نویسنده: کریستینا کلر
روز ولنتاین سال ۲۰۲۴ همچون روزهای دیگر آغاز شد، اما روزی از آب درآمد که هرگز فراموشش نخواهم کرد. در این روز متوجه شدم که سرطان دارم. من به سرطان پستان مبتلا شده بودم. با اینحال، چند هفته بعد متوجه شدیم که سرطان به کبد سرایت کرده است.
دکترها گفتند که کارسینومای لوبولار تهاجمی گرید ۴ در پستان راست من متاستاز کرده و به کبد رسیده و مجاری شیری پستان چپ را هم درگیر کرده است. پیشبینیها مأیوسکننده بودند. حدود ۳۰ درصد احتمال میرفت که ۵ سال زنده بمانم.
۵۳ سال داشتم. مادری تنها بودم و با پسر ۱۳ سالهام زندگی میکردم. آینده تیره و تار به نظر میرسید. میتوانستم بعد از تشخیص بیماری در نقش قربانی فروبروم یا مسیر پیروزی را در پیش بگیرم. با تمام وجودم دعا کردم و از خداوند خواستم که به من حکمت، قدرت و روشنبینی عطا کند. تصمیم گرفتم که تحت هر شرایطی به ستایش او بپردازم. دعا کردم که شفا پیدا کنم. از او خواستم که روح و روانم را شفا دهد و به این فکر نمیکردم که کارم به کجا میکشد.
در این دوران بود که فهمیدم در لحظه زندگی کنم. اطرافیانم را تشویق میکردم که قدر موهبت زندگی را بدانند. در لحظه زندگی کنید. خاطره بسازید. اجازه ندهید که گذشته یا آینده، زیبایی لحظه حال را از شما بگیرد.
بعد از آنکه هورموندرمانی را آغاز کردم، برای پشتیبانی از روند درمان سراغ روشهای جایگزین رفتم. در این مسیر به دارویی به نام فینبیندازول برخوردم؛ دارویی که دامپزشکها آن را برای دفع انگل تجویز میکنند، اما در مقابله با سرطان امیدوارکننده ظاهر شده است. پزشک من با مصرف این دارو مخالفت نکرد. من هم آن را به برنامه درمانیام اضافه کردم. از خداوند خواستم به من حکمت عطا کند و باور داشتم که خداوند این دارو را به دلیلی سر راهم قرار داده است. خودم حامی سلامتیام شدم. تحقیق کردم، سؤال پرسیدم و کنترل برنامه درمانیام را به دست گرفتم.
نتایج شگفتانگیز
بعد از گذشت دو ماه، نتیجه درمان شگفتانگیز بود. بافت تومور ۵۰ درصد تحلیل رفته بود. پزشک گفت: «واکنش تو به این درمان بهتر از چیزی است که معمولاً میبینیم.» صحبتهای او بر قدرت دعا، ایمان و امید دلالت داشت.
بعد از گذشت چهار ماه، نتیجه درمان به معجزه شباهت داشت: هیچ نشانهای از بیماری در کبد و پستانها رؤیت نمیشد. پزشک پیشبینی خود را اصلاح کرد و احتمال بقای ۵ سالهام را به ۹۵ درصد افزایش داد.
سرطان زندگی را به بدیهیات تقلیل میدهد. آموختم که قدر چیزهای کوچک را بدانم: تابش آفتاب بر صورتم، خندیدن با پسرم یا لحظهای آرام برای دعا خواندن. آموختم که بیش از همیشه به ایمان خود تکیه کنم و باور داشته باشم که خداوند هر لحظه با من است.
به همرزمانم در نبرد با سرطان توصیه میکنم که خودشان حامی خودشان باشند. دعا کنند، تحقیق کنند و تمام گزینهها را مورد بررسی قرار دهند. به توصیههای تیم پزشکی گوش کنند، اما از سؤال پرسیدن یا جستوجوی روشهای جایگزین برای پشتیبانی از روند درمان خود نترسند.
داستان من، که در کتاب جدید و پرفروش «به سینههایت توجه کن! روایت ایمان، امید و رهایی از سرطان پستان گرید ۴» روایت شده است، صرفاً درباره قسر در رفتن از دست سرطان نیست، بلکه با جستوجوی معنا و امید دادن به دیگران گره خورده است.

















