوضاع نکرد، چرا که کمونیسم در ردای مذهب، تغییر لباس داد.

لری الدر، نویسنده محافظه‌کار آمریکایی معتقد است: «کارتر به دلیل اینکه اجازه داد ایران به یک کشور تروریستی اسلامی تبدیل شود، باید به عنوان بدترین رئیس‌جمهور آمریکا شناخته شود … سیاست‌های کارتر باعث تضعیف حکومت ایران در آن زمان (حکومت پهلوی) شد که از متحدان سرسخت آمریکا بود و هم‌چنین موجب حمله شوروی به افغانستان شد و به ایجاد جنبش اسلامی کمونیستی که امروزه همه دنیا را تهدید می‎کند، کمک کرد.»

شاهزاده رضا پهلوی، فرزند شاه ایران در مصاحبه‌اش با یکی از رسانه‌های آمریکایی در نوامبر سال گذشته گفت: «دولت کارتر طرحی برای ایجاد کمربند مذهبی در برابر کمونیسم داشت. دولت کارتر بر این باور بود که برای جلوگیری از گسترش کمونیسم در خاورمیانه، یک کمربند مذهبی ایجاد کند، بنابراین از خمینی حمایت کرد. اما آن‌ها نمی‌دانستند سرویس اطلاعاتی شوروی یعنی کاگ‌ب، در همان زمان بیش از چهل هزار ایرانی را تحت کنترل خود داشتند که بیشتر این افراد لباس آخوندی می‌پوشیدند و در شهرهای مشهد، اصفهان و سایر شهرها پیش‌نماز مساجد بودند. کمونیسم در آنجا بود.»

به نظر می‌رسد جامعه ایران و افغانستان در این دوره تاریخی، بیش از هر زمان دیگر از نظام‌های ایدئولوژیکی شبه‌مذهبی و مارکسیستی خسته شده‌اند، چرا که این نظام‌ها به فقر گسترده، تهدید حیات انسانی، بی‌ثباتی و ناامنی منجر شده‌اند.

اگر جامعه ایران و افغانستان بخواهند به ثبات و آرامش برسند، در این مرحله مهم تاریخی، با درس گرفتن از گذشته باید دست به انتخاب بزنند و به گذشته تمدنی خود رجوع کنند و منافع ملی و سرزمینی خود را براساس ارزش‌های تمدنی و فرهنگ برجای مانده از نیاکان خود تعریف کنند.

دیدگاه ارائه‌شده در این مقاله نقطه نظر نویسنده بوده و لزوماً منعکس‌کننده دیدگاه اپک تایمز نیست.

اخبار بیشتر

عضویت در خبرنامه اپک تایمز فارسی